سفر با دوچرخه کارساده ای نیست.تازه دوچرخه ات آماتوری باشد.صاحب دوچرخه هم پیرمردی مثل من که سفیدی موهایش فریاد میزند.دولت اگر دولت جمشیدی است موی سفید آیت نومیدی است.در کنارش آشپزی هم باشد.به همراه دوچرخه خورجین بزرگی که وسایل یک خانه سیار چادری غیر استاندارد را در خود جا بدهد.

گاها صدای نا هنجار ماشینی که با سروصدای بچه های دانش آموز فرق کند . راننده شوخ طبعی با صدای بوق قطاری دل وجانت را از سر شوق بلرزاند.یا هم باد ماشین های بزرگ در جای یک وجبی دوچرخه ات را به رقص در آورد.یا سگ های روستایی کنار جاده در کمین بنشینند.بدتر از آن این اتفاق در شب بیفتد.وهزاران حوادث دیگر که راه بر تو دشوار کند.

در کنار این همه درد سرها دوچرخه ورکاب تورا به آرامش می رساند.آنجا که دیگر در خیالاتی که می چینی وخراب می کنی.خسته می شوی.وهمه را کنار گذاشته با خدای خود خلوت می کنی به آرامشی می رسی که هر چه مقصدرا دور می بینی از تلاش باز نمی ایستی وقتی به مقصد می رسی .فکر می کنی تازه بدنیا آمدی.تا برای همیشه به رکاب زدن فکر کنی.