چشمهایش را برای همیشه بست

روز بدرقه در روستای آچاچی برای سفر به شلمچه حاضر بود.تا مرا دید.غرق در بوسه کرد.برادر شهید خسرو معماریان بود.برادر بزرگش هم از دوچرخه سواران سرعتی بنام روستای آچاچی بود.چند بار مرا با دوچرخه دیده بود.خیلی هم تشویقم می کرد.اما من هر بار که اورا می دیدم.سرگذشت دو برادر دلیرم یادم می افتاد.نا خودآگاه بر حال او می گریستم.زیرا زمانی از جوانان جوانمرد روستا بود.اما آلودگی به مواد خیلی سینه سوخته اش کرده بود.از وقار و متانتش روز به روز کمتر شده بود.اما مشقات این آلودگی اورا به ان ای کشانده بود.نمی توانست شاگرد ممتاز باشد.چراکه خیلی باخته بود.تازه فراگیری راه برگشت برایش ساده نبود.

در یک روز غروبی رفتنش را بر خاک خاطرات روستا در نسلی از نسل انسانها سنگینی کرد. تا در ماتم حسرت دیدار،دلهای خدایی در رفتنش بگرید.محمد معماریان هم به سرای باقی  رفت  . روحش شاد