صبح زود از میانه به طرف مدرسه در حرکت بودیم.کمی پایین تر از دوراهی طرناب ساعت هفت صبح مورخه 11/9/89 خانمی کنار جاده در پیچ خطرناکی با التماس دست بلند کرد.گویی سرما بد جوری اذیتش کرده بود.خواهر زاده ام کنارمن بود.وبه عنوان همکار از راه دور به بچه های راهنمایی ودبیرستان سنقر آباد درس می داد.درصندلی عقب خانم ملکی و خانم علیزاده کارمندان بهداشت روستای ملک نشسته بودند.با کسب اجازه در تردید نگه داشتن ماشین از همراهان چند متر دور تر ایستادم.مش نه نه آمدوبا هزاران دعا سوار ماشین شد.می گفت از روستای طرناک از عیادت مادر مریض و پیرش می آید.می گفت در خواب دیده مادرش مریض است. با شک به روستای طرناب رفته بود.از قضا خوابش حقیقت داشته است .اگر جوان می بود.مسیر طرناب وسنقر آباد را از مسیر کوهها می پیمود.اما با گذر عمر در پیری حس حرکت ندارد.سرما بدجوری اذیتش کرده بود.جای خطرناکی هم بود.خواهر زاده ام یک شکلات به سفارش من به او داد.این موقع صبح گرگها محل جولانشان در همین محدوده است.در جواب می گفت دست خداست.اگر بخواهد دهان گرگها را می بندد.هم صحبتی خوبی بود.گفتم مسیرم روستای ملک است.اگر دوست داری باهم یک چرخی بزنیم وبعد به روستای سنقر آباد برویم.فکر دیگری کرد.برگشت وگفت پسرم از ما گذشته است.ما دیگر پیر شده ایم.گفتم ببخشید منظورم این است اگر دوست داری اول خانم ها را به روستای ملک  برسانیم وبه اتفاق خواهر زاده ام به سنقر آباد بر می گردیم.منظورم را که متوجه شد.خوشحال شد.با دعا گفت پسرم من حال رفتن از دو راهی به روستا را ندارم.

در راه از دوره پیری می گفت.جالب بود.از شوهرش خیلی تعریف می کرد.می گفت او همه چیزم است.اورا بیشتر از همه دوست دارم.بچه ها همه بزرگ شده اند ترک ما کرده اند.می بینم در تمام گرفتاریها وسختیها تنها شوهرم با من است.دعا می کنم اگر مرگم فرا رسیددوست دارم زودتر از بایرام بمیرم و....

رسید به جایی که من از آن ناله داشتم.نه نه من چه گناهی کردم.پدرومادرم خیلی زود ترک ما کرده اند.اگر می بودند.از جان برایشان مایه می گذاشتم.اما افسوس خداوند این لطف را از ما گرفت.همیشه در حسرت مادر وپدر سربه زیر در گذر زمان هستم.دلداری خوبی کرد.

پسرم خداوند تورا دوست داشته است با این وسیله خواسته است.رنجش گناه بر گردنت نماند.وبا افتخار در صحرای محشر کنار پدر ومادرت قرار بگیری.نان فطیر داشتیم برای صبحانه خریده بودم.آن را به نه نه دادم تا بعد از سرمای سخت که امروز تحمل کرده بود. در خانه صبحانه ای جانانه با سوغات شهری بخورد.