یک نهار مفصل = نجات یک نفر

تابستان سال 73 در تونل تنگسیل جاده چالوس کرج برای برادرم کارگری می کردم.آن زمان در تربیت معلم شهید مطهری زاهدان درس می خواندم.تعطیلات تابستان بود.در اوقات بیکاری بودم.صبح زود سر کار می رفتم .تا آمدن برادرم وبنای همراهش وسایل را آماده می کردم.کار کردن با دو بنا خیلی سخت بود.اما عادت کرده بودم.خیلی آبدیده شده بودم.

روزهای پنجشنبه و جمعه تعطیل می شدیم.برادرم نامزد بود.اکثرا به میانه می رفت.اما من تنها در کارگاه می ماندم.مسیر کارگاه تا ورودی سد امیر کبیر(سد کرج) را پیاده می رفتم.مسیر طولانی بود.اما عادت کرده بودم.از سکون نفرت داشتم.لباسهایم را به همراه مقداری خوراک و خوردنی ،داخل چند پلاستیک می گذاشتم.واز همانجا داخل آب سد می شدم.تا جایی که بدنم بی حس می شد، می رفتم.آب این سد در وسط تابستان هم خیلی سرد بود.این کاررا چندین بار در تابستان آن سال انجام می دادم.اعتقاد داشتم .شاید یکی از بزرگان ورزشکار بدلیل نزدیکی به تهران مرا ببیندو کشفم کند.تا عضو تیم ملی واتر پلو یا شنای کشوری  شوم.اما هیچوقت چنین نشد.

دیگر طی این مسیر برایم عادی شده بود.به نظرم در آن تابستان ده بار طول سد امیر کبیر را تنهایی و بدون پشتیبانی رفتم.تنها تشویقم مسافرانی بودند.که در کنار سد برای استراحت و صرف نهار توقف می کردند.گاهی مورد لطف قرار می دادند.وبا هدیه های خوردنی مرا تشویق می کردند.در یکی از روزها وسط آب قایقی کنارم توقف کرد.غرق در محبتم کردند.خیلی خوردنی دادند.با تعجب مرا نگاه می کردند.می پرسیدند.اگر رگ هایت بگیرد،چکار می کنی.خندیدم.گفتم برای خنثی کردن آن عادت کرده ایم.البته سردی آب سد غیر قابل تحمل بود.اما راه مقابله با رگ گرفتگی را از استاد بزرگم ،برادرم یاد گرفته بودم.

دریکی از روزها بعد از طی طول سد،کناری استراحت می کردم.با فریاد خانواده ای متوجه شدم.یکی در حال غرق شدن است.خودم را به آب زدم.صحنه جالبی بود.شناگری که خسته شده بود.و با آن بزرگی گریه می کرد.می ترسید.هر آن غرق خواهد شد.کنارش رسیدم وبا شگرد خاصی دستش راگرفتم.تا پشت سرش قرار بگیرم.در گوشش گفتم پسر خوبی باش .نجاتت می دهم اما به حرفم گوش کن.زیاد تقلا نکن.زنده می مانی.کنار آب آوردم.تا پایش به زمین خورد.داخل آب مرا بوسید.مردان خانواده کنار آب بودند.مرا در آغوش گرفتند.تا فهمیدند.تنها هستم مرا به نهار دعوت کردند.بهترین فرصت بود.تا لا اقل با نجات یک نفر به تلاشهایم ادامه بدهم.آن روز شیرین ترین روز عمرم بود.که توانسته بودم یک نفر را از مرگ نجات بدهم.ودر قبالش بعد از مدتها یک نهار خانه گی  گرم وخوشمزه بخورم.معامله عادلانه ای بود.