اوایل سال 84 بود.در منطقه کنارک سیستان وبلوچستان مامور شدم در چند روزاز حوزه 2 به حوزه 4 بعنوان راهنما معلم سری بزنم.فاصله زرآباد نزدیک 140 کیلومتر بود.یک موتور هندا 110 شخصی شهری داشتم.که مدل 83 بود.آنقدر مرا در راهنما معلمی به کوه و دشت برده بود.که خستگی از چهره اش نمایان شده بود.خیلی از زخمهایش را با کش تیوپ بسته بودم.ولی باز صدای ناله وزجرش همیشه آزارم می داد.

ساعت هشت شب به روستای بند ینی رسیدم .که تقریبا نزدیک زرآباد بود.بچه های روستا که قبلا شاگردم در دوره راهنمایی بودند. باجبار مانع راهم شدند.تا شام مهمان آنها باشم.مشغول صحبت شدیم چرا که از دیدار قبلی زمان زیادی گذشته بود.ساعت با عقربه هاهیش خیلی تند می گذشت.ساعت 1 نصف شب شده بود.خواستم حرکت کنم وبه روستای دیگری بروم مانع راهم شدند. خواهش می کردند. شب را بمانم چون  نگران منطقه باریک مسیر راهم که 5 کیلومترفاصله داشت  بودند.اعتقاد داشتند جن در آنجا هنوز هست.

این محل مابین زرآباد وبندینی قرار داشت.کوههای اطراف آن رسی وته نشین شده دوران سوم زمین شناسی بود.در اثر فرسایش به شکلهای عجیبی در آمده بود.بدلیل داشتن فسفر خاک این کوهها شبها از درخشندگی خاصی با تابش نور انعکاس پیدا می کرد.ناخود آگاه حس می کردی کسی دنبالت است.به عقب که نگاه می کردی چیزی را نمی دیدی.تا باایجادوتحریک غده آدرنالین ترس را برجان آدمی می نشاند.

من این راه را بخصوص شبها زیاد رفته بودم. واصلا ترس ودلهره از این مسیر نداشتم.می بایست هر طور شده شب به طرف روستای جهلو می رفتم.وصبح از مدارس بازدید انجام می دادم.با بچه ها خداحافظی کردم.بعد از روستای توجک به این محل با موتور کوچکم وارد می شدم. یک نفر کنار خیابان ایستاده بودوصورتش را با لنگ مخصوص بلوچی پوشانده بود.دست بلند کرد.یک آن حس کردم.شاید راه زن باشدویاهم جنی باشد.دو دل شدم بایستم یا به حرکتم ادامه بدهم.اما دل برگرفته از محبت های مردم بلوچ  را حتی موتورم حس کردوهمراه دل من شد و ایستاد.کمی جلوتر بودم سرم را برگرداندم گفتم کجا می روی؟گفت جهلو.  با این جوابش فهمیدم راه زن نیست.ازدور پرسیدم.مردمی یه یاجنی یه با صدای بلندی گفت.بسم ا… من مردمی یم (من انسانم).گفتم آنگامنا شکیه (من شک دارم).گفت چطو.قبلا شنیده بودم مردم این منطقه پای جن را به پای اسب و…شبیه می دانند.گفتم پادی بورزا کن تا چارم مردمی پاده یا جنی پاده.(پایت را بلند کن تا ببینم یای انسان هست ویا پای جنی) کمی جلوتر آمد. پای راستش را بلند کردوپاچه شلوار بلوچی اش را بالا برد وبا قیافه حق به جانبی داد زد.بچار بچارمردمی پاده (نگاه کن نگاه کن پای انسانی است).گفتم ها هنی  منا یقین بی  تو مردمی یه(الان یقین کردم که پای انسانی هست).سوار شو مسافر بریم جهلو.بعد ازاین جریان ناکو رادو را شناختم.این قصه را که تعریف می کردم خیلی می خندیدو می گفت کرداقی تو بلائیه تو تق قیه.