من فرزند نشان جنب و جوشم

زاده مهر و عطوفتم

از سرزمین پر آوازه ام

دلیری از دلیران ولایتم

ماهی خفته در کنار رودم

از خوش نگار ولایت آچاچی ام

مردی از خروش رود قزل اوزنم

همنشین یارخوش نام

ببر پیر قافلانکوهم

درپژواک صدای دلنشینش

فریاد همت و اراده ام

چون بانفس زنده ام

همان بس در مهرش

فریاد فرهاد گمنام کوهکنم

به صبر و متانت در تاریخ

به دلیرانش دل بسته ام

در بلا و مصیبت

دوشاخ رود خروشانش

تکیه گاه یاد مردی ام

در جنگ پلیدیها

چون کوهش استوار

خشن و جنگجو

بر تاریکها می شورم

سیال و پرانرژی ام

چون مهربانی ها

از خوش نگار پای کوهش

از قزل اوزن آموخته ام

عمری است در تقدیر سرنوشت

از یادش فاصله ها دورترم

اما بیادش سرزنده ام

چون فرزندی از فرزندان آچاچی ام