یک ساعت در سوران دکتر بودم
تابستان 84 بود.نزدیک امتحانات نبی خیلی اسرار کرد چند روزی در سوران سراوان مهمان باشم.من هم از خدا خواسته قبول کردم.تا آن موقع سراوان را ندیده بودم.دوست داشتم.از این شهر بلوچستان اطلاعاتی کسب کنم.ومناطق دیدنی آنرا برانداز کنم.ساعت 12 از زاهدان به طرف سراوان حرکت کردیم.ساعت چهار بعداز ظهر سراوان رسیدیم. نخل های خرما از دور چهره زیبایی به سراوان داده بود.شهر تمییز با مردمانی فهمیده و خونگرم وبا سواد آن آرامش خاطر را به همراه داشت.ابراهیم دوست رضا با ماشین دنبالمان آمده بود. قرار بود از آنجا هم به سوران برویم.در مسیر راه روستای زیبای هوشک را رد کردیم.در میان راه کوههای مسیر با جاده پر پیچ وخم هویدا بود.تلماسه ای در دامنه کوه نگین طلایی رنگی که در باور مردم خبر از وجود طلا می داد.جای تعجب بود.این ماسه چطور واز کجا در دامنه کوه جمع شده بود.پاسخ های جالبی مردم بومی برای آن یافته بودند.
سوران منطقه زیبایی بود.چند روز مهمان نبی رضازهی بودم.در این مدت چند جا دعوت شدیم.مهمان نوازی سورانی ها زبانزد بود.گویی خداوند در ذات مردم بلوچ این رسم را نشان افتخاراتشان قرار داده است.دریکی از مهمانی ها منزل بزرگ مرد سوران آقای جهاندیده بودیم.واقعا مرا منقلب کرد.در حیاط بزرگشان حتی برای مهمانشان کباب درست کرده بودند.آن شب با آنکه برای اولین بار آشنا می شدم.خیلی زحمت کشیده بودند.
یک روز باتفاق دوستان رضا وآقای جهاندیده وابراهیم برای دیدن عظمت ویادگار منطقه دیدنی تاریخ دلاوری ورشادت روستای سیب رفتیم.قلعه زیبای خشتی درروستای سیب که ذکر تاریخ آن نشان از همت ودلیرشان می داد.این قلعه چند طبقه با خشت خود نمایی می کرد.که با مهندسی خاصی ساخته شده بود.وبر منطقه اشراف داشت.
در این مدت روزی پدرو مادر رضا زنگ زدند.گاوشان در روستا مریض شده است.با مکافات رضا ودوستش ابراهیم از سوران دارو تهیه کردند.قرار شد به روستای شک بند برویم.وداروهارا به گاوشان بدهیم.به روستا رفتیم ومهمان پدر ومادر رضا بودیم.از رضا خواستند مرا معرفی کند.اوهم مرا دامپزشک معرفی کرد که برای معالجه گاوشان آمده است.همه مرا دکتر صدا می زدند.گاورا رضا وابراهیم با مهارت خاصی گرفتند.ومحلول را به خوردش دادند.پدرو مادر رضا در روستای سر سبز که دشت حاصل خیزی با درختان خرما احاطه شده بود.به روش سنتی زندگی می کردند.هنوز بعد از گذشت سالها بوی دیوار وخانه خشتی شان در خاطرم هست.آن روز چند جای روستا رفتیم همه به ما احترام وحرمت می کردند.گاهی پدر نبی مرا بعنوان دکتر به همسایه ها معرفی می کرد.گاهی هم چون به زبان بلوچی تسلط داشتم با من شوخی می کرد.من هم گاهی از طراوت زبان بلوچی وترکی برای شوخی استفاده می کردم.
یک روز هم به روستای دزک سراوان رفتیم.آنجا دعوت خانواده عبدالباسط سپاهی بودیم.دوست داشتم در سراوان دوست خوبم آقای زیبنده را که در دوران تربیت معلم جای پدرم برای من زحمت کشیده بود.ملاقات کنم اما قسمت نبود.آنزمان رئیس سازمان ارشاد سراوان شده بود.بعد از سراوان به دزک رسیدیم.روستای سر سبز که درختان وباغهای خرما همه جای آن را پوشانده بود.با شهر سراوان فاصله زیادی نداشت.انصافا برادران وخانواده باسط خیلی لطف ومحبت کردند.با باسط در دانشگاه آزاد واحد زاهدان همکلاس بودیم وباهم در یک خانه در کوی دانشگاه منزل اجاره ای داشتیم.آن روز هم تجدید خاطره کردیم.تا مشتاق دیدن آثار تاریخی دزک باشیم.قلعه زیبای دزک خواهر خوانده قلعه سیب بود.منتهی از این اثر تلی از خاک باقی نمانده بود.مقبره سنگی سرهنگ باقر دلاور پناه در کنار قلعه در زمان حکومت پهلوی نشان از جنگ وجدال تاریخ ایران را به رخ می کشید.حتی روی سنگش بنام شهید یاد شده بود.
این خاطره ولطف عزیزان سراوانی در ذهنم باقی ماند.تا همچنان دوستی ما با این دوستان ادامه داشته باشد.البته تمام خاطرات این روز هارا با جزئیات دارم.تا در آینده چاپ کنم.منتهی دراین صحفه به خلاصه کردنش اکتفا می کنم.البته در عید سال 87 باتفاق فامیلها هم از آذربایجان با ماشین به این مناطق سفر کردیم.که در جای خود نقل خواهد شد.دراین وسط مهمان نوازی مردم سیستان وبلوچستان برای همراهان غیر قابل باور بود.

این عکس بر گرفته از خبر تلویزیونهای ترکیه توسط خبرنگار آنادلی آژانسی هست.که در 16 روزنامه ترکیه هم چاپ شده بود.اولین سفرخارج ازایران و سومین کشوری بود.که پایتخت آن را نخ پیچی می کردم.بیشتر سفرهایم بعداز تعطیلات مدرسه در فصل تابستان صورت می گیرد