پزم مچان در یاد انسان شریف ناکومحمد کریم باز افکن

در رکابزنی بدور نوار مرزی ایران در سیستان و بلوچستان برای اینکه زمان اقامتم در شهر بندری و زیبای کنارک هدر نرود.قصد کردم.تا در حرمت انسانی شریف و بلند نظرو مهمان پذیر،ناکو محمد کریم بازافکن مسیر فرعی از کنارک به طرف این روستا را با دوچرخه رکاب بزنم.هوا خیلی گرم بود.باد مخالف هم بدجوری اذیتم می کرد.بعداز نوشتن شناسنامه حرکت روی دیوارخانه دوست خوبم آقای ناکو عباس سباروک و آقای مردابخش سلیمی در داخل شهر،از چهار راه پزم کنارک به طرف این روستا در هوای گرم ظهر راه افتادم.بعداز نیروی دریایی روی دیوار هم شناسنامه حرکت را نوشتم.تا دوستان مهربانم در روستای پزم مچان و تیاب بتوانند.درکوچ ناگهانی چهارساله ام خلا مرا با آدرس و شماره تلفن پیدا کنند.

بعداز نیم ساعتی پزم تیاب بودم.به خانه ناکو باز افکن رفتم.کسی خانه نبود.خیلی ناراحت شدم.عجب افتخاری را از دست می دادم.بر حسب احتیاط کنار خیابان اصلی ،محل ترد ناکو باز افکن شناسنامه حرکت را نوشتم.تا ازعرض ادبم ونهایت ارادتم ،اطلاع پیدا کند.بعداز نوشتن،به طرف پزم تیاب راه افتادم.الحمدالله پل های زیبایی در مدت غیبتم ساخته بودند.و مشکلات تردد در زمان بارندگی را رفع کرده بودند.کوههای زیبای این روستا در کنارجاده منظره زیبای گذشته را برایم تداعی می کرد.در طوفان کونوکه آب همه جا را فرا گرفته بود.مردم روی این کوها پناه گرفته بودند.خوشبختانه فیلم مستند این طوفان را از این منطقه گرفته بودم.و گاهی در آذربایجان نگاه می کردم.فسیلهای زیبای حیوانت دریایی را هم از این منطقه زیاد جمع کرده بودم.درست کنار خانه همکارخوبم آقای سرافرازکه ساکن این روستا بود،چند دقیقه ای توقف کردم.شناسنامه حرکت را نوشتم.تا به او هم ابراز ارادت بنمایم.بعداز دوساعت با تفریح به پزم تیاب رسیدم.مهربانی های مردم این روستا خاطرات خوبی را برایم رقم زد.بخصوص مهربانی چند مغازه دار که در قبال خرید،هرکاری کردم.پول نگرفتند.بعداز گرفتن چند عکس و نوشتن شناسنامه حرکت در غروب دل انگیز پزم تیاب، به طرف کنارک راه افتادم.

نزدیک روستای زیبای پزم مچان دوچرخه ام پنجر شد.کنار یک مغازه دار یک مهمان بنگلادشی توقف کردم.این عزیز همسر ایرانی از منطقه شمال راانتخاب کرده بود.وبا اطلاع قبلی به گمانم چند سال است که در این روستا زندگی می کند.با اتفاق همسرش خیلی مهربانی کردند.هوا تاریک شده بود.برایم آش و چایی و هندوانه دادند.منهم در این فرصت پنچری دوچرخه را گرفتم.یکی از بچه ها رافرستادم.تا از ناکو بازافکن مجددا خبر بگیرد.گویا خانه بود.تا فهمید، من آمده ام.با موتور دنبالم آمدم.چند دقیقه دیگر کار داشتم با اسرارزیاد اورا به خانه فرستادم.تا بعد ازاتمام کار، خودم به خانه شان بروم.اما باز طاقت نیاورده بود.پسر گلش را دنبالم فرستاده بود.

در خانه ناکو بازافکن بودم.قرار شد برایم ماهی درست کنند.در خانه ماهی نبود.اما به هر طریقی بود.برایم تهیه کردند.یک دیس خیلی بزرگ ماهی در سفره بود.خودشان شام خورده بودند.قرار شد ماهی را بدون نان، خالی خالی بخورم.چون شام باز خانه حاجی محمدی تدارک دیده بودند.

ناکو خیلی اسرار داشت شب را هم خانه آنها باشم.اما شام دعوت بودم.وزمان خیلی کمی داشتم.بنابراین بالاجبار باید یک خداحافظی سخت دیگر را تجربه می کردم.