من ایوب نیستم

نسیه ممنوع، گنج قارون، صبر ایوب ،عمرنوح ندارم.افتخار آگهی و یا نوشته روی سر صاحب مغازه های باسلیقه قابل رویت است.اما به هیچکدام شباهت نمی توانم خودم را  وصله بزنم .فقط می دانم در این انتخاب تقدیر، خود نقشی نداشته ام.قوه اختیارهم با من نبود.تا آرام گیرم.هرچه بگویم.جایی نیست که حق مرا باور دهد.فقط می توانم با کلمات خودرا گاهی آرام سازم.

چند سالی  است به ظاهر در وطن خود عمر سپری می کنم.هیچ وجه اشتراکی هم نمی بینم .تا خودراسرگرم کنم.گویی در تقدیر اسیرم.گویی خدا خواسته بعد از دلخوشی زندگی در دنیای خوشم در بلوچستان،در وطن خود غریب وطن باشم.تا همچنان در قرب او محکم و پایدار بمانم.ودر کمال وقاهت سنت شکن یاد وطن باشم.ووطن را عطایش را بر قربش آرزو کنم.ودر آوای زمزمه ای دل را هر کجا آرام دهم.آن را وطن گزینم.

این همه چهره و دوست ،این همه سیرو فی الارض،این همه پاکی و صداقت و محبت،در مقصد خیالت نیابی.در تقلای تغییر باشی.اما نتوانی.همه چیز غریب، همه چیز نا آشنا ،همه چیز بر علیه تو،اززمین و زمان بنالی ،فریاد بزنی، صدا کنی اما یاری در یاری نداشته باشی .کنایه های اجنبی ،وطن فروش،قلابی،مغلطه گو،بی عارو....

همه بن بست های که می خواهد تورا به انحطاط بکشاند.در دره های کبر و غرور اطرافیان می روی که اثری باقی نگذاری.می روی نا امید باشی .می روی ناخواسته تحرک و تلاش را در دره های عمیق رها کنی.اما در قربش همچنان پابرجا می مانی.در قرب بیشتر محکم و میخکوب می شوی.آوای شان را همچون مگسی می دانی که در کنار گوشَت وزوز می کنند.