در تلاطم حرکت بزرگ
بجزء برادرم کاوس که خودش یک زمانی در میانه در سه رشته استاد بزرگ قهرمانی بود.بقیه عزیزان خانواده با سفرم در رکابزنی تا المپیک لندن مخالفند.برادرم هوشنگ که حق پدری بر گردنم دارد.دوست دارد.قید این حرکت را بزنم.ودر سفر رویایی ،یک راننده کامیون به تمام نقاط جهان با او در سفر باشم.خواهرم مدرس قرآن هم دوست دارد.زمانم را برای حفظ 15 جزء قرآن مجید صرف کنم.تا بر حفظ کل قرآن احاطه داشته باشم.بقیه فامیل هم گاهی به نعل می زنند و گاهی به میخ.
با تمام این جهت گیریها من مسیر م را با یقین و آگاهی انتخاب کرده ام.در سفر بدور نوار مرزی ایران با دوچرخه در تابستان 90 بعنوان اولین ایرانی با مسیر انتخاب شده در لحظه خداحافظی و حلالیت،مرگ و زندگی تنها کلمه های بودند.که در کنار من تمام وجودم را مثل خوره تحت تاثیر قرار می دادند.می دانستم این سفرم شاید برگشتی نداشته باشد.در لحظه وداع آخرین تصویرها را در ذهنم ثبت می کردم.حتی در نگاه زیبا ،تصویر فرزندانم را شاید آخرین فرصت حق حیات می دانستم.و....
چند جا تا مرز مرگ و زندگی قرار گرفتم.از جاده پرت شدم.از شدت گرما نفسم بند آمد و....اما آن بالا کسی بود.تا نگهبان همتی باشد.که در تمام تفسیر حیات خود در خلق بشر کلمه زیبای فتبارک احسن الخالقین را سرداد.بنابراین اگر قرار بود مرگی سر رسد.او بیشتر در این چینش خوش سلیقه خلقت می توانست.تصمیم گیرنده نهایی باشد.


این عکس بر گرفته از خبر تلویزیونهای ترکیه توسط خبرنگار آنادلی آژانسی هست.که در 16 روزنامه ترکیه هم چاپ شده بود.اولین سفرخارج ازایران و سومین کشوری بود.که پایتخت آن را نخ پیچی می کردم.بیشتر سفرهایم بعداز تعطیلات مدرسه در فصل تابستان صورت می گیرد