سالها دور در ولایت آچاچی مادرم دایی مهربانی داشت.از قضا خواهر مهربانی خداوند به او هدیه داده بود.که از حسن جمال و شیرین زبانی چیزی کم نداشت.اسمش صونا بود.دایی مادرم اورا خیلی دوست داشت.وبرای شاد بودنش از هیچ تلاشی دریغ نمی کرد.حوادث روزگار برایش برنامه عاشقانه ای را پی ریزی کرده بود.درست در اوج عشق برادری وخواهری خداوند از این نعمت محرومش ساخت.صونا در رعنای جوانی اش عاشق سفر به سوی خدا شد.او از این دنیا رفت وبرادرش را تنها گذاشت.

آن زمان قبرستانها در فاصله ای دورتر از روستا بود.باور مردم آن زمان همراه با ترس وخرافات وبعضی حقایق ها همراه بود.حیوانی بزرگ در شکار میت ها بر قبرستانها می تاخت.کسی هم جرات مقابله با آن را نداشت.چرا که عادت شده بود.تا ازگذر کنار این عجز انسانی راحت آن را بپذیرند.

اما دایی مادرم حاضر به این کار نبود.تا خواهرش را در این باور غریبانه در چنین عقوبتی گرفتار ببیند.با تفنگ فتیله ای آن زمان قرار شد.در کنار قبر خواهرش با آن حیوان بجنگد.نیمه شب حیوان یادشده با خرناسش نزدیک می شد.ترس بر دایی تاخته بود.تفنگش آماده بود.نشانه گرفت.هرچه تقلا کرد.تفنگش عمل نکرد.تادر تعقیب قرار بگیرد.واز قبرستان تا روستا یک نفسه بدود.خودرا از بالای دیواربه حیاط انداخت.صدای نفس نفس زدنش همراه با ترس چهره اش را زرد کرده بود.بر تفنگش می غرید.که تنهایش گذاشته بود.

فردای آن روز خبر رسید.خواهرش نبش قبر شده است.اعضا بدن اورا فاصله ها دورتر یافته بودند.تا در هجران خواهرش او هم چند روزی نماند.وبه دیار حق رفت.

مادر مادرم به عشق برادر وخواهرش نام مادرم را صونا نام نهاد.تا همچنان عشق آنها لااقل چند نسلی پایدار بماند.