در تعجبم شطور لیسانس بقرفتی
حاج حسین محمدی برادر ودوست ویار شفیق ومهربان که هر چه خوبی کنم.در مقابل خوبی هایش مساوی نخواهم شد.مثل ترکی هست که می گوید.آب روان می شود.آخرسری جای آرام را پیدا می کند وبه مرادش می رسد.خداوند در تقدیرات زندگی ام مرا به اورساند.تا وسیله ای برای پیشرفتم باشد.آن زمان از نظر مالی خیلی در مضیقه بودم.یادم می آید.در زاهدان من وهمسرم در دانشگاه درس می خواندم.هزینه زیادی می طلبید.کمک حاجی هیچوقت یادم نمی رود.بدون اینکه چیزی بگویم حسابم را پر می کرد.حتی هزینه های راهم را هم تقبل می کرد.
دوستی ما مثال زدنی بود.همه به این صمیمیت ما حسادت می کردند.روزی همسرم وخانم محمدی حرفشان شد.یک ماهی قهر بودند.اما ما دوستی مان را داشتیم.در تعجب از هر طرف بابت این عمل بخصوص از طرف خانواده در فشار بودیم.اما مگر می شد مارا از هم جدا کرد.
گریه های اورا در زمان جدا شدن هنوز در جلو دیدگانم با مرورش هق هق گریه هایم تسکین می دهد.در بار زدن اثاث منزل از جان مایه گذاشت.خداحافظی ما همه همسایه ها را به گریه انداخت.هرچه از برادری او بگویم بازهم کم است.اما به خاطره ای کوچک اکتفا می کنم.
روزی روزگاری در پایگاه هوایی به حاجی تک زنگ زدم.تا بیرون در کنار سکوی خانه بنشینیم.از قضا آقای گلزاری همسایه خوبمان هم مارا دید آمد وبه جمع ما پیوست.دوست داشت اوهم با ما دوست صمیمی شود.اما ما فقط در حد واحترام همسایه بودن دوست بودیم.حاجی گفت ماشینم بد کار می کند.گفتم شاید باد لاستیکش کم است.گفت می بینم لامپ روشن نمی شود.گفتم شاید کولر خراب است و....آقای گلزاری ما را با تعجب براندازی کرد وشاید هم در دلش نیشخندی زد.وبا اعتراض نگاهی به من وحاجی کرد.چون با من کمی شوخی داشت.با جسارت ومزاح گفت قره داغی ...چطور لیسانس بگرفتی.این حرف آقای گلزاری سالها بود.که یادش خنده را برما ارزانی می کرد.تا آخرین روز بودن با حاجی همه در رمز وراز دوستی ومحبت وبرادری ما بمانند.

این عکس بر گرفته از خبر تلویزیونهای ترکیه توسط خبرنگار آنادلی آژانسی هست.که در 16 روزنامه ترکیه هم چاپ شده بود.اولین سفرخارج ازایران و سومین کشوری بود.که پایتخت آن را نخ پیچی می کردم.بیشتر سفرهایم بعداز تعطیلات مدرسه در فصل تابستان صورت می گیرد