دریاد خاله جان

در دوره خیلی خوبی بودم.15 جزء قرآن را حفظ بودم.دعای کمیل واکثر دعا ها را حفظ بودم.یادم می آید  دعای کمیل را در بیشتر اوقات زمزمه می کردم.بخصوص معنی آنرا می دانستم.کتابی داشتم که مناجات نامه بود.

خاله اکرم را خیلی دوست داشتم.تا عمر دارم محبت های اورا در جسم وجانم حک شده داشتم ودارم.آن زمان سواد نداشت.تازه کلاسهای نهضت می رفت.در هر دیداری می گفت:خواهرزاده یواش یواش می توانم کلمات را بخوانم.آن زمان کتاب مناجات نامه ام را به او هدیه دادم.این کتاب همیشه بامن در تنهایی هایم بود.بعد از سه سال خاله جان خواندن ونوشتن را یاد گرفته بود.واکثر دعاهارا هم حفظ کرده بود.در مجالس عزاداری خانمهای میانه استاد شده بود. وبا صوت زیبایی دعاها و قرآن را می خواند.

اولین نامه را از میانه به چابهار با دست خط خودش برایم نوشته بود.گاهی که به کلمات آن فکر می کنم تمام جسم وجانم می لرزد.نا خود آگاه شروع به گریه می کنم.در هفتم بهمن ماه هشتاد وهشت بعد از جنگ طولانی وسخت با مریضی سرطان چشم از جهان دیده فرو بست.

کوچکترین عضو خانواده بود.خوش صحبت و مهربان ودوست داشتنی بود.در نزدیکی به خداحتی از من هم جلو زده بود.ارزش اجتماعی و معنوی را در میانه بین خانمها خیلی زود بدست آورده بود.به گمانم قربش را به خدا کامل کرده بود.چرا که رفتن او برایم ایمان قلبی داد.که خداوند در درس قربش شاگرادان ممتاز را زود  پیش خود فرا می خواند.اورا در تعجب همگان پیش خود برد.روحش شاد