تبعیدم به دامنه های زیبای کوههای نیر اردبیل
گویی جریان قصه زندگی من در آذربایجانشرقی نباید خالی از داستانها و اتفاقات و حادثه های عجیب باشد.پاداش این همه تلاش بابت کار در آموزش وپرورش برایم ستودنی است.کندوان ورئیس اداره آموزش وپرورش واین لطف و محبتش هیچوقت یادم نمی رود.در سازماندهی مرا به نزدیک خلخال، لطف داشتند و ابلاغ دادند.گویا عذاب وجدان کشیدند.بعدا مرابه نزدیک کندوان آوردند.تا ششم مهرماه ،هرچند به قول خودشان برازنده این چنین پاداش نبودم.اما خوشحال بودم.لااقل کمی عدالت را رعایت کرده بودند.این خوشحالی هم یک هفته بیشتر با من همراه نشد.تا خواب جدیدی ببینند.یا مدیریت یا روستای لیقوانلو،ما(اداره) تصمیم می گیریم.خوب به خاطر برنامه المپیکم و عهدم می بایست روستای لیقوانلو را می پذیرفتم .تادر این تبعید ناخواسته سرخوش باشم.زیاد هم طالب درگیری وداد وبیداد نبوم.چرا که معتقدم گذشت زمان کار خودش را می کند.اما....
این عکس بر گرفته از خبر تلویزیونهای ترکیه توسط خبرنگار آنادلی آژانسی هست.که در 16 روزنامه ترکیه هم چاپ شده بود.اولین سفرخارج ازایران و سومین کشوری بود.که پایتخت آن را نخ پیچی می کردم.بیشتر سفرهایم بعداز تعطیلات مدرسه در فصل تابستان صورت می گیرد