قشم

آقای امینی فرماندار محترم بندرعباس در رکابزنی بدور نوار مرزی ایران با دوچرخه در شهر بندرعباس، جای مناسبی را برایم در نظر گرفت.داخل فرمانداری در مهمانسرایش بود.خواهرم از تهران قرار بود.با خانواده مهمان دوست بندرعباسی شان باشند.برای تفریح و خرید در جزیره قشم بودند.قرار شد من هم در قشم به آنها بپیوندم.پسرخاله ام هم در فرودگاه قشم با خانواده ساکن بودند.اواز آمدنم خبر دار شده بود.مارا برای شام تلفنی دعوت کرد.در عمل انجام شده قرار گرفتم.چون دوست داشتم.بعد از دیدن خواهرم،بلافاصله به مسیرم ادامه بدهم.می دانستم برای اجابت دعوتش باید زمان زیادی را صرف می کردم.با خواهرم تماس گرفتم.او هم مرا به دعوت شام رضا پسرخاله ترغیب کرد.بعداز ظهر به طرف قشم با کشتی راه افتادم.بعداز پیدا کردن خواهرم به طرف منازل سازمانی راه افتادیم.قبلا یکی از دوستان پسر خاله با ماشین منتظر ما بود.تنوع این چنینی با فامیل در آن هوای گرم تابستان 90 خالی از لطف نبود.بعداز شام تا دیر وقت از خاطره ها وگذشته ها گفتیم و خندیدیم.از آمدن خاله به قشم ،رضا خاطرات جالبی را برایمان تعریف کرد.

صبح زود عروس خاله برای صبحانه تدارک مفصلی دیده بودند.محمد خواهرزاده گلم،دیر از خواب بلند شد.تا کمی برنامه حرکتم به تاخیر بیفتد.پسر خاله مارا تاقشم بدرقه کردند.درقشم سوارکشتی شدیم.تا دوباره به بندرعباس برگردیم.در بندرعباس هم با خواهرم و خانواده اش خداحافظی کردم.تا بلافاصله به حرکتم ادامه بدهم.اما این برنامه باعث شد.تااز دیدار دوست خوبم آقای بامری معاون استانداراستان هرمزگان برای بدرقه محروم بمانم.