کتایون کوچلو همدرد یک روز کاری با مادرش در راه آوین1390/11/18
یکی بود،یکی نبود.یک کتایون کوچلو بود.که مدرسه هم نمی رفت .روزی از روزهای خدایی ،مادر بزرگش در سفر بود.در رفتن مامانش به محل کار جایی نبود.صبح زودی برای یک روز مهمان شود.چون همه بیشتر خواب بودند.ترجیح داد مهمان مامانش باشد.آنهم در یک روستای زیبا ،کنار دامنه های زیبای بزقوش آوین،صبح زود از خواب بیدار شد.ساعتی که همه هم سن هایش خواب بودند.در روز سرد میانه ،کنار خیابان منتظر سرویس مامان بودند.دستای کوچلوش یخ بسته بود.اما خودش را خوب پوشانده بود.
ساعت 6/30 سوار سرویس شدند.تا نقل مجلس معلمان همراه سرویس باشد.گویی همه با او کوچلو شده بودند.کتایون در راه خوابش برد.تا چشم باز کرد.همه جا پراز برف بود.فقط سیاهی درخت های جاده نمایان بود.سفیدی همه جارا پوشانده بود.
بچه های مدرسه راهنمایی آوین شاد و خندان از یک مهمان کوچلو،در پیش وازش آماده بودند.تا با هدیه های کوچلو باندازه کوچلویی کتایون مهربانی معلمشان را بی جواب در محبت نگذارند.آن روز کتایون پادشاه شور و شوق کلاس سرد بود.و....
کتایون یک روز بزرگ می شود و این قصه زیبا را از همراهی مادر همیشه در ذهنش باقی خواهد داشت.شاید یک روز خودش نقال این قصه کوچلو باشد.








این عکس بر گرفته از خبر تلویزیونهای ترکیه توسط خبرنگار آنادلی آژانسی هست.که در 16 روزنامه ترکیه هم چاپ شده بود.اولین سفرخارج ازایران و سومین کشوری بود.که پایتخت آن را نخ پیچی می کردم.بیشتر سفرهایم بعداز تعطیلات مدرسه در فصل تابستان صورت می گیرد