من مرده یک تابوتم

مرده ای از هزاران هزار مرده زمینم

مسافری از مسافران کاروانم

لولیده در پتوی زمان

مسافر،عریان و بی چیزم

در لرزش روح و جسمم

در سفر نامعلومم

در خاک و باور

اسیر یاد سرنوشتم

با عجزم ،تنها آرام زمان خویشم

در برد و باخت چینش

مسافر شهر آرزوهایم

در یمین و یسارم

مانده در انتظاران

ولوله یاد خوب و بدم

گریه یاد روزگارم

خنده یاد ترسم

نشانی از نشان

مسافری از خاکم

در قربش ،لرزان وسستم

مانده در دست

یاد بی یادم

اسکلت انسان،شهر سوخته،تقریبا 6000 ساله