شعر ببین روزگار چه کرد با ما
ببین روزگار چه کرد برما
چه داد و چه گرفت از ما
چرا این چنین گشت تقدیر ما
برد آنمان را
مانده در راه
در این تقدیر
چه آمد بر سرما
چرا این چنین گشت تقدیر ما
علم جنگ بر افراشم
بر جنگ تقدیر
نیزه ها آماده
شمشیر در صیقل
در این جنگ نابرابر
فغان و فریاد
چرا دریغ کرد از ما مهر مادر
در بازی شطرنج
فرصت یکبار بازیمان داد
چو تیر پیکان زهر آلود
بر قلب ما نشان زد
تا در حسرت مهرش
سالها سال ،گریان
افتان و خیزان
در یادش بنالم
چرا این چنین گشت تقدیرما
مرا دنیا بود
خلقت مهر مادر
از او یاد بود
در نبودش
بوم بی رنگم
همانم که در دشت نادانی
در کمین نشان راهم
وامانده
گمشده در این حرکت
گمنام این خیلم
هرکس چو حرفم بگیرد
فریاد زن نجوای بی یارم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۱ ساعت 22:30 توسط حسین قره داغی آچاچی له
|
این عکس بر گرفته از خبر تلویزیونهای ترکیه توسط خبرنگار آنادلی آژانسی هست.که در 16 روزنامه ترکیه هم چاپ شده بود.اولین سفرخارج ازایران و سومین کشوری بود.که پایتخت آن را نخ پیچی می کردم.بیشتر سفرهایم بعداز تعطیلات مدرسه در فصل تابستان صورت می گیرد