ببین روزگار چه کرد برما

چه داد و چه گرفت از ما

چرا این چنین گشت تقدیر ما

برد آنمان را

مانده در راه

در این تقدیر

چه آمد بر سرما

چرا این چنین گشت تقدیر ما

علم جنگ بر افراشم

بر جنگ تقدیر

نیزه ها آماده

شمشیر در صیقل

در این جنگ نابرابر

فغان و فریاد

چرا دریغ کرد از ما مهر مادر

در بازی شطرنج

فرصت یکبار بازیمان داد

چو تیر پیکان زهر آلود

بر قلب ما نشان زد

تا در حسرت مهرش

سالها سال ،گریان

افتان و خیزان

در یادش بنالم

چرا این چنین گشت تقدیرما

مرا دنیا بود

خلقت مهر مادر

از او یاد بود

در نبودش

بوم بی رنگم

همانم که در دشت نادانی

در کمین نشان راهم

وامانده

گمشده در این حرکت

گمنام این خیلم

هرکس چو حرفم بگیرد

فریاد زن نجوای بی یارم