چند روز بود.عرفان مریض بود.امروز حالش خوب شده بود.موقع خارج شدن از منزل خیلی دنبالم آمد.چون به من خیلی وابسته است.همسرم سرش شلوغ است.امسال دوست داشت مدیر دبیرستانی در میانه باشد.من هم دخالت نکردم.چراکه او در این کار خیلی متبحر است.دوست دارد در این کار انسانی و پر مشقت مثل من در این جا توانایی هایش را نمایان کند.خلا نبودش را بیشتر من برای عرفان پر می کنم.از طرفی چون مسافر خواهم بود.تلاش می کنم.چیزی کم نیاورم.

بچه های کلاس اولی خیلی می گفتندو قسم می دادند.عرفان را به مدرسه ببرم تا آنها ببینند.در جوابشان می ماندم.چون نگهداری عرفان در مدرسه مشکل بود.یکی از بچه ها گفت :آقا معلم بیار خانه ما ،مامانم گفته من نگه می دارم.

گریه عرفان بعداز فراغت از مریضی وا داشت تا اورا همسفر این راه در مسیر میانه به آوین بکنم.اوهم با ما آمد.انصافا در این مسیر علاوه بر این که اذیتم نکرد.اصلا گریه هم نکرد.لابد فکر می کرد.کاش هر روز با باباش این مسیررا طی کند.شوخی های او در ماشین همکاران را به خنده واداشت.همه اش مرا صدا می زد.تا نگاهش می کردم می خندید.تا شاید برای روز دیگر هم همراه باشد.بچه ها با دیدنش خیلی خوشحالی کردند و....