امروز روز سختی بود.بیشتر نیرو و توانمان در پیمودن مسیر تلف شد.هر چه از میانه دور می شدیم.گویا قدم در قطب جنوب می گذاشتیم.بخصوص مسیر بناروان تا آوین ما را به یاد درد و رنج های منطقه سردسیر سیبری می انداخت.پیمایش این مسیر باید با مایع جان صورت  بپذیرد.یعنی هر لحظه و ثانیه خطر مرگ در کمین است.فقط توکل به خداست،که سختی مسیر را کم می کند.چرا که کافی است  یک اشتباه خیلی کوچک انجام بدهی یا در اشتباه کوچک ماشین های عبوری گیر کنی.بستن زنجیر چرخ در این بالا و پایین ها هم دردی را دوا نمی کند.طبق معمول آقای ولی نژاد همکار خوبمان با بشویک تا بناروان و دوراهی اوزال خط شکن مسیر بودند.و بیشتر با گوشی اش با ما در تماس بود. وجویای حال ما می شدند.گذر از دره مرگ همراه با زنده شدن دوباره است.اگر کمک همکاران نبود.خط شکنی بعنوان اولین ماشین در تردد به روستا امکان نداشت.بنده خدا آقای قربانی و همکاران خانم برای بالا کشیدن ماشین خیلی انرژی مصرف کردند.اما شیرینی دیدار دوباره دانش آموزان خود یک صفای دیگر دارد.طبق معمول آقای حاج عیسی خانی همکار با عزتمان نگران از آمدن ما در تماس بود.در این زمان کلاسهارا گرم کرده و چایی هم آماده کرده بودند.تا او هم در کم کردن خستگی مسیر با ما همراه شود.

نزدیک ایام دهه فجر است.آقای حاج عیسی خانی در حال تزئین مدرسه بودند و با سلیقه خاص در شرف پیشواز دهه فجر مدرسه را آماده می کردند.