دلم با ناکو لهتک
 
یک روز در مسیری مال رو بین بانسنت و شمه سر در بلوچستان با موتور ایز روسی در ریگزاری گیر کردم.تا اینکه ندانسته سر از روستایی در آوردم.که اصلا فکرش را نمی کردم.در دامنه کوهی جلگه مانند کوچکی که سبزی درختان خرمایش طراوت خاصی را نمایان می کرد و ذهن هر کنجکاوی را سوی خود می کشید.هر چه به روستا نزدیک تر می شدم به یاد داستانهای قدیمی می افتادم . که شنیده بودم بعد از طی مسیری گرم وبیابانی سراز واحه ای سرسبز در آورده می شود.گویی این باور جلو چشمانم قرار گرفته بود. دو برادر که عمر خودرا هم از نیمه گذرانده بودند.خانه کپری و چند بز و گوسفند زندگی کاملا سنتی و ساده که دل هر مشوشی را آرام می سازد. البته فرزندانشان زندگی شهری را انتخاب کرده بودند.من عاشق زندگی کردن در چنین جاهایی هستم . نه صدای موتوری و نه ماشینی اذیت می کند.سکوت وآرامش هر از چند گاهی صدای پرنده ای شنیده می شود.شب را با آنها ماندم.غذا پختن وچایی با چوب روی آتش آرزوی من ندانسته در آن عشق می کردم.خیلی به من پدری و مادری کردند.هر وقت از زندگی شهری خسته می شدم چند روزی مهمان آنها می شدم.ناکو لهتک مرا پسر خود می دانست.اما نمی گذاشت چوپانی کنم. اسم روستا ترکوهی بود.اگر به نفع خود قضاوت کنم.می بایست بگویم.بر گرفته از نام کوهی است.که در یکی از این جنگها نامش را کوه ترک گذاشته اند.اتفاقا این روستا هم در نزدیکی این کوه واقع شده است.نامگذاری آن یک جریان تاریخی دارد.که در جای خودش ذکر خواهد شد.چند سالی است خبری از ناکو لهتک ندارم نمی دانم زنده هست یا نه یک دلم با آنهاست.البته یک فیلم مستند از این روستا دارم.هروقت دلتنگ می شوم.عزیزان را آنجا زیارت می کنم.ولی مثل دیدن آرامم نمی کند.