آقا دستانم یخ زده است
گالن های آب مدرسه خالی است.آب برای خوردن و دست شستن وجود ندارد.هرروز مسیر روستا تا مدرسه را دانش آموزی برای آب آوردن طی می کند.این وظیفه بر عهده دانش آموزان پایه چهارم وپنجم است.فرق نمی کند پاییز یا زمستان یا بهار باشد.
قرار بود.آن روز برفی حسین دانش آموز مهربان و مؤدب کلاس چهارمی به اتفاق علی رضا از تنها چشمه روستا آب بیاورد.چون روستای سنقر آباد چندین سال است که لوله کشی آب ندارد.اهالی روستا به نوبت آب مورد نیاز خودرا از این چشمه تامین می کنند.
حسین خودرا بی خبر در گوشه ای گز داده بود.سراغش رفتم.گفتم پسرم امروز نوبت توست.زحمت بکش آب بیاور.گفت:آقا معلم دست کش ندارم.آقادستانم یخ زده است.تازه چشمه خیلی شلوغ است.فشارآب هم ضعیف است. زنان روستا ظرف ولباس می شویند.نوبت ما یک ساعت طول می کشد.
کنجکاو شدم.تا خودم سری به چشمه بزنم.آنقدر شلوغ بود.که به جزء من از مردی خبری نبود.فرهنگ روستا وجود مرد را در آن جمع نمی پذیرد.سراغ شورای روستا را گرفتم .تا چند عکس از این صحنه درد ناک در قرن بیست ویک بگیرم.اما خبری از او نبود.گویا شهر رفته بود.چند بار تلاش کردم.از این صحنه ها طبیعی عکس بگیرم اما قسمت نشد.چرا که زنان روستا خیلی خجالتی و متعصب هستند.به راحتی حاضر نیستند.از آنها عکس بگیریم.
از آن به بعد در مصرف آب نهایت صرفه جویی را کردیم.در بعضی اوقات همکار گلم آقای قدیمی و خودم گالن آب را پشت ماشین می گذاشتیم و از میانه برای مدرسه آب می بردیم.

این عکس بر گرفته از خبر تلویزیونهای ترکیه توسط خبرنگار آنادلی آژانسی هست.که در 16 روزنامه ترکیه هم چاپ شده بود.اولین سفرخارج ازایران و سومین کشوری بود.که پایتخت آن را نخ پیچی می کردم.بیشتر سفرهایم بعداز تعطیلات مدرسه در فصل تابستان صورت می گیرد