جفت

خواب بودم.همسرم مرا از خواب بیدار کرد.مرد پاشو .ماری را در خانه دیدم.گفتم:بچه شهری هستی مارمولک را با مار عوضی گرفته ای .مار کجا بود.اینجا شهراست.

آن زمان شهرک اندیشه میانه، تازه آباد می شد.زمینهای این شهرک در میانه ،زمانی زمین کشاوزی دیم بود.وجود مارخالی از تصور نبود.اما من هم با این حرفها راه گریز و غلبه بر ترسم را بهانه می کردم.بچه ها را از اتاق بیرون بردم.لباس جنگی پوشیدم.پاچه شلوارم را روی چکمه بلندم انداختم وبر حسب احتیاط با کش بستم.در هوای گرم تابستان چند لباس هم پوشیدم.تا از نیش مار در امان بمانم.اتاق پشتی ما در گرمای تابستان هوای عجیبی داشت.نیاز به کولر نبود.خودش خنک بود.آهسته و با ترس خودم را به اتاق رساندم.هر وسیله ای که بر می داشتم به همسرم غرلند می زدم.خرفاتی شدی.من که ماری نمی بینم.نوبت به رختخواب رسید.با ترس پتوها و رختخواب را بعد از بازرسی کنار می گذاشتم.اما از مار خبری نبود.تا به آخرین رختخواب رسیدم.چوب بلندی داشتم.گویی در دلم خبری بود.تا آنرا بلند کردم.حرف همسرم در وجود مار برکرسی نشست.با چوب برسر مار کوبیدم.بلافاصله پایم را در روی سرش گذاشتم.با هزار مکافات بدن نیمه جان مار رادر ظرف یک و نیم لیتری نوشابه قرار دادم.بدنم از هیجان می لرزید.ترشح غده آدرنالین از ترس عرق سرد را روی پیشانیم سنگینی می کرد.همسرم  با قیافه حق به جانب در جدال یقین دیده اش پیروز تر از من هیجان مار در خانه را بیشتر می کرد.مار سیاه زنگی با هیکل درشتش چند صباحی از باور ما دور نمی شد.این جریان نقل قول فامیلها بود.هرکسی توصیه ای می داد.یکی می گفت باید چشمهایش را له می کردی.دیگری ،باید خانه راعوض کنی.مهربانی دیگر،او جفتی هم دارد.مواظب جفتش باشید. از ترس همیشه پشه بند را علم می کردیم.دور تا دور آن را با پتوها محکم می کردیم.تا مبادا جفتش در صدد انتقام باشد. چند صباحی با ترس و دلهره روزها را سپری می کردیم.تا با توصیه دوستم،سرازروستای شیخ درآباد در آوردیم.یک صوفی مار(استاد مارگیر) را دیدیم با او صحبت کردیم.رنگ و نشان مار نگونبخت را به او دادیم.بدون تاملی وجود جفتش را در خانه تایید کرد.

اورا به خانه آوردم.بر در و دیوار بویی کشید.دعایی خواند.موکت را بالا زد.یک گردی خط بسته مانندی کشید.بعد از چند دقیقه صدای ناهنجار ماری خبر وجود مار دیگر در خانه را تایید کرد.آرام داخل خط گرد قرار گرفت.مارگیر در کیسه ای کرد و رفت.

از ترس این حادثه خانه را عوض کردم.چند سالی مستاجر شدم.آخر سری هم خانه را فروختم.

                                                                   نقل از خاطره آقای ج.ق از شهر میانه