بیشتر شهامت و جسارت را از او یاد گرفته بودم.با دوچرخه در دور نوار مرزی ایران به زاهدان رسیدم.چند عزیز بزرگوار داشتم.می دانستم اگر زاهدان مرا ببینند.می بایست ده روزی مهمان آنها باشم.بعد از خروج از زاهدان آنها را مطلع کنم که واقعا سخت و ناراحت کننده بود.

یکی از این عزیزان جناب آقای ابراهیم هراتی صادق بود.در اوایل خدمت در آموزش و پرورشم رئیس اداره ما در کنارک بود.خیلی باهم صمیمی بودیم.خیلی چیزها را به من یاد داد.در طول مسیربیشتر اوقات به من زنگ می زد و احوال مرا می پرسید.او هم جسور و بزرگوار بود.یک برنامه بزرگی دارد.مرا هم به عنوان همراه در نظر گرفته است.می دانم در کارش هیچ شکی وجود ندارد.فعلا این کار محرمانه است.

قرار بود.از زاهدان به میانه به عنوان نماینده افتخاری استان سیستان و بلوچستان در پیشواز شهر میانه حضور یابد.برنامه ورودم بنابه دلایلی تغییر کرده بود.او هم بلیط سفرش را با برنامه قبلی ام در نظر گرفته بود.

روز دوشنبه برای انتقالی با قول مساعدت فرمانداری محترم میانه را پیگیر بودم.به بن بست خوردم.بدجوری به هم ریخته بودم گوشی همراهم با لباسهایم داخل ماشین لباس شویی آرام گرفته بود.

آقای هراتی خیلی زنگ زده بود.خسته و ناامید به طرف تبریز حرکت کرده بود.تا با پرواز روز سه شنبه از تبریز به تهران پرواز کند.شب گوشی ام را دخترم پیدا کرد و آورد.آقای هراتی زنگ زده بود.من باور نداشتم.او این کار بزرگ را انجام بدهد.برایم درد ناک بود.که این عزیز با این شرایط میانه را ترک کرده است.

با دیدن سوغاتی ها و هدیه ویژه اش که به مدیریت خانه معلم میانه داده بود.بدجوری منقلب شدم.ساعت ۲ نصف شب به بیرون زدم.در آخرین محل شب ورودم به میانه نشسته بودم.تا جا داشتم از این حادثه عجیب گریه کردم.نمی دانم چرا این شرایط ناخواسته این جوری رقم خورد.

دیگر روی زنگ زدن به این عزیز را ندارم واقعا از اعماق وجودی ام شرمنده شدم.تا عمر دارم این حادثه ناگوار را فراموش نخواهم کرد.