اولین شب اقامت در روستای بانسنت روی حصیر یک پتو انداخته بودم.منزلم در یک جای بدی قرار داشت.عقرب و رتیل (کند گواج) ومارو مارمولکوک...با من همسایه بودند.هوا خیلی گرم وشرجی بود.جوانان روستا در اولین روز به من خیلی خدمت کرده بودند.بخصوص همسایه بغل دستی که خیاط بود.آقای نبول برادری کرده بود.تمام وسایل یک خانه ی محقرانه را به من داده بودند.ساعت 1 نصف شب تنهای تنها شدم.هنوز وارد فرهنگ وآداب ومعاشرت و مهربانی مردم بلوچ نشده بودم.محکم در را بسته بودم .برای احتیاط پشت در همه چیز گذاشته بودم.در اتاق تخته ای بود ودرزهای زیادی داشت.با همسایه هایم کاری نداشتم .دلم نمی آمد آنها را بکشم.اما ترسم همچنان پایدار بود.تا صبح لامپ اتاق روشن بود.و من هم بیدار بودم .چشمم بر ترسم یار بود.صدای گربه آزارم می داد.حتی ترسم را بیشتر می کرد تا خیالاتی شوم چون از گربه داستانهای  عجیبی شنیده بودم.

کم کم هوا روشن و روشنتر می شد.نماز را خواندم.در اتاق زده شد در را باز کردم.دیدم یکی از اهالی روستا بعداز نماز برایم صبحانه آورده است.جالب بود قبلا اصلا اورا ندیده بودم.چند دقیقه بعد از او نفر دیگر باز صبحانه.یکدفعه دیدم نزدیک به هفت سینی و هفت فلاکس جلو رویم قرار دارند.اول از همه به فلاکس های خوشکل حمله بردم.همه را امتحان کردم.هیچکدام شکل چایی را نداشت.چاره نداشتم با خود گفتم می خورم هر چه باداباد  از قند خبری نبود.یک ذره سر کشیدم دیدم شیرین است.مزه اش را هرچه می خوردم بیشتر حس می کردم. خیلی خوشمزه و خوردنی بود.یک فلاکس را خوردم .بعدا فهمیدم که چای محلی است و عادت به آن ترکش را مشکل می کند.

 وقت رفتن به مدرسه کمی دور تر از اتاقم مار مرده ای را دیدم. ناراحت شدم .سرش جدا شده بود.هر چه دنبال سرش گشتم تا خاک کنم پیدا نکردم.فکر می کردم شاید بعضی از بچه ها خواستند مرا بترسانند.محبت های آنها در اولین روزم این تصور مرا باطل می کرد.تا اینکه با جوانها در جریان گذاشتم.قسم خوردند خبر ندارند و اگر بدانند کسی اینکار را عمدا کرده باشد با او دعوا خواهند کرد.نزدیک ظهر چند دانش آموز غذا به دست با چند سینی مختلف جلو اتاقم منتظر بودند.کنارشان گربه دیشبی را دیدم.با بچه ها از هر دری صحبت کردم گفتم بچه ها این گربه را از این جا ببرید.بچه ها گفتند نه آقا این گربه زرنگ است گوج ومارمولک وماررا نمی گذارد به اتاق شما بیاید.نگه داری آن برای شما خوب است.تا این را گفتند یاد مار افتادم .بچه ها باور جدید مرا محکم کردند.شب گذشته این گربه مهربان مارا دیده که می خواست به اتاقم بیاید اورا کشته است. اهالی روستا نزدیک غروب به دیدنم آمدند.بدون آنکه چیزی بگویم.قرار گذاشته بودند.هر شب من مهمانی یکی باشم.و زیر کولر گازی شب را به صبح بگذرانم.که در این بین خدا رحمت کند حاجی میران یکی از بزرگان روستای بانسنت  گفت من مسافر خانه دارم (مهمان خانه) تا او در این روستا هست.مهمان من خواهدبود.