خبری ندارم

دوستی داشتم که در کنار حمید اسماعیلی بیشتر باهم بودیم.اسمش حسن قانعی بود. اهل کاشمر خراسان بودند.قد کوچکی داشت.وخیلی تیز وپر جنب وجوش بود.باهم که بودیم.مثل دو شخصیت کارتون چاق ولاغر بودیم.او معلم شد.چند سالی در پیشین تدریس می کرد.خانمش خانه دار واستاد قالیبافی بود.خیلی زود حسن ازدواج کرده بود.از دور خبرش را می گرفتم.اما نزدیک به 15سال است که اورا نمی بینم.وهیچ خبری از او ندارم .هر وقت دنبالش می رفتم. برادرش روح ا... دم در می آمد.لهجه کاشمری را کمی یاد گرفته بودم.می گفتم:حسنی دگوج رفته   داداشش می گفت:حسنی دخو رفته.یا می گفت حسنی خانا نیه.در کلاس درس در دوره دبیرستان خوابش می برد.استاد ادبیات داشتیم که با من خیلی دوست بود.تا حسن خواب رفته را می دید.می گفت حسن دخو رفته.قره داغی بیدارش کن. من هم از فرصت استفاده می کردم وبا خشونت تمام بیدارش می کردم.طوری که چند متری  هوا می پرید.تا می خواست با من دعوا کند.همه  همکلاسی ها می خندیدند.