باز برکت
باز برکت
بعضی وقت ها به نانوایی می رفتم.در نوبت می ایستادم ونان می گرفتم.تا اینکه روزی شاطر نانوایی تا وارد نانوایی شدم.مرا در آغوش گرفت و بوسید.خودش را شماتت می کرد.که چرا قبلا مرا نشناخته است.گویا در یکی از روزها بعد از نان گرفتن یکی از شاطر می پرسد.اورا شناختی.شاطرهم در جواب گفته بود.نه نشناختم کی بود.
آن بنده خدا سری کامل فیلم وعکس هایم را به او می دهد.شاطر هم بعد از نگاه کردن در انتظار دیدن دوباره من لحظه شماری می کند.
با اجازه مشتری ها نان را برای من جمع کرد.در این حین شروع به تعریفم کرد.پیرمردی جلو آمد وبا من دست داد.و گفت:ساغول اوغلوم(زنده باشی پسرم).هر کاری کردم پول نگرفت.هر چه پافشاری کردم.قبول نکرد.باآب و تاب می گفت امروز مهمان من هستی.تازه مشتری ها بعد از شناختنم ،هم آوای شاطر شدند.تا بی نوبت نان بگیرم.

+ نوشته شده در شنبه نهم دی ۱۳۹۱ ساعت 21:35 توسط حسین قره داغی آچاچی له
|
این عکس بر گرفته از خبر تلویزیونهای ترکیه توسط خبرنگار آنادلی آژانسی هست.که در 16 روزنامه ترکیه هم چاپ شده بود.اولین سفرخارج ازایران و سومین کشوری بود.که پایتخت آن را نخ پیچی می کردم.بیشتر سفرهایم بعداز تعطیلات مدرسه در فصل تابستان صورت می گیرد