در روستای تنگ کنارک چابهار بودیم.فصل زمستان بود.هوا کمی سرد شده بود.نوبت مریضی فصلی بود.همه مریض بودیم.کسی حوصله بلند شدن از زمین را نداشت.همکاران حبیب دامور یک طرف بود.علی عزیز به ومحمدازبک واسلم بشکارافتاده بودند.من وحسین صداقتیان تکانی به خودمان دادیم تا آشی درست کنیم.تا کمی بهبود یابیم.آشپزخانه ما آبدارخانه مدرسه ناصرخسرو تنگ بود.ساعت نزدیک دوازده شب بود.

اول از همه لوبیا را به همراه عدس ولپه ونخود از بی حوصله گی داخل قابلمه ریختیم.هرچه صبر کردیم پخته نشد.رشته فرنگی هم اضافه کردیم.پشت سرش رب گوجه ریختیم.گوشت ماهی اضافه کردیم.ادویه ومتعلقات دیگر هم اضافه کردیم.درکنارش چند وسایل دیگر هم مخلوط کردیم.همچنان غل غل می کرد.چند قرص سرما خوردگی وآموکسی سیلین هم قاطی کردیم.جوشید جوشید.ساعت دونصف شب آش ما آماده بود.هرچه به بچه ها گفتیم.هیچکدام حاضر به خوردنش نشدند.همه می ترسیدند.واقعا آش خوشمزه ای شده بود.اگر مرده هم می خورد زنده می شد.من وصداقتیان تا جا داشتیم خوردیم.فردا صبح اصلا مریضی از ما جدا شده بود.بچه ها همچنان لنگان لنگان می رفتند.اما ما سر حال بودیم .تا به سرمان زد.یک ورزش جانانه ای هم بکنیم.وجور پرستاری دوستان را چند روز به عهده بگیریم.