ناکو عباس
خداوند قسمت کرد.با یکی از بزرگان وریش سفیدان کسوت معلمی در آموزش وپرورش منطقه کنارک در روستای سید آباد نزدیک کنارک همکار شدیم.مردمان روستا آنقدر فقیر بودند.که حتی بعضی از آنها به نان شب محتاج بودند.طبیعی بود.مدرسه این روستا هم کپری باشد.هر سال بدلیل بادوشرجی تجدید بنا می شد.
آن سال هر کاری کردیم کسی حرف مارا گوش نکرد. نامه نگاری کردیم .هرچه به معاون آموزشی آن زمان گفتیم. اثر نداشت.معاون آموزشی در جواب می گفت همین جوری کفایت می کند.در این رفت و آمدها به بن بست خوردیم.تا یک نقشه جالب بریزیم.توسط یکی از دوستانم غیر مستقیم بچه های استان که در کنارک بودند.جریان را خبر دادیم.قول دادیم در صورت حضور ناکو عباس یک گوسفندی هدیه دهد.خوشبختانه تدبیر ما جا افتاد.سرزده در آموزشگاه اجاره ای که از چند تخته کهنه بودو مال یکی از همسایه ها بود. حضور یافتند.صاحب این خانه هر روز اجاره را بالا می برد.در حالیکه کل تخته ها بالای بیست هزارتومان آن زمان ارزش نداشت وناکوعباس از جیب خودش ماهی پنج هزار تومان نظر کرده بود و می داد.می گفت دوست دارم هر چه زودتر بازنشست شوم.از قضا قبل از این بازدید اختلاف پیش آمده بود.وما در آن هوای گرم بچه ها را با میز و نیمکت هایشان زیر آفتاب قرار داده تدریس می کردیم. واداره هم می دانست.واقعا صحنه درد ناکی بود.
بعد از بررسی وضعیت ابتدا مرا محکوم کردند.بریدند و دوختند.من هم گوشه ای آرام بودم وچیزی نمی گفتم چون ناکو عباس کنارم بود واز من خیلی بزرگتر بود.تمام کاسه و کوزه ها را بر سر من شکستند.اما خدا با ما بود. قبلا محکم کاری کرده بودیم وهمه نامه ها را داشتیم.فدا شدن مجموعه پایین تر در آموزش و پرورش طبیعی ورسم قدیمی است.خواستند از خلا استفاده کنند.اما ندانستند ناکو عباس هست.ابلاغ مرا به زرآباد بریدند.ناکو عباس راپاداش دادند.مگر ناکو عباس خریدنی بود.چنان بغض گلویش را گرفته بود با عصبانیت داد می زد.واز حقیقت ها می گفت.مرا هم با کرداقی به زرآباد بدهید.اگر می خواهید حق رابکشید.معاون آموزشی خودرا پشت رئیس اداره قایم می کرد.تا به رئیس القا کند که حق با اوست.از قضا رئیس هم ناراحت شد.او هم معاون آموزشی را شماتت کرد.در چند صدم ثانیه ناکو عباس تاج پادشاهی را بر سرمن محکم کرد.
بعد از بازدید آنروز الطاف اداره شامل حال من و ناکو عباس شد.ودر تیتر خبرها قرار گرفت. هرروز به ما سر می زدند .وسایل می آوردند.عکس می گرفتند فیلمبرداری می کردند.یک مدرسه دو کلاسه با دفتر در عرض دو روز ساختند.فکر نکنید رکورد شکنی شد. نه همه اعضا تشکیل دهنده خانه چوب وحصیر بودو سرو هم کردن آن یک روز زمان می خواهد.تا اینکه روزی از روز های خدایی میز ونیمکت تلنبار شده بر روی مزدایی به مدرسه رسید.ماهمچنان مشغول تدریس بودیم.بچه ها هم روی میز و نیمکت های زنگ زده وپوسیده شده نشسته و کتابهایشان روی تخته میز که روی سه لایه آنها رفته و فقط یک لایه مانده بود.روی لایه باقی مانده یادگار و نقش ونگارعزیزان رهگذرو عابران شب نشین روستا نقش بسته بود.صدای معاون آموزشی ما را به خودآورد.گفت ببینید من برایتان میز و نیمکت آوردم.ناکو عباس گفت ما نخواستیم.به همین ها بسنده می کنیم.معاون اداره ماند در برابر این یار جدا شدنی چه بگوید.دلمان سوخت ورفتیم کمک کردیم.آن سال برا ی دانش آموزان روستای سید آباد روزهای خوبی بود.که هر چه بزرگ تر و عاقل تر شوند.آن صحنه های به یاد ماندنی را هر گزفراموش نخواهند کرد.
از این جریانات زیاد اتفاق افتاده است در فرصت مناسب با مدارک مستند از بعضی بی عدالتی و حق کشی معاون اداره آنزمان بیشتر خواهم نوشت.
این عکس بر گرفته از خبر تلویزیونهای ترکیه توسط خبرنگار آنادلی آژانسی هست.که در 16 روزنامه ترکیه هم چاپ شده بود.اولین سفرخارج ازایران و سومین کشوری بود.که پایتخت آن را نخ پیچی می کردم.بیشتر سفرهایم بعداز تعطیلات مدرسه در فصل تابستان صورت می گیرد