محفل

اردبیل

بقعه شیخ صفیالدین

شب ومن

ناخود آگاه

همه سوی او

به گمان سوری بباست

سعدی کنار جمع

دو غزل عاشقانه خواند

فردوسی شاهنامه بدست

حافظ کنارم فال آمد

بخت شوم مرا

باز سیاه وسیاه تر خواند

فردوسی شاهنامه بدست

رستم را بیش کشید

شهریار حیدر بابا را

من که تشویش عالم خود

نیشخندی هدیه دادم

با زبان بی زبانی

لب به اعتراض گشودم

چه می کنید بادل

مردم ایران زمین

ذهن هاهمه اسیر

در شعرهایتان

شهریارباصدای لرزانش

نهیب برآورد

دامنی گل گاشتم در زبان شعر فارسی

گلبنانش گل به صد دامن گوهر تحسین نثارم می کنند

قطران ومحتشم

دست دردست خسته دلی از تیکمه داش

به جسم وجانم تاختند

بلکه شاید مرا بگریانند

سهراب پزمرده وغمگین

کنار شاملو

به دلداری آمد

چشمها را باید شست

من که دردغدغه فردا

شور دلولپسی

لرزه برجانم

گنج خلوت

زیر نور چراغ

روی صندلی

زانوی غم بغل گرفته

در آن شور وبلوا

به فردای سیاه می اندیشیدم

از دور زنده پوشی

هرچه نور می تابید بیشتر می شناختمش

خیام بود

لرزان وسست

بمانند ماهی

که روشن می کند نیمه راه را

نوراز نور

خورشید غایت راه

شک زشک می زداید

احوال اورا دیدم

به تعجب ماندم

نه مست نه گله مند

استوار وپابرجا

کجاست آن می وعبریق

سبحان ا...تو باده می پنداری

آبی که زصد درد دلت برهاند

شراب عمر آدمی است

مرگ مستی آن شراب

ای حریفان مستی ما ازشراب دیگراست

تاک ما عشق ودر انگورش آب دیگراست

صدای دربان

بمانند پتکی مرا از آن چمع محروم کرد

چو جسم وجانم به هم پیوستند