خلوت در شلمچه
نهارمهمان دوستان هلال احمر خرمشهر بودم .آقای فاضلی رئیس محترم هلال احمر نهارمفصلی تدارک دیده بود .عید بادوچرخه به همراه دوستان که از میانه تا شلمچه را با دوچرخه رنگ آمیزی کرده بودیم.این سری با دوستی قبلی خیلی مرا تحویل گرفتند.قرار بود با مرکز آبادان مصاحبه تلویزیونی داشته باشم.دوستان خبرنگار آمدند.ودر جلو هلال احمرخبر را گرفتند.تا شلمچه ده کیلومتر بود.باد مخالف هم می وزید.انصافا مردم خوب آبادان و خرمشهر خیلی به من محبت کرده بودند.به هر مغازه ای می رفتم.چیزی خرید می کردم.اصلا پول نمی گرفتند.برایم جای تعجب بود.البته در سیستان و بلوچستان هم این روال ادامه داشت.بخاطر همین دوست داشتم بیشتر با مردم بشینم و درمورد دوران جنگ و بعد از آن مصاحبه کنم.ودر گوشی تلفن همراهم ثبت کنم.وقت زیادی می طلبید.بعداز گذر از چند روستا و شهرک در اولین خاک ریز جایی که اثر رنگهایی که در عید رنگ آمیزی کرده بودیم خودنمایی می کرد.چند عکس گرفتم.یک کیوسک نگهبانی بود.سربازدژبان جلوآمد.پرسیدم این رنگ برای چیست.گفت نمی دانم.گریه ام گرفت.گفتم این رنگ را ما با دوچرخه در عیداز میانه تا شلمچه با نیم نگاه به رکورد گینس با یاد و نام شهدای جنگ تحمیلی به یادگار گذاشته ایم.هنوز بعد از شش ماه اثرش به وضوح باقی مانده بود.
دوستان در راه در مورد سگ های ولگرد می گفتند.چند تای آنها یک پیرزن را خورده بودند.سفارش می کردند.مواظب باشم.مثل عید مسیر خرمشهر به شلمچه شلوغ نبود.کمتر ماشینها تردد می کردند.شاید هر یک ساعتی یک ماشین.اما بی خیال بودم.زیاد در فکر این مسائل نبودم.دوست داشتم در اوج خلوت و آخر شب به شلمچه برسم و یک خلوت روحانی داشته باشم.در راه برای شام توقف کردم.وزیر نور چراغها غذای مختصری خوردم.
درست وسط چراغهای روشن اتوبان خرمشهر به شلمچه راه فرعی بود.که از مسیر یاد و خاطره هشت سال دفاع مقدس با پیچ و خم به یادمان شلمچه ختم می شد.دو دل بودم.صدای سگها به گوش می رسید.دل به دریا زدم.تا در تاریکی از این مسیر بگذرم.هنوز 200 متری نرفته بودم.سر و کله سه قلاده سگ درست روبرویم با فاصله چند متری ظاهر شدند.به خودم دلداری دادم.تا به جنگ آنها بروم.قبلا تجربه درگیری و پیروزی بر سگها را داشتم.ناگهان تعدادشان از این مقدار بالا رفت.طوریکه قابل شمارش نشدند.تنها فکرم راه گریز بود.یک دور 180 درجه زدم.و با تمام قوا و توان فرار را بر قرار ترجیح دادم.فرصت نگاه به پشت سر را نداشتم.پای چپم به پدال خوردوجراحت مختصری برداشت.درد شدیدی داشت.اما بدون توجه به آن در حال فرار بودم.صدای سگها و دنبال کردن آنها را پشت سر دوچرخه حس می کردم.به اتوبان رسیدم.بر خلاف اتوبان چند متری هم پایین رفتم.قلبم بدجوری می زد.نفسم به زور بالا می آمد.عرق زیادی کرده بودم.وسط مهرهای کمرم بدجوری تیر می کشید.مات و مبهود این حرکت بودم.تصویرهای خیالی زیادی در جلو چشمم تداعی می شد.لااقل شکر گذار جان دوباره از او بودم.آنهم تکه پاره شدن در بیابان شلمچه محل ایثار و شهادت دلیر مردان تاریخ جنگ وتاریخ ایران ،برایم مایه ننگ بود.روشنایی جاده کمی آرامم کرد.بلافاصله مقداری آب خوردم.تا ترشح غده آدرنالین بدنم را خنثی کنم.از سگها خبری نبود.اما صدای پارس کردنشان ،اطمینان می داد.که از من فاصله زیادی دارند.
به طرف خرمشهرهم سگهای دیگری در خلوت جاده منتظرم بودند.برای رفتن به شلمچه هم می بایست با آن سگها درگیر می شدم.بد جایی گیر کرده بودم.در فکر بودم.در صورت حمله ناگهانی و بسته شدن راه ،عاقلانه ترین راه را بگزینم.تیرهای برق و میله ها را نشان کردم.چفیه بسیجی را هم دور گردنم محکم کردم.تا در صورت خسته شدن در پناه تیر برق ها و میله ها خودم را تا صبح به آنها ببندم.
نه راه پس داشتم و نه راه پیش،می بایست یک گزینه عاقلانه را انتخاب می کردم.نه هم از آبادی خبری بود و نه ازمغازه و جایی.ترقه و باتوم را آماده کردم.باید امشب به شلمچه برسم.نظرم به جای یادمان طرف پاسگاه شلمچه در جاده اتوبان عوض شد .اگر هم شده با سگها خواهم جنگید.چند متری جلو رفتم.چند ترقه انداختم.دوباره چند متری جلوتر رفتم.چند ترقه دیگرروشن کردم.صدای ترقه ها کمی سگها را دور کرد.جاده مخالف شلمچه را پیش گرفتم.تا نهایت فاصله را با سگها داشته باشم.با ترکاندن ترقه ها یواش یواش جلوتر می رفتم.تا فاصله را برای گریز مناسب ببینم.سوار دوچرخه شدم.و با قدرت تمام در شب به طرف پاسگاه مرزی شلمچه مجددا رکاب زدم.از کنار دو طرف جاده صدای سگها به گوش می آمد.امامن همچنان با سرعت تمام در حال رکاب زنی بودم.اگر آنها قصد حمله می کردند.امکان نداشت به من برسند.
از دور پاسگاه مرزی هویدا بود.یک ماشین سنگین تریلی هم کنار جاده بود.خیلی خوشحال شدم.
بالاخره با تمام سختی ها به محل امنی رسیده بودم.نگهبانان پاسگاه از من کارت شناسایی خواستند.کمی سوال و جوابمم کردند.راننده تریلی که کنار پاسگاه توقف کرده بود،خیلی محبت کرد.آب سرد داد.کمی آرامم کرد.کنار تریلی به چای خوردن دعوت کرد.من هم پذیرفتم.با یا دمان شلمچه یک کیلومتری فاصله نداشتم.درست در سمت چپ پاسگاه نمایان بود.
گویا راننده در گیری مرا با سگها از دور حس کرده بود.اما راه برگشت برای کمک نداشت.می گفت دلم به حالت خیلی سوخت.به بچه های پاسگاه خبردادم.اما وسیله نداشتند.تا به کمکت بیایند.دعا می کردم.سالم از دست آنها نجات پیدا کنی.هرچند حرفهای آقا راننده تسکین آلام ودردهایم بود.اماانتظار داشتم به طریقی کمکم می کرد.شاید هم ترسیده بود.که من با نفرات دیگر پشت پرده نقشه بدی را برایش طراحی کرده بودیم.تا دزدی تاریخ شلمچه رابیافرینیم.بخاطر همین،حرفهایش را باور کردم.
آقا راننده بار سیمان داشت.قرار بود.فردا صبح زود تخلیه کند.در مورد سگهای این منطقه و خطرناکی آنها داستانهای زیادی داشت.مرا شماتت می کرد.که شب این مسیر را انتخاب کرده ام.در حالیکه نمی دانست.زمان برایم در شب از اهمیت ویژه ای برخوردار بود.واز طرفی عهد بسته بودم.در اوج خلوت به شلمچه برسم.درمورد راه و محل یادمان شلمچه وامنیت آن با آقاراننده وسربازهای پاسگاه سوال کردم.تا برای رفتن به شلمچه با تردید تصمیم بگیرم.ساعت ده شب هیجدهم شهریورماه 90 از پاسگاه به طرف شلمچه در تاریکی شب با دوچرخه حرکت کردم.در ضمن نظاره گری بچه های پاسگاه و راننده کمی اطمینان خاطر را به همراه داشت.از مسیر فرعی بعداز طی کمی جاده اسفالت دوچرخه بدست به یادمان شش ضلعی شلمچه رسیدم.
در این محل کسی جزء من دیده نمی شد.دوچرخه قبلی ام در یادمان شلمچه برای همیشه در سفر عیدمان در رنگ آمیزی بعنوان هدیه حرکت بزرگ با دوستانم،آرام گرفته بود.دوست داشتم در این سفر جیران دوچرخه جدیدم را با ذوالجناح دوچرخه قبلی آشنا کنم.اما قسمت نشد.
دوچرخه را کنار نفر بر قدیمی کنار یادمان تکیه دادم.وضو گرفتم و نماز خواندم.با خدای خود خلوت کردم.کنار دستشویی روی دیوار با فاصله 5 متری این جمله را نوشتم.(سفر دوم به شلمچه با دوچرخه-رکابزن دور نوار مرزی ایران – تابستان 90 –آدرس وبلاک )
تا ساعت 2 بامداد در یادمان با خدای خود و شهدا خلوت کرده بودم.دوست داشتم شب را در شلمچه بمانم.اما راه زیادی را تا آذربایجان داشتم .می بایست فردا صبح زود به طرف اهواز حرکت می کردم.بنابراین با عهدهایی شلمچه قدم گاه مبارک امام هشتم ومحمل گاه دیار عاشقان پرکشیده تاریخ افتخاردلاوران هشت سال دفاع مقدس را به طرف پاسگاه ترک کردم.
با فاصله 50 متری از پاسگاه شلمچه کنارمیله ای دوچرخه را تکیه دادم.چند سگ ولگردکنار پاسگاه به قصد حمله به من نزدیک شدند.باتوم را در آوردم.بد جوری عقده داشتم.آماده شده بودم.تا جا دارم.با آنها به جنگم.شاید فراراز سگها را در حادثه قبل جبران کنم.یکی جلو آمد.با پشت باتوم یکی زدم.چندمتری روی هوا پرید.بقیه هم فرار کردند.این بارمن ول کنشان نبودم.تا فاصله ها دنبالشان کردم.
این عکس بر گرفته از خبر تلویزیونهای ترکیه توسط خبرنگار آنادلی آژانسی هست.که در 16 روزنامه ترکیه هم چاپ شده بود.اولین سفرخارج ازایران و سومین کشوری بود.که پایتخت آن را نخ پیچی می کردم.بیشتر سفرهایم بعداز تعطیلات مدرسه در فصل تابستان صورت می گیرد