مهجور

در برگشتم از رکابزنی بدور نوار مرزی ایران بعنوان اولین نفر با مسیر انتخابی از ارومیه وارد تبریز شدم.یک روزم را هدر دادم.در پارک ایل گلی چادر زدم و خوابیدم.تا با پای خودم.به اداره کل آموزش و پرورش استان آذربایجانشرقی بروم.ورسم شکنی بکنم.

آیا برازنده بود.بچه های خوب روابط عمومی وبقیه دوستان در حالت عادی ،مثل هزاران ارباب رجوع تحویلم گرفتند.نه از گل خبری بود،نه از پیشواز.نمی دانستند روز قبل  در تبریزچه سختی ها را تحمل کرده بودم.نمی دانستند افتخار دور رکابزنی دورنوار مرزی ایران را به عنوان فرهنگی در فصل تابستان با گذر از هوای گرم و طاقت فرسای جنوب  داشتم.نمی دانستند با یاد و نام شهدا حرکتم را مزین کرده ام.در حالیکه خبر استارتم در همه جا اعلام شده بود.حتی در سایت زیر مجموعه شان عکسم به یادگار خودنمایی می کرد.

برای پیگیری نامه های قبلی ام در تظلم چهار ساله در انتقالی ام به دفتر مدیر کل رفتم.برخورد دور از شان معلمی یکی از منشی هایش خستگی تنم را دو چندان کرد.مدیر کل هم نبود.تا این چنین به افتخار رکابزنی بدور نوارمرزی ایران با یاد و نام شهدا به عنوان فرهنگی در تقارن هفته دفاع مقدس بنازم.