پرواز
از هواپیما سوار شدن چیزی هایی شنیده بودیم.اما عملا تجربه نداشتیم.بعضی ها بد جوری تعریف کرده بودند.از زمین به آسمان نگاه می کردیم.تصور بودن در هواپیما در عالم کودکانه بر ترسمان بیشتر می کرد.
برادرم با زنداداش مهربانم برای ما در چند روزی که در تهران بودیم .خیلی خرید کرده بودند.تیپ دهاتی ما رنگ عوض کرده بود.دراین چند روز برادرم برای حمل وسایل به چابهاروارسال آن خیلی درگیر بود.خستگی از چهره اش نمایان بود.از هر محبتی به ما دریغ نمی کردند.قرار شد با هواپیمای نظامی 730 به چابهار برویم.برای تهیه بلیط برادرم بد جوری درگیر بود.بالاخره درست کرد.آخرین روز شهریور ساعت نزدیک به 12 آماده شدیم سوار هواپیما بشویم.از یک طرف شوق سوار شدن برای اولین بارواز طرفی ترسهای خاص با ما همراه بود.با احتیاط به هواپیما نزدیک شدیم.برای اولین بار هواپیما را از نزدیک می دیدم.هیکل خیلی بزرگی داشت.از پله بالا رفتیم.داخل هواپیما شدیم.از صندلی خبری نبود.هر کسی زیر اندازی با خانواده پهن کرده بود.داخل هواپیما کناری ماشین بار زده بودند.بالاتر از آنها بار های دیگری بود.در تعجب مانده بودم.پس چطوری کمر بند را پیدا کنم.در گوشه ای نشستیم.
زیر پایمان غلتک های چرخان در کف هواپیما بود.در این مورد از برادرم سوال کردم.گفت این هواپیما باری است.منتهی برای جابجایی خانواده نظامیان هم استفاده می شود.بعد از سوارشدن تمام مسافران در بسته شد.موتورها روشن شد.هواپیما برای اوج گرفتن آماده می شد.محکم دو دستی جایی که نشسته بودم.غلتک هارا چسبیده بودم.اما بچه های دیگر در هواپیما جست وخیز داشتند.حتی درحین اوج گرفتن چند بچه کوچلو دنبال جوجه نه نه مرده ای بودند.به جای آنها من می ترسیدم.از زمین هواپیما خیلی فاصله گرفته بود.بعضی از پنجره کوچک به بیرون نگاه می کردند.برادرم به من اسرار می کرد.من هم نگاه کنم.اما از ترس بهانه می کردم.دقایقی گذشت.دیدم تنها کسی که در جایش میخکوب شده من هستم.اکثر بچه ها در جنب وجوش وبازی هستند.به خودم تلنگری دادم تا جسارت حرکت ونگاه از پنجره هواپیما را داشته باشم.از پنجره کمی فاصله داشتیم.افتان وخیزان خودم را به کنار پنجره رساندم.اما جرات نگاه کردن به بیرون را نداشتم.دزدکی کمی سرم را بالا آوردم.روی ابرها بودیم.باترس کمی سرم را بالاتر گرفتم.زمین خیلی کوچک دیده می شد.حتی خیابانها و خانه ها زیاد قابل تشخیص نبود.بعد از کمی نگاه کردن دوباره سر جای اولمان آمدم.وتا چابهار در یک جا نشستم.وتکان نخوردم.
وقتی که از هواپیما پیاده می شدیم.خوشحال بودم.بعد از تحمل ترس ونفس چند ساعته با آن دوباره پادر زمین می گذارم.داخل هواپیما هوا سرد بود.اما هوای گرم چابهارومناظر تلماسه های شن مارا به یاد فیلمها از مناطق گرمسیری وعربستان انداخت.که در پیشواز ما باما همراه شد.
این عکس بر گرفته از خبر تلویزیونهای ترکیه توسط خبرنگار آنادلی آژانسی هست.که در 16 روزنامه ترکیه هم چاپ شده بود.اولین سفرخارج ازایران و سومین کشوری بود.که پایتخت آن را نخ پیچی می کردم.بیشتر سفرهایم بعداز تعطیلات مدرسه در فصل تابستان صورت می گیرد