دلم گرفته بود
اخبار بعد از سفر به شلمچه

افتاده
در سه هفته باقی مانده به حرکت خیلی درگیر بودم.دوست داشتم در شهر میانه حرکت ما پررنگ تر شود.نزدیک به 1000 برگ اطلاعیه دادم.به تمام مراجع مراجعه کردم.در بعضی جاها موفق بودم.اما در معنای کلی حرکت و انعکاس آن شکست خوردم.اما از تلاش تا آخرین لحظه باز نماندم.در هوای سرد و خستگی مفرط ،در جذب دوستان شبها تا دیر وقت خیابانهای میانه را رنگی کردم.در همین حرکتها بود.نیروی جسمی ام تحلیل رفت.درست دوروز قبل از حرکت بدجوری سرما خوردم.تا روز حرکت هم چند ساعتی بیشتر نخوابیدم.استرس و آشفتگی روحی و تحلیل قوای جسمی بد جوری آزارم می داد.به زور تا زنجان در کنار دوستان بصورت گروهی رکاب زدم.شاید دوستان هم این آشفتگی و ماندگی مرا درک نکردند.حق داشتند.آنها فقط به روز حرکت می اندیشیدند.نمی داستندمن در این چند روز چه عذاب هایی کشیده ام.حتی فرصت برنامه ریزی دقیق را برای اجرای بهتر در توانم ،از دست داده بودم.لطف خدا بود.در کنار مصیبت ها و گرفتاری ها و مشکلات بالاخره حرکت شکل گرفت و در نهایت با خاطره خوش به پایان رسید.
مساعدت
دوست داشتم اداره آموزش و پرورش کندوان ومدیریتهای بالاتر از من حمایت کنند.هیچکدام پا پیش نگذاشتند.حضورا وتلفنی با همه در تماس بودم.طلب کمک و هماهنگی را می کردم.اما کسی یارای کمک نبود.حتی اداره آموزش و پرورش کندوان از یک کاغذناقابل برگ ماموریت صوری چند ریالی در صدور مرخصی ورزشی در روزهای تعطیل دریغ کرد.ما با نامه نگاری خواستیم به این اداره ارزش دهیم.اما آنها ارزش کار ما را ندانستند.تقاضای وام مساعده کرده بودیم.آن را هم از ما دریغ کردند.اگر خدا عمری داد.در خاطراتم همه را بدون کم وکاستی خواهم نگاشت.تنها در این بین لطف خدا بود.که به ما قدرت حرکت در یاد و نام شهدا می داد.همچنان طبق برنامه حرکتهای بعدی ام ادامه خواهد داشت.واز وجود موانع و مشکلات و نامهربانی ها خسته نخواهم شد.چراکه به حرکتهایم ایمان دارم و می دانم خداوند کمکم خواهد کرد و دوستان مهربان و آزاده هم، همچنان مارا تنها نخواهند گذاشت.
بدرقه
بعد از نمازجمعه و شرکت در راهپیمایی ،در میدان آزادی میانه بودیم.فرماندار محترم و معاونین به همراه امام جمعه محترم میانه،در کنار ما قرار گرفتند.بدرقه مهربانه آنها هیچوقت از یادمان نخواهد رفت.به افتخار آنها رنگ را باز کردم تا مسیر گلزار شهدای میانه را رنگی کنم.تا بدینوسیله از حضور این عزیزان تقدیر وتشکر کنم.چون برنامه اصلی ما می بایست از روستای آچاچی شروع می شد.
بعد از مراسمی به طرف گلزار شهدای میانه حرکت کردیم.وبا ذکر فاتحه ،یاد ونام شهدارا زنده کردیم.بعداز این کار به طرف روستای آچاچی که با میانه 10 کیلومتر فاصله داشت،راه افتادیم.دوچرخه ها را در آچاچی گذاشتیم تابرای استارت اصلی فردا آماده شویم.
مهربانی
گروه( ان. ای )آچاچی شبانه محل استارت را آماده کرده بودند.اصلا از این دوستان انتظار نداشتیم.صبح زود در محل استارت ،روستای آچاچی آماده حرکت بودیم.حضور مردان و جوانان آچاچی در روز موعود مایه دلگرمی بود.اصلا باور نمی کردم مردم خوب آچاچی اینقدر حضور پیدا کنند.فرماندار محترم میانه و گروهی از عزیزان اداری شهر میانه بخصوص بچه های تربیت بدنی با حضورشان ما را خیلی دلگرم کردند.بعد از ذکر فاتحه در سر مزار شهدای روستای آچاچی همه در محل استارت حضور پیدا کردند.یکی از شاعران بنام آچاچی در یاد و نام شهدا شعر زیبایی قرائت کردند.طی مراسمی از زیر قرآن رد شدیم.در این لحظه ها خیلی شادمان بودم.چراکه از محلی استارت می زدیم.که یاد ونامش در پرورش جوانان و دلیران تاریخ روستا بر منطقه سنگینی می کرد.گروه فیلمبرداری خبر استان در حال تهیه فیلم بودند.با آوای درونم در لحظه های وداع با خود می گریستم.که در یاد ونام شهدا دوباره زادگاهم هویدا می گشت.
امدادی
با گروه دوچرخه سوار هم عهد شده بودیم.در کمترین زمان این مسیر را طی کنیم.حتی اگر شده ،شب هم رکاب بزنیم.در داخل شهرها باهم رکاب می زدیم .واثررنگ را به یادگار می گذاشتیم.در برون شهری از یک دوچرخه استفاده می کردیم.این همت گروهی نتیجه داد.تا 9 روزه به شلمچه برسیم.
خیرات
آقای حمید قنبری در زمان بدرقه نان شیرینی محلی را بین حاضرین تقسیم کردند.وچند بسته را هم به ما دادند.تا در مسیر راه استفاده کنیم.انصافا خیلی خوشمزه و خوردنی بودند.
پشتیبانی رنگ
هفت تا چهار لیتری پلاستیکی از تعویض روغنی در میانه گرفته بودم.با کمک آقای قدیمی رنگ ها را درست می کردیم ودراین چهارلیتری ها آماده داشتیم.در تمام مسیر آقای قدیمی درزحمت پرکردن رنگ ها به من خیلی کمک می کرد.درپر کردن تانکر دوچرخه هم سنگ تمام می گذاشت.تا آخر سفر دست های ما بوی تینر و رنگ می داد.گاهی هم در گرفتگی تانکر رنگ ،لب و لوچه های ما رنگی می شد.دستاهایمان تا آخر سفر نشان از رنگ سفید داشت.
تنگه مرصاد
هفت سین سفره این قرار گاه خیلی دیدنی بود.در ورودی نمایشگاه عملیات مرصاد کرمانشاه چپیه ای پهن بود.تزئین هفت سین آن حول و محور امکانات برگزاری عید زمان جنگ بود.1- سجاده 2- سبزی 3- سیم خاردار 4- سمبه 5-سنگر 6- سیم چین 7- سیم جنگی
خلوص
آقای اکبر صادقیان مبلغ 400000 ریال با کمک دوستان جمع کرده بود.در نهایت خلوص نیت آنرا به گروه تقدیم کردند.
یاری
دوست گلم نبی بخش رضازهی مبلغ 1000000 ریال هم از سیب سوران کمک کردند.مبلغ یاد شده را در حسابم ریخته بودند.
دو در
عبدالملک رامش از منطقه زرآباد کنارک چابهار مبلغ 500000 ریال به حسابم ریخته بودند.قبلا در دوره راهنمایی در راهنمایی میر حسینی زرآباد شاگردم بودند.
هزینه
مبلغ 30000000 ریال تا آخرسفر شخصا هزینه کردم.و مبلغی هم آقای قدیمی هزینه کردند.
مقدار رنگ
مقدار رنگ جمع شده در فراخوانی نزدیک 50 کیلو بود. 220 کیلو هم خریداری کردیم.به اضافه 20 عدد رنگ اسپری آبی و چند رنگ دیگرو300 لیترهم تینر خریداری کردیم.تا در حرکتی جسورانه برای اولین بار همتی دیگر رو کنیم.
کلیشه
چند کلیشه به طرف شلمچه و چند کلیشه ستاد تجلیل از یاد ونام شهدا کندوان و ترکمانچای و کاغذ کنان و میانه آماده داشتیم.در مسیر با رنگ های مختلف روی جاده آسفالت حک می کردیم.
همکاران فرهنگی
یکی از دوستان همراه ما در خطاطی استاد بودند.در فرصتهای مناسب این عنوان ها را روی جاده ها می نوشتند.
از میانه تا شلمچه – دوچرخه سواران فرهنگی:حسین قره داغی – جعفر قدیمی – مهدی محمدی – ولی رمضانی
به طول 1800 کیلومتر با یاد و نام شهدا همراه با رنگ آمیزی
صرفه جویی
دوستان همراه واقعا انسان های شریفی بودند.برای پایین آوردن هزینه نهایت صرفه جویی را کردند.تا حساب جیب دوستشان را داشته باشند.از این بابت از همه عزیزان همراه کمال تشکر را دارم.در حساب سر انگشتی هزینه صبحانه و نهار و شام در طول سفر از صد هزارتومان بیشتر تجاوز نکرد.
اولین عیدی
شب را در خانه معلم شهر کبودرآهنگ استراحت کردیم.صبح زود خواستیم حرکت کنیم.پیرمردی بنام غلام بقایی جلو مارا گرفت.دست در جیب برد.برای ما عیدی داد.صحنه خیلی به یاد ماندنی بود.شب آنقدر خسته بودیم.تحویل سال را متوجه نشده بودیم.این عزیز با تبرک عیدی ،مارا خیلی شرمنده کرد.تازه متوجه شدیم سال 90 شروع شده است.
نعره ماشین
امروز دوستان همراه لطف داشتند.قراربود از اهواز تا شلمچه را من رکاب بزنم.این افتخار در جمع دوستانه معنای نهایت گذشت و ایثاردر حرکت بزرگ با دوچرخه را نمایان می کرد.ساعت 12 ظهر بعد از شارژدوربین ها و استراحت در پارک اهوازحرکت کردیم.در این راه یکی از دوستان هم با دوچرخه دیگر با من همراه شد.بعد از خروج از اهواز در نقطه ای از ورودی اهواز از طرف خرمشهر نمایشگاهی بر پا بود.ادوات جنگی به نمایش در آمده بود.چند دقیقه جهت بازدید توقف کردیم.آقای قدیمی و محمدی با ماشین پشتیبانی هم به ما رسیدند.چهره نگران بچه ها خبر بدی را همراه داشت.ماشین خراب شده بود.چرخ عقب سمت راست،نعره می کشید.بعد از مشورت ،مهدی و جعفر جهت تعمیر ماشین در بعداز ظهر جمعه می بایست به اهواز بر می کشتند.من می ترسیدم هزینه تعمیر خیلی زیاد باشد.چون پول ما ته کشیده بود.اما جعفر امید می داد.قرار شد من ودوستم به مسیرادامه بدهیم وعزیزان هم به اهواز برگردند.
شهر اهواز را رنگی کرده بودیم.برحسب احتیاط تانکر دوچرخه را پر رنگ کردم.و دوتا چهار لیتری رنگ زاپاس بر داشتم.ودر خورجین دوچرخه قرار دادم.وبه مسیرم با نگرانی و استرس از خرابی ماشین وتلاش دوستان ،ادامه دادم.
خبر خوزستان
در نزدیکی 75 کیلومتری خرمشهر بچه های صدا و سیمای استان خوزستان جلو راهم سبز شدند.قرار شد خبر تهیه کنند.چند قدمی جلوتر بودم.بد جوری بغض نفسم را بند آورد.خیلی گریه کردم.وقتی که شروع کردند.در حین حرکت اشکهایم را پاک کردم.وبا آنها در حین حرکت مصاحبه کردم.شب آن روز خبر را پخش کردند.
مرگ
به خرمشهر 40 کیلومتر باقی مانده بود.هوا تاریک می شد.یک سیاهی بزرگ در جلو رویم قرار داشت و به طرفم می آمد.گویا گردباد بود.البته باد مخالف از اهواز با سرعت کم مانع حرکت می شد.اما شکل این باد در آن شب واقعا ترسناک بود.دریک آن همه جا خیلی خیلی تاریک شد.با دوچرخه به آنطرف خیابان پرت شدم.اما ول کن دوچرخه نبودم.در داخل گردباد گیر کرده بودم.خودم را در شانه خاکی همراه دوچرخه پناه دادم.سرعت باد خیلی زیاد بود.نفس کشیدن خیلی سخت بود.احساس می کردم .دارم خفه می شوم.هواسردتر می شد.نیم ساعت روی زمین خوابیده بودم.بعداز آن ،گردباد دور شده بود.اما همچنان باد شدید ادامه داشت.5 کیلومتر آنطرف تر بعد از پادگان حمید ایستگاه صلواتی دیگر در مسیر اهواز به خرمشهر بود.باید خودم را به آنجا می رساندم.دوربین و بعضی وسایل دیگر را محکم کردم.ودوچرخه بدست به راه افتادم.باد از بغل به دوچرخه خیلی فشار می آورد.اما همچنان با امید ایستگاه بعدی در حرکت بودم.ماشین های توراهی که بیشتر از کاروان های راهیان نور بودند.جرات ایستادن و کمک به من را نداشتند.به مسیرم ادامه می دادم.تا اینکه فرشته نجاتم آقای قدیمی و آقای محمدی رسیدند.دیدن دوستان در آن شرایط سخت مایه دلگرمی بود.گویی دوباره به من حق حیات داده می شد.این عزیزان هم در اهواز کار بزرگی در روز تعطیلی انجام داده بودند.ماشین را با هزار مکافات تعمیر کرده بودند.خستگی چهره شان به همراه سیاهی دستها و لباسهایشان حرف مرا تایید می کرد.آنها آن شب مرا نجات دادند.
شایسته
در طوفان سخت گیر کرده بودیم.تمام وسایلمان پر از گرد و خاک بود.بدجوری خسته بودیم.به قرارگاه شهید باکری در خرمشهررفتیم.کسی تحویل نگرفت.اعلام نمودند.شرمنده ،جا نداریم.به آموزش وپرورش رفتیم.بعد از پرس و جو مسئول اسکان را یافتیم.بدون اینکه سلام و احوال پرسی کند.چشم بسته فریاد می زد جا نداریم.خیلی صحبت کردیم.گفتند.ما بخشنامه ای در اسکان فرهنگیان مجرد نداریم.یک لحظه داغ کردم.فریاد زدم درست صحبت کن. ادب را رعایت کن.شروع به فحش دادن کرد.عن قریب بود.دعوا کنم.دوستان نگذاشتند.در کبودرآهنگ با احترام و عزت ما راتحویل گرفتند.آنجا مجرد نبودیم.اما اینجا....از خیر خانه معلم گذشتیم.تا در پارکی استراحت کنیم. با راهنمایی عزیزی سر از هلال احمر خرمشهر در آوردیم.خیلی تحویل گرفتند.حمام را روشن کردند.در جمع خانواده مسافران به ما خیلی محبت کردند.ما شرمنده آنها شدیم.بخصوص نگهبان آنجا آقا ستار سنگ تمام گذاشتند.
مستندات
آقا مهدی فیلم گرفته بودند.قرار بود.جهت ثبت رکورد گینس استفاده کنم.اما چند عامل از کیفیت آن کمی کاسته بود.دلیل اول خرابی باطری دوربین بود.دلیل دوم مریضی و گرما زدگی آقا مهدی بود.دلیل سوم فشار مضاعف پشتیبانی را بر عهده داشتند.اما با تمام مشکلات قابل قبول است.البته مسیر اهواز به خرمشهر را خودم مستند سازی کردم.واز لحظه و ثانیه ای دریغ نکردم.بعد از تدوین تلاش خواهم کرد.آن را ثبت کنم.
دوچرخه ام در شلمچه آرام گرفت
دوچرخه ام برای همیشه از حرکت باز ایستاد.نیت کرده بودم.دوچرخه ام را در شلمچه به گروه حفظ آثار و ارزشهای دفاع مقدس تقدیم نمایم .با این دوچرخه تا حرم مطهرم امام (ره) رکاب زده بودم.و در هفته دفاع مقدس با سرزنی به شهدای روستاها و شهرهای آذربایجان و ذکر فاتحه هم در کنارم چرخش چرخیده بود.با احتساب شلمچه نزدیک به 3800 کیلومتربا آن در یاد ونام شهدا رکاب زده بودم.
این دوچرخه را در اولین حرکت، یادگار جبهه و جنگ ،بزرگمرد شهر میانه ،جانباز ومداح عالیقدر حاج حسین ابوالقاسم زاده اهداء کرده بودند.ودر شلمچه خاطرات زیادی در پر کشیدن دلاور مردان تاریخ ایثار و شهادت داشتند.
با حضور دوچرخه سواران آقای جعفر قدیمی وآقای مهدی محمدی وآقای ولی رمضانی به نمایندگی طی مراسمی در شلمچه به نماینده این یادمان تحویل دادیم.تا در وتیرین سرزمین پاک و محمل گاه کبوتران عاشق وصال در عشق ولایت قرار بگیرد.ونشان از تلاش گروهی باشد.که به نوبه خود در قبول مرارتها و مشکلات راه با اراده ای باور نکردنی در حرکت گروهی در کار امدادی در چند روز در ماه گل و شکوفه خودرا به شلمچه برسانند.
قبول
مسیر خرمشهر و شلمچه را با آقای قدیمی باهم پیمودیم.هرچند دوست داشتیم.دراین افتخارهرکدام پیشقدم شویم.مسیر را تقسیم کردیم.دوچرخه حامل رنگ را مقداری آقای قدیمی سوار شدند.ومقدار دیگررا نوبت من رسید.تا این فاصله را باهم رنگ آمیزی کنیم.
مانده
آخر سفر بود.پولمان ته کشیده بود.من جرات استمداد از خانواده وبرادرهایم را نداشتم.قرار بود.بعضی از دوستان اداری ستاد لااقل برای خرید لباس های ورزشی ،هزینه آنها را در حساب بانکی ام بریزند.اما یادشان رفته بود.به یکی از دوستان زنگ زدم.طلب استمداد کردم.او هم منطقه دو کوهه اندیمشک را معرفی کرد.با مکافات و جمع کردن پول های خرد دوستان برای تهیه سوخت ماشین از شلمچه، شبانه خسته و کوفته خودرا به قرارگاه دوکوهه در اندیمشک رساندیم.دیر وقت بود.ماندیم تا صبح شود.من جرات طلب استمداد را نداشتم.آقای قدیمی این کار را با کمال شهامت و جسارت قبول کردند.چندین کاروان شهر میانه و کندوان وترکمانچای وکاغذ کنان در این جا جمع بودند.از آقای روحی فرمانده حوزه مقاومت شهید باکری کندوان مبلغ 500000 ریال فقط برای تهیه سوخت ماشین تا میانه قرض گرفتند.مقداری هم وسایل خوراکی گرفتند.با میانه ای ها چند عکس یادگاری گرفتیم.در حالیکه از دل ما خبر نداشتند.با پنیر و نان خشک خودرا به میانه رساندیم.البته در طول سفر هم دوستان درکمال متانت از توقع هزینه زیاد برای صرف شام و نهار و صبحانه صرف نظر کرده بودند.بیشتر غذای ما با تخم مرغ بود.فقط یک شب در دشت دیر سرپل ذهاب وگیلانغرب نهار مهمان یکی از دوستانم بودیم.
هزینه آماده سازی دوچرخه ها
مبلغ 700000 ریال هزینه آماده سازی دوچرخه آقای قدیمی و آقای رمضانی شد.که نقدا قرار شد.از جیب شخصی تهیه کنم.دوچرخه خودم هم مبلغ 150000 ریال شده بود.
همه هزینه ها بر دوشم سنگینی کرد
هزینه ماشین و تبلیغات و تهیه رنگ و... بدلیل اینکه سر پرست گروه بودم و حرکت را برنامه ریزی کرده بودم..بر دوشم سنگینی می کرد.هرچند قصد داشتم تنهایی این مسیر را ادامه بدهم.اما افتخار شرکت دوستان را در این جمع دادم.حضور آقای رمضانی از ترکمانچای در برنامه کاری ما نبود.اما به اسرار آقای مهدی محمدی اودر جمع ما قرار گرفت.دوستان زیادی هم تمایل داشتند در این حرکت معنوی و ورزشی در کنار ما قرار بگیرند.اما بدلیل هزینه زیاد حرکت نمی توانستم این دوستان را جذب بکنم.که در مقابل علاقه مندی جوانان شرمنده شدم.
از همه سپاسگزارم
در مسیر راه عهد بسته بودم.در کمال آرامش باشم.گوشی تلفن را در ماشین انداخته بودم.خیلی از دوستان زنگ زده بودند.عیدرا با پیام تبریک گفته بودند.خیلی دوستان هم بنوعی در مسیر راه مارا با محبتهایشان شرمنده کرده بودند.و عزیزانی هم رنگ اهداء کرده بودندو.... خالصانه از اعماق وجودیم تقدیر و تشکر می کنم.در این حرکت بزرگ به نوعی آنها هم در گرامی داشت یاد و نام شهدا با ما سهیم شدند.اجرشان در دفتر باور انسانی شان برای همیشه محفوظ خواهد ماند.
شنای طول دریای خزر
از این به بعد توانم را در شنای طول دریای خزر به طول 600 کیلومتر در یاد و نام شهدادر خردادماه 90 معطوف خواهم کرد.ازتمام عزیزان و دوستان انتظار دارم در این کار بزرگ و جسارت بزرگ همچنان مرا یاری کنند.انشاءا... ستاد تشکیل خواهیم داد.اگر گروه اداری شهرستان میانه کمک کردند.مایه دلگرمی خواهد بود.در غیر این صورت از دوستان شخصی کمک خواهم گرفت.
خاطرات این سفر
در فرصت مناصب بعد از اتمام چهاردهمین حرکت در پاییزسال 90 به نیت چهارده معصوم در یاد و نام شهدا تمام خاطراتم را به کمک یکی از دوستان چاپ خواهم کرد. در این بین از خاطرات کوتاه صرف نظر نخواهم کرد.
سوغات
بچه ها از آبادان سوغات گرفتند.البته ارزش سوغات آنها جمعا از 500000 ریال تجاوز نکرد.امامن از این کار صرف نظر کردم.چون پولم ته کشیده بود.
زجر
بار همراه بچه ها خیلی زیاد بود.به زور در باربند ماشین جا داده بودم.چند بار باربند روی سقف ماشینم نشسته بود.وسقف ماشینم در چند جا فرو رفته بود.بغل پایه باربند،دور تکیه گاه را آسیب زده بود.وبر در ماشین فشار آورده بود.در ها از میزان در آمده بود.هرچند اثر رنگ همراه ،قسمت عقب ماشینم را رنگی کرده بود.
امانت
در آخرین لحظه، دوچرخه سوار معروف میانه،آقای اجلی دوچرخه ای به امانت به ما داد. تا از بردن دوچرخه دخترم صرف نظر کنم.البته قرار بود.این مسیر را با آقای امینی و آقای قدیمی طی کنیم.اما انصراف آقای امینی ،به سفارش دوستمان آقای محمدی، آقای رمضانی را جایگزین کردیم.
از طرف ستاد
از طرف ستاد تجلیل از یاد و نام شهدا قرار شد چند بنر تهیه ودر شهر میانه و بخش های آن با این مضمون نصب شود.
برادران بسیجی دوچرخه سوار
جناب آقای حسین قره داغی و جعفر قدیمی و مهدی محمدی و ولی رمضانی
حرکت نمادین و سمبلیک شمارا با دوچرخه از میانه تا شلمچه ،که همراه با رنگ آمیزی این مسیر در یاد و نام شهدای هشت سال دفاع مقدس بطول 1800 کیلومتر با حاشیه ، صورت گرفت ،ارج می نهیم.
ستاد تجلیل از یاد و نام شهدا
کندوان ترکمانچای کاغذ کنان میانه
دلم گرفته بود
چند روز مانده به سیزده بدر،یکی از فامیل های همسرم فوت کرده بود.خانواده خیلی اورا دوست داشتند.من هم بخاطر مهربانی هایش اورا دوست داشتم.هرچند نمی دانستم چند فرزند دارد.اسم آنها چیست.اما خیلی به او احترام می گذاشتم.
برادرهایم طبق معمول زنگ زدند.تا سیزده بدر برویم.امامن طفره رفتم.باعث ناراحتی آنها شدم.چون لطف خدا بود.همه از انرژی مثبت دادنم آگاهی داشتند.تابعداز ظهر سیزده بدر خانه بودم.طاقت نیاوردم.چراکه عادت کرده بودم.باید در سال جدید از استواری و استقامت کوههای قافلانکوه نیرو می گرفتم.دل به دریا زدم.با دخترم به دربند ولایت رفتم.دخترم وفامیلها را تنها گذاشتم.بر روی قز قلعه سی (قلعه دختر) کناری نشستم.روبروی کوه گچلیک بودم.چند دقیقه ای با خدای خود خلوت کردم.و از اعماق وجودیم تا می توانستم گریه کردم.عهد بستم در درک انسانی خود از یاد انسانهای آزاده حرکتی دیگر انجام بدهم.از خدا خواستم کمکم کند.در خردادماه طول دریای خزر را به یاد و نام آنها شنا کنم.چون ورود به آن عالم هست که به انسان قدرت و صبر و بردباری و نیروی دوچندان می دهد.در حرکت هم ،خود هم نمی دانی که چرا خسته نمی شوی.گویی در اوج باورت ،کسی در کنارت هست.
پیشواز
وقتی به شلمچه رسیدم.از سرزمین های غرق به خون زمان وصال گذشته بودم.تنگه مرصاد،اسلام آباد،قصر شیرین ،گیلان غرب ،دو کوهه ،آبادان و خرمشهرو....همه این سرزمین پاک از عشق وصال از باورهایی خبر می داد.که انسانهای وارسته قدم در میعادگاه عقیده و مکتبشان از جانشان مایه گذاشته بودند.شلمچه سرزمین صاف و پاک، جدا از دیگر محمل گاه عاشقان ،خاطرات زیادی از اوج گرفتن جوانان ایران داشت.یکی از عزیزان خاطرات زیادی از این نقطه تعریف کرده بود.ورود به این نقطه و تجسم آن خاطرات دور از ذهن نخواهد بود.در این باورتمام جسم و جانت می لرزد.خارج از درک انسانهای حاضر در اطرافت در هرقدم به یاد اسماعیل و ابراهیم دیده اشک آلود پدران و مادران در بدرقه فرزندشان تورا دگر گون می کند.تا سجده بر خاک پاکی بگذاری که در شرافت و وجدان انسانی تورا می گریاند.تا با بوسه ای عهد ببندی توهم در پایداری اندوخته هایت جانت را فدا کنی
مسیر به یاد ماندنی
قرار بود. برای رسیدن به شلمچه از پنج استان گذر کنیم.اما لطف خدا بود.با اضافه کردن مسیر استان کرمانشاه با مشورت گروهی ،تعداد استانها را با نگاه به مرز استان ایلام به هفت استان برسانیم.چراکه دیدن تنگه مرصاد خالی از لطف نبود.تا سری هم به اسلام آباد و قصر شیرین و گیلانغرب بزنیم.
تایید
با همت و تلاش گروهی ،طبق برنامه در تمام پلیس راههای مسیر ساعت می زدیم.در بعضی جاها هم از کلانتری ها بدلیل نبود پلیس راه کمک گرفتیم.تا هیچ شبهه ای را باقی نگذاریم.تا مهرتایید بر همت گروه دوچرخه سوار باران بزنیم.
بلوچ بود
در ورود به شلمچه در حال و هوای خاصی بودم.چند سالی بود.در کنار انسانهای وارسته ،مردم بلوچ بودم.تصور نمی کردم در این سرزمین مقدس اولین همراهم بلوچ باشد.وقتی پا در این عبادتگاه گذاشتم.جوان ایرانشهری از منطقه دلگان با من همراه شد.بعداز چند سال مستقیم با او بلوچی صحبت کردم.در پوست خود نمی گنجیدم.با این آوای سرشار از آرامش در این یاد پا می گذارم.
تل سیاه
از تنگه مرصاد چند سی دی به ما دادند.بعد از پایان سفر همه آنها را نگاه می کردم.نا گاه چهره شهید دلاور تاریخ جنگ ،سردار شوشتری را دیدم. چهره نورانی داشت.بعد از مدتی چند سال فرمانده سپاه استان سیستان و بلوچستان شده بود.ودر مانورهای زیادی در این استان در کنارمان قرار گرفته بود.تا اینکه چند سال پیش در منطقه پیشین چابهار توسط گروه وابسته به ناکسین در کنار دلاور مردان بلوچ به شهادت رسیدند.
در تل سیاه زاهدان بودیم.بدلیل شرایط پیش آمده ،دخترم آنزمان دوسال بیشتر نداشت با ما در اردوگاه بود.در یکی از بازدید ها سردار شوشتری اورا دید. هوا خیلی سرد بود.او رادر بغل گرفت.و به عنوان کوچکترین بسیجی یادش کرد.دستور داد.از کوچکترین بسیجی اردوگاه برای صدا و سیما فیلم بگیرند.
با تماشای فیلم تنگه مرصاد در یاد و نام این سردار دلاور ،ناخودآگاه گریستم.واقعا تاریخ رشادت دلیران ایران برای آینده خالی از جا خالی نخواهد ماند. روحش شاد
طبیعی است
در بعداز ظهر سیزده بدر،بعد از گذشت 15 روز خط سفید تا شلمچه نمایان بود.به فامیلها نشان می دادم.با دیدن خط، تازه متوجه عظمت کارمان در چند روز پیش در حرکت به شلمچه می شدند.درست کنار پل دختر آچاچی این خط به جامانده خبر از جسارت و تلاش گروهی گمنام می داد.فامیلها در تعجب بودند.که در آن روز حضور نداشتند.با این اعتراف درک کردم .فامیلها عظمت کار مارا باور نداشتند.آن موقع از دیگران دوستان و آشنایان چه انتظاری می توان داشت.اما در نگاه دیگر مصیبتها و مخاطرات این حرکت بزرگ و کشوری و جهانی دوباره بدور از حال و احوال همراهان برایم زنده تر شد.
حرکت ما برای میانه غیر قابل باور بود
هرچند از یک سال پیش برنامه ریزی کرده بودم.واز سه ماه پیش در تلاش تشکیل ستاد ویژه بودم.اما به چند دلیل ناموفق بودم.این حرکت عظیم و به یاد ماندنی برای اولین بار در استان و میانه شکل می گرفت.کمتر به توانایی های گروه باور داشتند.با رسم شکنی خاصی همراه بود.دوستان در مقابل نادوستان کمتر قابل مقایسه بودند.به استقلال کاری گروه ایمان نداشتند.شاید هم خیلی عزیزان معنای ثبت رکورد گینس را بمانند یک ساندویچ خوردن حساب می کردند.
با احتساب مشکلات دیگر اراده و تلاش گروه دوچرخه سوار این حرکت را معنا داد.تا با گذشت و ایثار وقناعت در کنار کمبودزمان ومشکلات مادی با مرور زمان ارزش و کار بزرگ خودرا بر جامعه تحمیل کنند.هرچه زمان بگذرد یاد و جسارت کار این عزیزان بیشتر نمایان خواهد شد.
جسارت بزرگ
در حرکت بزرگ به طرف شلمچه تمام کوتاهی ها را فراموش می کنیم.و تمام عذر ها و دلیل های عدم همراهی را فراموش می کنیم.اما انتظار داریم بعد از باور حرکت گروه دوچرخه سوار که با هزینه شخصی در عدم همراهی صورت گرفت.در باور دهمین حرکت با نام و یاد شهدا و شنای طول دریای خزر بطول 600 کیلومتر از بندر آستارا تا بندر ترکمن اقدامات در خور شایسته صورت پذیرد و ستاد ویژه ای از همین حالا تشکیل شود.تا در ثبت رکورد گینس دوباره یاد و نام شهدا بیشتر از شهر میانه با همت مسئولین در یاد باقی بماند.
فشرده
خیلی از دوستان مهربان در فشردگی حرکت هایم ،راهنمایی ویژه داشتند.می گفتند حرکتهایت خیلی به هم نزدیک است.فاصله را زیاد کن.در جواب می گفتم.من این حرکت را از سال همت مضاعف و کار مضاعف شروع کرده ام.می خواهم در فصل پاییز90 با نیت چهارده معصوم حرکتهایم در عدد چهارده در یاد و نام شهدا تمام کنم.از خیر دیدار مردم سیستان و بلوچستان و سفر های خانوادگی گذشته ام.حتی از صله ارحام و دیدار فامیلها با تمریناتم عقب مانده ام .تا به عهدم وفا کنم.بنابر این دوست دارم تا آخرین حرکت بدنم آماده باشد.و با وقفه ای کوتاه در فاصله دادن، باعث افت و سرد شدن بدنم خلاصه خواهد شد.پس همچنان فشردگی حرکت هایم ادامه خواهد داشت.البته در کنارش هم باید در مدرسه حضور یابم.تمام برنامه هایم بیشتر در زمان تعطیلات مدرسه بوده و ادامه خواهد داشت.
کمک
در حرکت هایم از گروه دواستقامتی یاران و گروه دوچرخه سواری باران کمک خواهم گرفت .واز وجود آنها در حرکت های بعدی استفاده خواهم کرد.چراکه وجود آنها در حرکتهای بعدی به من احساس آرامش و نیروی دوچندان می دهد.
در حسرت شنای کارون
دوست داشتم در حرکت به شلمچه در خارج از برنامه ام،از اهواز تا آبادان بطول 120 کیلومتر را در فوق برنامه ام شنا کنم.اما مسئولین منطقه اهواز و خرمشهر سرشان خیلی شلوغ بود.زیاد تحویل نگرفتند.انشاءا... در فرصت مناسب این کار رادر برنامه هایم جا خواهم داد.
چند دوربین
رسما از دو دوربین برای ثبت لحظه ها استفاده می کردیم.لطف خدا بود.موبایل شخصی دوستان هم در کنار آنها قرار گرفت.عکس های گوشی آقای قدیمی و آقای رمضانی و خودم هم در این کار بزرگ به ما خیلی کمک کرد.
برگه
قرار بود در طول سفر بابت هزینه ها حتی تهیه رنگ ها و... دوستان حساب مارا پر کنند.اما عملا خلف وعده کردند.این کار را انجام ندادند.تا چند چک ما در حال برگه خوردن باشد.چند تا را پاس کردم.اما یکی سنگین بود.عملا برگه خورد.
قول
دانش آموزان سنقر آباد برای سلامتی ما خیلی دعا می کردند.ما هم با آقای قدیمی عهد بسته بودیم بعد از برگشت از شلمچه به سلامتی ،برای همه آنها یک کادوی 50000 ریالی تهیه کنیم.بازار رفتم واز چند جا سراغ گرفتم تا اینکه با یکی به توافق رسیدیم.انشاءا... روز معلم به همه بچه ها این هدیه ها را تقدیم خواهیم کرد.
خیزان
روز حرکت بد جوری سرما خورده بودم.از سه هفته قبل هم خواب درستی نداشتم.در مسیر شلمچه تغذیه مقوی و مناسب هم نداشتیم.بعد از برگشت ،تمام بدنم درد داشت.سرما خوردگی بدجوری بدنم را تحلیل برده بود.خیلی مقاومت کردم.حتی ازیک قرص هم استفاده نکردم.تا اینکه بعد از سیزده بدر عملا افتادم.به اسرار خانواده به دکتر رفتم.بعد از معاینه دوروز استراحت پزشکی داد.حتی قرار شد چند روزی بیمارستان بستری باشم.اما به چند سرم و آمپول اکتفا کردم.فردای آنروز چهاردهم به مدرسه رفتم.اما بعد از برگشت عملا کم آوردم.بعد از سه راهی آونلیق بدنم ایستاد. کنار مرغداری پارک کردم .تا چشم باز کردم ساعت 3 بعد از ظهر بود.یک ساعت و نیم خواب رفته بودم.تمام بدنم خیس عرق بود.ضعف شدیدی داشتم.به زور خودم را به خانه رساندم.تا شب تب ولرز شدیدی داشتم.مجداد به اسرار خانواده افتان و خیزان به درمانگاه فرهنگیان میانه رفتم.باز دوباره چند آمپول و سرم ،دکتر تجویز کرد.مجداد برایم استراحت پزشکی نوشت.اما پانزدهم سرحال بودم.در کنارش خبرهای خوش کمی از آلام ودردهایم را تسکین داد.
سپاس
از عزیزانی که در این کار بزرگ به ما کمک کردند.ممنمون و سپاسگزاریم.بخصوص دوستانی که رنگ اهداء کردند.در بدرقه حضور داشتند.و نشان دادند.با یاد ونام شهدا در ارزش کار ما سهیم شدند.نهایت تقدیر وتشکر را داریم.
ویژه
از فرماندار محترم و معاونین وبخشدار محترم بخش مرکزی آقای عبدالهی و امام جمعه محترمو حاج حسین ابوالقاسم زاده رئیس شورای محترم اسلامی و بازرسی محترم سپاه میانه ومسئولین تربیت بدنی و بقیه دوستان از طرف گروه دوچرخه سوران باران در هنگام بدرقه تشکر ویژه داریم.
کمک مالی
آقای دکتر شیویاری رئیس شبکه بهداشت میانه و آقای جبرئیل احمدی واکبر صادقیان و دوستانش از آچاچی وآقای نبی بخش رضا زهی از سوران سیستان و بلوچستان و آقای عبدالملک رامش از زرآباد کنارک چابهارمقداری از هزینه سفر را کمک کردند.زبانمان قاصر است.حرکت بزرگ این دوستان رادر گمنامی کمک به گروه ،می ستاییم.واز همین جا اعلام می نماییم در حرکت های بعدی هم لطف و محبت شما را فراموش نخواهیم کرد.
پلنگی
بعداز جدا کردن برچسب های تبلیغاتی از روی ماشینم بیشتر رنگ بدنه همراه با چسب جدا شد.شکل ماشین مثل تانک های رنگ شده پلنگی از آب در آمد.
ذخیره بنزین
قبل از سفر سهمیه بنزین ماشینم را در نهایت صرفه جویی حفظ کرده بودم.اما در حرکت بزرگ به شلمچه با آنکه یکی از دوستان قول مساعد در تامین سوخت داده بود.به قولش عمل نکرد.علاوه بر اینکه بنزین سهمیه ام تمام شد.مجبور بودم بصورت آزاد تهیه کنم.
پایان
این عکس بر گرفته از خبر تلویزیونهای ترکیه توسط خبرنگار آنادلی آژانسی هست.که در 16 روزنامه ترکیه هم چاپ شده بود.اولین سفرخارج ازایران و سومین کشوری بود.که پایتخت آن را نخ پیچی می کردم.بیشتر سفرهایم بعداز تعطیلات مدرسه در فصل تابستان صورت می گیرد