من هم دزدی کرده ام

در دوره ابتدایی درس می خواندم.دایی خدا بیامرزم مغازه کوچکی روبروی خانه ما در روستای آچاچی داشت.عادت کرده بودم.یواشکی از مغازه اش آدامس ولواشک وشیرینی می دزدیم.در گوشه ای دورتر نوش جان می کردم. دایی خیلی مهربان بود.الان که فکر می کنم.دقیقا علم پیدا می کنم که دایی می دید.اما به روی خودش نمی آورد.تازه گاهی هم با دادن پول مارا غرق در محبت می کرد.تا اینکه روزی با برنامه قبلی قصد دزدیدن پرتقال به سرم زد.مترصد فرصت شدم.دایی سرش گرم بود.در یک آن پرتقال را نشان کرده ودر جیبم گذاشتم.طبق معمول فاصله ها دورتربرای خوردنش اقدام کردم.تا خواستم آنرا نصف کنم.داخلش خونی در آمد.خیلی ترسیدم.چون تا آن موقع پرتقال خونی ندیده بودم.فکر کردم.مبادا بخاطر دزدی خدا داخل پرتقال را خونی کرده است.از ترس پرتقال را انداختم واز آن موقع عهد بستم.هیچوقت دزدی نکنم.

سالها بعد از این جریان از دایی حلالیت طلبیدم.با چهره خندانش می گفت.مال خودت بوده پسرم.نیازی به حلالیت نداره.این حادثه تا این لحظه زندگی ام باعث شد.تا در وسوسه هوای نفسانی سد محکمی بسازم.ودر مقابلش با عذاب وجدان محک واستوار بایستم.