استرس و فشار روحی روز جمعه

با آنکه امروز خیلی درگیر بودم.اما خیلی دلم گرفته بود.در حسرت شیر چای بلوک زرآبادی وناکو میا بانسنتی وناکو کریم بخش و... خیلی ناآرام وبی قرار بودم.دخترم خیلی سوال پیچم می کرد.اما خودم را شاداب نشان می دادم.جای خلوتی هم پیدا نکردم تا بگریم.بال پرواز و قدرت تاختن بر زمان و مکان را هم نداشتم.اصلا حوصله غذا خوردن و چایی را نداشتم.فقط خودم را برای فردا روز شنبه آماده می کردم.تا در کنار دانش آموزان پاک و معصوم سنقر آباد شاید با هم آوایی آنها کمی تسکین یابم.

فشارهای حرکتهای ورزشی ،موانع و مشکلات آنها هم مرا بد جوری با بغض همراه کرده بود.چراکه با دلگرمی به این حرکتها می توانم به آینده دلخوش باشم.اما همچنان مشوش و نگرانم.همچنان استرس و فشار روحی بد جوری آزارم می دهد.دلم برای حاجی تنگ شده است.دوست دارم در بیشمنت کنار صابر باشم.وینگو برایم آواز بخواند.اما بشرم زندانی حصار طبیعت ،تا تنها در قرب او آرام بگیرم.شاید در التماس  از او برای آینده با دیداری از محمل یادهایم ،ازعقده هایم درماندگی کم کنم.