در تمام دوران خدمتم با دانش آموزان خیلی صمیمی بودم و هستم.مثل بچه های خودم دوستشان دارم.و یک رابطه خیلی صمیمی و مهربانه ایجاد می کنم.علاوه بر درس و مدرسه سعی می کنم اعتماد به نفسشان را تقویت کنم.دیدن دوباره را نعمت بزرگ خدا می دانم.و....

در تمام لحظه های تدریس در عمرم،از دعای های پاک آنها بی نصیب نیستم.امروز هم بچه ها خیلی دعایم کردند.چون به دعاهایشان ایمان دارم.یادم نمی رود.یکی از دانش آموزانم می گفت با بابام در نماز همیشه دعایت می کنیم.

راه روستای آوین امروز تیغ خورده بودو برای رفتن زیاد مشکلی نداشتیم.اما کسالت بدی داشتم.سرم درد می کرد.در حین رانندگی سرم را به صندلی ماشین تکیه می دادم.تا کمی تسکین یابم.در کلاس هم این سردرد ول کنم نبود.بچه های گلم کلکسیون قرص ها را از خانه هایشان جمع کرده بودند.اما خبری از ایبوپروفین نبود.بالاخره به طریقی در روستای آوین این قرص را پیدا کردیم.آخرهای زنگ بود.کمی حالم خوب شد.تا به دعاهای بچه های گلم در گامهای بعدی همچنان محتاج باشم.]