چندروزی از سال 2007 میلادی نگذشته بود.از شهر کنارک به طرف پایگاه هوایی در حرکت بودم.منزل ما در خانه سازمانی نیروی هوایی بود.در حقیقت مهمان لطف و مرحمت بچه های نیروی هوایی بودیم.در مسیر راه یکی از دوستان پاکستانی را دیدم.دست بلند کرد تا اورا به روستای سید آباد(چادران) ببرم.مهمان ناکو کریم بخش بودو با ناکو کریم بخش دوستی زیادی کرده بودیم.که در این مورد داستانهای زیبایی دارم که نقل آنها در آینده خالی از لطف نخواهد بود.

مسیر خاکی کنار دریا را انتخاب کردم .چه می دانستم خداوند مهربان باز برای من نقشه جالبی را خواهد کشید.نزدیک چادران یک لندرور سفید رنگی را دیدم که شبیه توریست ها بودند.نزدیک تر رفتیم. دیدم بله توریست هستند.تا ما را دیدند.سلام علیکی کردند.اما از ماشین پیاده نشدند.خودم را معرفی کردم چون شرکتشا ن مارک دیزل داشت حدس می زدم شاید توریست های چند روز پیش را بشناسند.تا اسم آنها را آوردم مرد فرانسوی از ماشین پیاده شد ومرا در آغوش گرفت.گفت اتفاقا آنها را در کویته پاکستان دیدیم.و ازشما خیلی تعریف کردند.ماهم به امید دیدن شما به اینجا آمده ایم.چون میشائیل و مغیانس خیلی از منطقه کنارک وجاهای دیدنی آن تعریف کرده بودند.ماهم در برگشتن به طرف فرانسه مایل شدیم حتما اینجا را ببینیم.اما آدرسی از شما نداشتیم.شانس یار شد وشمارا دیدیم.بلافاصله از ماشین موز ونارنگی پاکستانی آورد.وبه ما داد.خانمش ماریا هم پیاده شدو با ما سلام وعلیکی کرد.گفتم خانه ما در منطقه نظامی قرار دارد. بردن اتباع خارجی به آنجا ممنوع است.بریم چند ساعتی خانه ناکو کریم بخش استراحت کنید تا من وسایلم را از خانه بردارم وبعد حرکت کنیم.باهم به خانه ناکو کریم بخش رفتیم.خانه آنها خیلی فقیرانه بود وبه صورت کپری خانه شان را درست کرده بودند.خانمش گوهار فاطی من بود.تا توریست ها را دیدند.خوشحال شدند.

چند دقیقه ای کنار آنها ماندم.خواهر دینی ام چای بلوچی درست کرد.من عاشق چایی او بودم.هر موقع چادران می رفتم می بایست برایم چایی درست میشد. حتی اگر گرسنه می بودم.چایی در چادران برای من از نوشدارو هم بالا بود.توریست ها هم با ولع خاص چایی را خوردند.باهم از هر دری صحبت کردیم .ناکو کریم بخش فامیلهای زیادی در پاکستان داشت.لوگا مرد فرانسوی از کویته زیاد تعریف می کرد.ناکو کریم بخش هم خوشحال از تعریفهای او بود.گاهی به من می گفت تورا هم به پاکستان برای گندوقی(دیدار) می برم.آنها دوست های قبلی مرا که آلمانی بودند.در کویته پاکستان دیده بودند. تعریفای آنها باعث شده بود. در راه برگشت سری به منطقه کنارک و جاهای دیدنی آن بزنند.خدا هم قسمت کرد.باهم به هم برسیم تا آنها را وارد دنیایی کنم.تابا محبت های خدایی مردم خوب بلوچ آشنا شوند وبابت این آشنایی حتی اشک بریزند.

از قدمت روستا های منطقه کنارک با سکونت اهالی ساکن 500 سالی بیشتر نمی گذرد.وپراکندگی مردم این نواحی بیشتر از جلگه سر سبز و زیبای منطقه سرگان  صورت گرفته است.در زمان قدیم مردم در این جلگه ها از مناطق نیکشهروایرانشهرحتی خاش و زاهدان برای سکونت بخصوص دامداری نقل مکان می کنند.رفته رفته به مناطق دیگر کشیده می شود.در حقیقت منهای تیره ای از بلوچها اگر چهار نسل به عقب بر گردیم همه با هم فامیل بوده اند.

نزدیک ساعت 2 بعد از ظهر جهت آوردن وسایل سفر توریست ها را در خانه ناکو کریم بخش به امانت جا گذاشتم و سری به خانه زدم.وسایل سفرم همیشه آماده بود. از سوپر مارکت جلو خانه مان در پایگاه هوایی مقداری تنقلات و بیسکویت و... خریدم.چون قرار بود من هم مسافر ماشین آنها باشم.بعد از نیم ساعت خودم را به خانه ناکو کریم بخش رساندم.دیدم توریست ها باآنها خیلی خو گرفته و دوست شده اند.بعضی از همسایه ها برای دیدن آنها آمده اند.یکی از بچه های پاکستانی برایشان تریاک نشان داده وتعارف کرده  بودند.تا رسیدم جریان را برای من تعریف می کردند.گویی ترسیده بودند.طوری نام می بردکه در زبان فارسی  از آن کلمه برای بدترین چیز استفاده می کنند.هی می گفت افیون.

باهم چند تا عکس یادگاری بافتخار خانواده ناکو کریم بخش گرفتیم.موتور 110 هوندا خاطره انگیزم را به بلال داماد ناکو کریم بخش دادم.تا برای رفتن به تعمیر گاه و کنارک از آن استفاده کند.من هم سوارماشین توریستها شدم.ماریا همسر لوگا پشت روی تخت خوابشان نشست.من هم کنار لوگا جلو نشستم.قبل از آن به خواهرم فاطی سوغات داده بودند.که لباس محلی ماریا در آفریقا(کشور جیبوتی) با رنگ منحصر بفردش خودنمایی میکرد.بلوچها خیلی مهربانند.وقتی که با آنها خداحافظی کردند.حتی بچه های کوچک در آن آشنایی دو ساعته شروع به گریه کردند.خر گاری ناکو کریم بخش سد راه ما بود.ناکو زحمت کشید و آن را با کمک اهالی از جلو ماشین کنار برد. برای خرید این خر گاری از من پول قرض گرفته بود.اما بعدها من از دریافت پول امتناع کردم.چون می دیدم برای امرار معاش خانواده پرجمعیت خیلی تلاش می کند.تازه با مشکلات زیادی روبرو می شود.وپولی که از این طریق بدست می آورد کفاف زندگی شان را جوابگو نیست.با صحنه دردناکی از چادران به طرف کهیرو... راه افتادیم.

در راه باهم با توریست ها صحبت می کردیم.از پدرم گفتم.پدرم روسی بود.در سال 1914 از روسیه به ایران مهاجرت کرده بودندودر مشهد مسلمان شده ودرآچاچی یکی ازروستا های شهر میانه با کمک پدر مادرم سکنی گزیده بودند.ماریا هم از پدرش گفت.پدرش اهل کشور آفریقایی جیبوتی بود.در آن زمان به کشور فرانسه می رودوآنجا با مادرفرانسوی اش ازدواج می کند.

ماریا خیلی خیلی مودب و مهربان و صمیمی بود.شاید خون مسلمانی اش اورا با این خصلتها برازنده کرده بود.لوگاهم شوخ طبع وشاداب بود.البته کمی هم چهره مرموزی داشت.در راه از تاریخچه منطقه با کشیدن تصاویرو انگلیسی شکسته صحبت می کردم در مورد رسم ورسوم مهربانی های مردم خوب روستاهای کنارک که مهمان شان خواهیم شد.در راه روستا ها را معرفی می کردم .تا اینکه بعداز گذر از روستا های جهلیان وبانسنت وچهاربیتی و...به روستای بزرگ کهیر رسیدیم.در ورودی کهیرآیدین وآقای علیزاده را دیدم.برای سرکشی به پمپ پایگاه هوایی آمده بودند.آیدین هم روستای مان بودودر تقدیر خداوندی و نشدنهادر کنار ماپایگاه هوایی سرباز بود.با لطف و عنایت دوستان در بهترین جا خدمت می کرد.حتی برای خودش باغچه وکفتردر دوران سربازی اش داشت.تا مرا دیدندتعجب کردند.در خروجی کهیر چند مغازه بود.چند دقیقه ای آنجا توقف کردیم.چند تا قوطی رانی سرد به همراه کیک خریدم.ودر ماشین گذاشتم به رسم ایرانی من بلافاصله خوردم.اما آنها برای خوردن برنامه ریزی جالبی داشتند.بعد از کهیردر تلاقی روستایی نیروی انتظامی ماشین را متوقف کرد.مدارک خواست آنها هم نشان دادند.از من هم خواست.گفتم من ایرانی هستم.هرچه به احمد آباد نزدیک می شدیم گل فشان بیشتر خودش را نشان می داد.در بین راه جریان توریست های قبلی را توضیح می دادم.در دوراهی جاسک و روستای تنگ می باید.مسیر تنگ را انتخاب می کردیم.عظمت و شکوه کوه گل فشان نمایان بود.توضیح می دادم کوه گل فشان سه خواهرند.خواهر کوچکتر در نزدیکی روستای چگردان لاش وخواهر وسطی در روستای تران وخواهر بزرگتر در کنارمسیر ما به طرف روستای تنگ قرار دارد.چند کوه دیگر هم بودند که خاموشی آنها نشان از فراموشی داشت.بیشتر هم گل فشان با گل فشان روستای تنگ معروف است و بقیه فراموش شده هستند.

هوا تاریک می شد.در کنار گل فشان ایستادیم و کمی نگاه کردیم.بازدید را برای فردا صبح نگه داشتیم.لوگا در رانندگی خیلی با احتیاط بود.گاهی می گفتم بعضی جا ها خیلی یواش برو.می خندید و می گفتند حسین از ما هم در رانندگی احتیاط می کند.در حالیکه نمی دانستند.در بعضی جاها بخصوص آب نماها حواسشان نبود.آن موقع پر پرواز قرض می گرفتیم.

شب به روستای زیبای تنگ رسیدم .در اولین جا جاده انحرافی روستا ی رحمی آباد و عزیز آباد(چنگر آباد) که همه با نام روستای تنگ مصداق پیدا می کند با ماشین پیچیدیم.تا به خانه عزیزی برویم که عزیز دل ها بود.تا جلو خانه توقف کردیم.بچه های کدخدا فریاد زدندکرداقی آمد.تا خواستیم پیاده شویم.همه به پیشواز آمدند.کدخدا مهمان دیگری هم داشت.تا آنها هم مارا دیدند.تعجب کردند.کدخدا جز بسیج روستایی بود. در خیلی جاها باهم در مانورها شرکت داشتیم.مهمانان کدخدا از فرماندهان بسیج بود ند.آنها هم مهمان جدید را دیدند.وچند دقیقه ای از دلاوری ها ومهربانی مردم ایران صحبت کردند.در بلوچستان هر موقع مهمان باشی.صاحب خانه برایت بلافاصله غذا درست می کند.حتی نیمی از شب هم گذشته باشد.من از غذا درست کردن فوری آنها آنهم با تمام متعلقات همیشه انگشت به دهان در تعجب مانده ام.هیچوقت نیازی به خرید غذا از رستوران ندارند.حالا مهمان هم چند نفر باشد.شب برای شام بلافاصله مرغ درست کردند.حتی نحوه بریدن پیاز نشان از سلیقه و عشق خدایی می داد.چرا که پیاز زبان بسته محکوم به چهارقسمت شدن در سفره ایرانی ها است.اما آنها با پیاز مهربانه برخورد می کنند.بعداز پوست کندن آنها را از پهلو بصورت دایره های خوشکلی در می آورند وبا افزودن لیمو ترش بر مزه ولطافت آن می افزایند.بعد ازشام مهمان های قبلی رفته بودند.دور هم جمع شدیم.باز کتاب نوه کدخدا آمد وبا آن به ابرازمحبت و مهربانی به توریست ها کردند.پروین یکی از دانش آموزان قبلی ام یکدست لباس بلوچی زنانه آورد وبه ماریا داد.او گویا با فرهنگ ایرانی ها آشنایی داشت خیلی مودب ومهربان ودوست داشتنی بود.به زبان عربی هم تسلط زیادی داشت.در قبال کادو پروین او هم لباس هدیه داد.پروین قبول نمی کرد.می گفت ما از این لباس ها نمی پوشیم.اول ماریا ناراحت شد.با پافشاری من پروین قبول کرد.ومن هم از ماریا عذر خواستم وجریان را تعریف کردم.برای لوگا هم عبدالواحد یکدست لباس سفید بلوچی داد.نمی دانم کدامشان هم یک کلاه بلوچی دادند.از هردری صحبت شد.طبق معمول کدخدا سلام و علیکی کرد.تا وقت خواب رسید.اتاق همه جدا شده بود.هرچه به آنها اسرار کردم حمام آماده است.می توانید دوش بگیرد.تمایلی نشان ندادند.شب لوگا باتفاق مجید و عبدالوحد نوه های کدخدا سری به روستای اصلی تنگ زدند وبا یکی از مهندسان که زبان فرانسه را می دانست.باهم آشنا شده وکمی فرانسوی صحبت کرده بودند.ماهم در اتاق مهمان به خواب رفتیم.

قرار بود.صبح زود بیدار شویم وبه چند جا برویم.بعداز صرف صبحانه وخوردن شیر چای به طرف خور زیبای تنگ رفتیم.اسکله جدیدو نیمه ساز نمایان بود.برای قایق سوار شدن اعلام آمادگی کردند.عثمان زبرجد قایقش آماده بود.باتفاق توریست ها سری به خور زدیم وسپس به محدوده طرف کم شهر تاحدودی رفتیم بدلیل دام صیادان بیشتر نتوانستیم جلوتر برویم.بعد از قایق سواری و مهربانی های صیادان روستا به طرف روستای کم شهر حرکت کردیم.به حول وقوه الهی وضعیت زندگی کپر نشینی روستا فرق کرده بود ویواش یواش خانه های سیمانی قد علم کمی کردند.مستقیم بدون توقف به باغ انجیر های وحشی و درختان هزار ساله رفتیم.دیدن شرایط جنگل کوچک در نگاه اول عجیب به نظر می آید.گویی طناب از درختان آویزان کرده اند.تا دلت می خواهد تارزان باش.لوگا ساقه طنابی شکل درختان را می گرفت وتاب بازی می کرد.من هم خواستم تارزان بازی در بیاورم.ساقه پاره شد وافتادم روی زمین.بالای درخت می رفتم و ساقه را می گرفتم وتاب می خوردم.بعداز ساعتی تارزان بازی یک جایی نشستیم.لوگا گفت بیر داریم.می نوشی.فکر کردم منظورش مشروب باشد.گفتم ما مسلمانیم شرمنده برای ما حرام است.خانمش رفت و با وسایل خوردنی آمد.یک قوطی باوریا که نوشیدنی بود.گفتم منظور از بیر همین است گفتند آره.گفتم ما می خوریم.خانمش بلافاصله با آنکه از ماشین خیلی فاصله داشتیم رفت یکی دیگر آورد.من بعد از خوردن قوطی آنرا کناری انداختم.آنها هم دو نفره یک قوطی خوردند. برای این که راحت باشند.به بهانه کنارچیدن(نوعی میوه محلی) خیلی از آنها فاصله گرفتم وحدود نیم ساعتی از آنها دور بودم.بعد از چیدن کنار با خودم شروع به خواندن ترانه های محلی کردم.وبه طرف آنها راه افتادم.دور هم کمی نشستیم.خواستیم حرکت کنیم.زن فرانسوی برای آوردن پلاستیکی به کنار ماشین رفت وبرگشت .هرچه اشغال بود داخل آن گذاشت.حتی قوطی خالی را که من با خشونت تمام پرتش کرده بودم.برداشت داخل آن قرار داد.پرسیدم چکار می کنی برای بازیافت به فرانسه می بری.خندید وگفت این جا خیلی زیباست.این اشغال ها از زیبایی آن کم می کند.گفتم اینجا فرانسه نیست.حرف جالبی گفت.ما عادت کرده ایم.این کار او برایم درس بزرگی بود.تا عادت کنم به وظیفه انسانی ام همیشه برای آیندگان عمل کنم.

بعد از دیدن مناظر زیبای روستای کم شهر به طرف روستا ی گوردیم که اصلا ندیده بودم.فقط آدرس آنرا پرسیده بودم ویقین داشتم جای دیدنی باشد.حرکت کردیم.بعداز روستای تنگ نزدیکی گل فشان یک مسیر خاکی در سمت راست به این روستا می باید تغییر مسیر می دادی.نزدیک یک ساعت مسیر خاکی را ادامه دادیم تا به روستای گوردیم رسیدیم.بعدازروستای  گوردیم یک سربالایی را بالا رفتیم.بالای کوه صاف وبکر بود.به گمانم آثار  زندگی صد یا دویست سال پیش ویا... را می شد.حس کرد.ما ها چه می دانیم.بعضی مواقع این حرفها را از بعضی دوستان شنیده بودم.بلندی تقریبا به اندازه یک ساختمان هشت طبقه بود.می شد از بالای آن بر تمام منطقه اشراف داشت.حرکت هرشناوری روی دریا قابل لمس بود.از روستای پزم تیاب تا تنگ را با قایق آمده بودم.صخره های تیز وبعضا غیر قابل نفوذ با شکل زیبایشان چشمان آدمی را به حیرت وا می داشت.آیا در این محل قبلا انسانها زندگی می کردند.آب انبار های کوچک وبعضی جاهای سبز آدمی را به کنجکاوی و تحقیق در این مورد می کشاند.با لوگا وماریا گشتی بر بالای بلندی گوردیم زدیم.دقیقا حس می کنم رد پاهایمان را هنوز به یاد دارم.چند عکس یادگاری گرفتیم.بخصوص از صخره های زیبای مشرف به دریا که حرکت موجها ملموس تر بود.بعد از ساعاتی مسیر رفته را برگشت کردیم.تا به گل فشان روستای تنگ برسیم.جاده خاکی را پشت سر می گذاشتیم.یکدفعه دیدیم نزدیک به ده بیست ماشین از روبروی ما رد شدند.(بعدا از رئیس اداره مان شنیدم باتفاق روسای کنارک برای افتتاح ...به روستای گوردیم می رفتند)جای تعجب بود.این جاده می رفت ذوق زده شود.چون تا حالا یکدفعه محال بود.اینقدر ماشین کنار هم از اینجا رد شوند.یا هم پای ما سبکی خود را می خواست به جاده خاکی گوردیم بنازد.نزدیک ظهر به گل فشان رسیدیم.ذهن هر کنجکاوی را سوی خود می کشید.تابا شکل زیبایش دیدنش را بر خود لازم بداند.

ماریا خسته شده بود.حال آمدن به بالا را نداشت.هر چه اسرار کردم.عذر خواهی کرد.من و لوگا از کنار منظره های زیبا و دیدنی پای کوه بالا می رفتیم.با دوربینم تمام لحظه ها را ثبت می کردم.تماشای حرکت پر قدرت گل بصورت مواد مذاب شکلی ذهن آدمی را به قدرت وخلاقیت اورهنمون می ساخت.مزه دیدن با شنیدن خیلی فرق می کند.

تماشای گل فشان با توریست فرانسوی هم خاطره جالبی برایم شد.تا شاهد عکس العمل های لوگا به عنوان مهمان باشم.در این فرصت هرچه شنیده وفهمیده بودم .همه را با شگردهای جهان سومی تعریف می کردم.نزدیک نهار بود.کدخدا زحمت نهار را کشیده بودند.برای نهار می بایست به رحمی آباد می رفتیم.ماهی پخته بودند.تزئین ماهی خانواده کدخدا به نظرم در کنارک تک بود.نهار را در جمع خانوادگی خوردیم.البته چیدمان سفره آنروز هم الان یادم هست.برای من یک بشقاب بزرگ برنج کشیده بودند.وبرای لوگا وماریا یک بشقاب کوچک ناراحت شدم از بشقاب خودم خواستم کمی در بشقاب آنها خالی کنم.کدخدا گفت کرداقی اینها غذا کم می خورند.بچه ها برایشان دوبشقاب در نظر گرفته بودند.اما آنها نپذیرفتند.لوگای شوخ طبع بشقاب مرا که دید.انگشت به دهان پرسید.حسین همه اینها را تنها می خوری.من وماریا غذای ما ن  باندازه یک پنجم غذای توست.ناراحتیم که شکم مان را الکی پر می کنیم.آنوقت تو....

زمان مثل تند باد در گذر بود لحظه خداحافظی رسید.مثل توریست های آلمانی اشک در چشمانشان حلقه زده بود.می دانستند روزی یاد وخاطره این روزها را با تصاویرخواهند داشت.وهیچوقت این دیدار تجدید نخواهد شد.در کنار آنها خانواده کدخدا خسته از زجر این دیدارهای ناپایداردر مترصد صید مهمانی دیگربا ریختن اشک دلشان را خوش می کردند.