قانون نانوشته
صبح مورخه 4/11/89 از میانه بطرف دبستان فاتح سنقر آباد در حرکت بودیم.بعد از گذر از بخش ترک به روستای چشمه کش (ساری قمیش)رسیدیم. آقای رضایی در مجتمع جلسه داشتند.ماشین را به من داد تا با آقای قدیمی به سنقر آباد برویم.بشویک امانتی را بدور از چشم زمبه وکماندو سوار شده وراه افتادیم.بعد از گذر از دو راهی روستا های طرناب وطارم وفندقلودر نزدیکی کارگاهی سه قلاده گرگ دیدیم.نگون بخت سگی را محاصره کرده بودند.سگ در تقلای گریز از دست این گرگها در جنب وجوش بود.ماشین را نگه داشتیم تا شاید سگ به طرف مابیاید وبتوانیم نجاتش بدهیم.اما تصمیم برایش سخت بود.شاید هم از ما می ترسید.به گمانم نزدیک کارگاه که در حال ساخت لوله آب شیرین میانه بودند.سگ را به این طرف کنار جاده کشانده بودند.کمک ما بر نیرنگ و حیله گرگها نچربید.یک ماه پیش هم در هوای سرد مادر بزرگی را از همین جا سوار کرده بودیم.با خودم در این خطر که در وبلاکم نوشته ام.با خودم کلنجار می رفتم.گرگها سگ را به باغی کشاندند.واز چشم ما دور شدند.در این هنگام آقای قدیمی در حال فیلمبرداری با گوشی بود.من که از ترس داخل ماشین ماندم.توصیه می کردم سوار ماشین شود.خطرناک است.اما دادا همچنان فیلم می گرفت.
تا شب در فکر سگ بودم.با خودم می گفتم کاش راهی می شد تا سگ تنها را از دست این گرگها نجابت بدهم.اما فصل سردی است شکم گرگها باید پر شود.تا از خوی درندگی شان کم شود. وگر نه ممکن بود.طعمه آنها یکی از کارکنان کارگاه باشد.کاش سگ زبان ما را می دانست.حاضر بودم بدور از چشم آقای رضایی در صندلی پشت هم جا بدهم.اما از قانون طبیعت نمی توان گریخت.در این قانون نا نوشته برتری و زیرکی و چابکی جای احساسات را نمی تواند معنا بدهد.

این عکس بر گرفته از خبر تلویزیونهای ترکیه توسط خبرنگار آنادلی آژانسی هست.که در 16 روزنامه ترکیه هم چاپ شده بود.اولین سفرخارج ازایران و سومین کشوری بود.که پایتخت آن را نخ پیچی می کردم.بیشتر سفرهایم بعداز تعطیلات مدرسه در فصل تابستان صورت می گیرد