حکایت عجیب
در طول زندگی ما حکایت های عجیبی از سوی خدا برای ما رقم می خورد.که در نوبه خود به ما درس نشدنها را می دهد.طوری که باورش کمتر در ذهن ما تداعی می شود.این خاطره هم یکی از عجایب لطف خداوندی است.
با حمید اسماعیلی از دوره دبیرستان رفیق بودیم.او از شهر مشهد بود.با حمید مومنی هم دوست بودیم .گروهی که در زمان قدیم با قوم وقبیله از یکی از شهرهای مشهد به چابهار آمده بودند.حمید دوستی مهربان وتلاشگر بود.از همان دوره دبیرستان اقتصادی بود.کارهای او در نوع خودش نشان از فکرواندیشه ناب می داد.کارهای مخاطره آمیز را خیلی دوست داشت.او موتور ترل پرشی داشت من هم یک موتور یاماها 100 که برادرم خریده بود.در شهر چابهار جایی نبود که با این موتورها نرفته باشیم.از بس با موتورم تک چرخ زده بودم.زیر تنه چسبیده به فرمان ترک برداشته بود.چندین بار جوش زده بودم.حمید هم استاد این کار بود.باهم قایقی خریدیم تا ماهیگیر باشیم.در اولین حرکت در دریا گم شدیم.اگر کمک چند ملوان نبود.غرق می شدیم.در مدت دوستی مان چند بار اورا به میانه آورده بودم.وچند روزی هم به روستای آچاچی برده بودم .تا اینکه یک روزی این اتفاق عجیب بیفتد.شام در چابهار مهمان خانواده حمید بودیم.مهمانی ایرانشهری داشتند.که مشهدی بودند.وچندین سال بود.در ایرانشهر زندگی می کردند.با آنها مشغول صحبت شدیم.در بین صحبت ها گفتند.دامادی ترک زبان داریم.در زمانی نه چندان دور دامادشان کارمند اداره راه وترابری بود.تا اینکه در بیرجند مشغول کار بوده وبا خواهرشان در آنجا ازدواج کرده است.از قضا برادر حمید با دختر او نامزد شده است.پس از پرس وجواصلییت دامادشان به روستای آچاچی خورد.تا حمید شنید گفت به روستای آچاچی رفته ام.برادرش وارد جمع ما شد.او هم با این شنیده تعجب کرد.دوستی من وحمید را می دانست.این جریان یک جوری دوستی من وحمیدرا محکم تر کرد.تا این روز همچنان باهم از فاصله ها دورتر از هم سراغ بگیریم.
بعد از مدتی از این جریان برادرش هم به آچاچی آمد.تا به همراه او به فامیلهای همسرش سری بزنیم.گاهی با خود فکر می کنم.دنیا چقدر داستانهای عجیبی را لااقل برای من تداعی میکند.بعد ها تمام فامیلهای حمید در عین ناباوری به میانه وروستای آچاچی آمدند.وجود آبهای گرم ومناطق دیدنی آذربایجان یواش یواش حتی دوستان حمید وبرادرش را به این روستای کوچک کشاند.
در چابهارمغازه یکی از دوستان زابلی بودم.تا مرا دید گفت:حسین روستای آچاچی با علی آقارفته بودم.از آنجا هم به آبهای گرم رفته بودیم.تمام فامیلهای پدر زن علی آقا اهل وساکن آچاچی هستند.
این عکس بر گرفته از خبر تلویزیونهای ترکیه توسط خبرنگار آنادلی آژانسی هست.که در 16 روزنامه ترکیه هم چاپ شده بود.اولین سفرخارج ازایران و سومین کشوری بود.که پایتخت آن را نخ پیچی می کردم.بیشتر سفرهایم بعداز تعطیلات مدرسه در فصل تابستان صورت می گیرد