منی نظرا اکزوزی هرابه روق نبی

در یک جای بدی موتور ایز روسی ام خراب شد.هرکاری کردم روشن نشد.هوا تاریک می شد.مسیرم شاهی چات زرآباد کنارک چابهار بود.جاده خاکی ومال رویی بود.از دور پیرمردی که بر دوشش علف بود.نمایان بود.تا به نزدیکم رسید.به زبان بلوچی وارد بودم.خوشبختانه بمانند شاهنامه فردوسی از کلمات پر جنب وجوش زیاد استفاده می کردم.پرسید چی شده است.گفتم خراب است.به ظاهر نشان می دادناکوشاید مستری موتور باشد.پیله کردم وپرسیدم .تویی نظرا په چیه روق نبی(به نظرت چرا روشن نمی شود.)گفت نزانوم(نمی دانم) خیلی اسرار کردم.آخر سری عصبانی شد.وبا صدای بلندی گفت منی نظرا بلکه شاید اکزوزی هرابه روق نبی(به نظرمن شاید اکزوشش خرابه روشن نمی شود).بعد از مدتی چند نفر  جوان را از همان روستا دنبالم فرستاده بود.شب را ماندم.موتور را درست کردند.فردا دوباره به مسیرم ادامه دادم.

عکس زرآباد کنارک در رکابزنی بدور نوار مرزی ایران تابستان 90