در روستای آچاچی بودیم.قسمت شد از چند فامیل طلب حلالیت بگیرم.تا در آخر ،کنار استاد زندگی ام ساعاتی خوش باشیم.در مورد استفاده از نخ برای نخ کشی و مهندسی نصب آن روی دوچرخه تبادل نظر کردیم.تا در اولین فرصت،استادم باقر آنرا روی دوچرخه سوار کند.تا رسما از کرمان اینکار را شروع کنم.در این حین دیدن زمبه ماشین بی زبانم ،یار باوفای سکونتم در آذربایجان صفای دیگری داشت.استادم خیلی تمییزش کرده بود.دستی روش کشیده بود.من در حال عاشقانه در فراق این یار آهسته در درونم می گریستم.

بعداز آچاچی هم فرصت شد تا از سه راهی جاده فولاد تا میانه با همراهی خانواده بدوم.تا باز هم از فرصت بدست آمده ،استفاده کنم.