طلب حلالیت دیگر
در روستای آچاچی بودیم.قسمت شد از چند فامیل طلب حلالیت بگیرم.تا در آخر ،کنار استاد زندگی ام ساعاتی خوش باشیم.در مورد استفاده از نخ برای نخ کشی و مهندسی نصب آن روی دوچرخه تبادل نظر کردیم.تا در اولین فرصت،استادم باقر آنرا روی دوچرخه سوار کند.تا رسما از کرمان اینکار را شروع کنم.در این حین دیدن زمبه ماشین بی زبانم ،یار باوفای سکونتم در آذربایجان صفای دیگری داشت.استادم خیلی تمییزش کرده بود.دستی روش کشیده بود.من در حال عاشقانه در فراق این یار آهسته در درونم می گریستم.
بعداز آچاچی هم فرصت شد تا از سه راهی جاده فولاد تا میانه با همراهی خانواده بدوم.تا باز هم از فرصت بدست آمده ،استفاده کنم.


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۱ ساعت 22:51 توسط حسین قره داغی آچاچی له
|
این عکس بر گرفته از خبر تلویزیونهای ترکیه توسط خبرنگار آنادلی آژانسی هست.که در 16 روزنامه ترکیه هم چاپ شده بود.اولین سفرخارج ازایران و سومین کشوری بود.که پایتخت آن را نخ پیچی می کردم.بیشتر سفرهایم بعداز تعطیلات مدرسه در فصل تابستان صورت می گیرد