هوا خیلی گرم بود.مجبور بودم.شبها رکاب بزنم.در مسیر بندر لنگه از بندر خمیر ساعت ۲ نصف شب بد جوری خسته بودم.یک ساختمانی کنار جاده را برای استراحت در نظر گرفتم. با مکافات تمام وسایل را بالای ساختمان کشاندم.و خوابیدم.صبح با صدای مردم متوجه شدم.زیر پایم مزار مومنین است.بلافاصله حس کردم شب را بالای غسل خانه خوابیده ام.حس ترس آن جسارت چند روز با من بود.