این دو مرد آینده از دوستان صمیمی ام در آوین هستند.هر موقع مرا می بینند.دست بلند می کنند.قرار بود با آنها به صحرا بروم.بخاطر همین یک روز سرزده وارد کلاس درس شدند.وبا زبان ترکی و شیرین کودکانه گفتند آقا معلم صحرا نمی روی.همه بچه ها خندیدند.من هم  همراه بچه های دانش آموز تا جا داشتم خندیدم.یادش بخیر  بچه که بودم.به همراه برادرم،از مرغها و خروس ها و اردک و غاز و بوقلمون نگهبانی می دادیم.