بعد از ظهری گوشی تلفنم به صدا در آمد.جوانی پشت خط بود.خودش را معرفی می کرد.در شلمچه بودم.آدرس و شماره تلفن شمارا در یادمان و قرار گاه شهید باکری دیدم.بخاطرهمین زنگ زدم تا خسته نباشید بگویم.کمی سوال پیچم کرد.گفتم.دوچرخه قبلی ام را در افتخار رنگ آمیزی از آچاچی میانه تا شلمچه بطول 1800 کیلومتر با دوستانم به یادمان شلمچه هدیه داده ایم می توانید آنجا ببیند.در حقیقت با سفر دور ایرانم در طول سال اولین نفری هستم.که برای بار دوم با دوچرخه (سفر راهیان نور خارج از ضوابط کاروانها) در عرض شش ماه با هزینه شخصی طی نموده بودم.این هم جزء رکوردها باید حساب شود.می گفت دانش آموزم واز مرند یامچی در حین مانور زنگ می زنم.

چند هفته پیش هم در انجمن ادبی میانه ،یکی از دوستان شاعر که در عسلویه کار می کند.در پشت تریبون با دیدن من تازه یادش افتاد.آقای شیخ فرمودند.به عنوان میانه ای ،کنار نوشته آقای قره داغی با دوستانم در عسلویه عکس یادگاری گرفتیم.با افتخار به دوستانم می گفتم این عزیز میانه ای است ودر انجمن ادبی میانه باهم هستیم.این کار آقای ... در تابستان مایه افتخار ماست.

البته روز به روز هموطنانم زنگ می زنند.تا بر تعداد دوستانم افزوده شود.عهد بستم بعداز دغدغه حرکت به المپیک لندن،گروه ویژه را برای کمک به هموطنان تشکیل دهم.هرچند با همنشینی با مردم خوب بلوچستان در فکر مادیات نیستم.عهد بستم.با افتخار این کار را بدون چشم داشت مادی انجام بدهم.لذا کمک و پیشنهاد تمام عزیزان هموطن را در این راه می ستاییم.همچنان منتظر راهنمایی و نظرات سازنده آنها هستیم.هر چند تمام این حرکتهایم در کنار درس و مدرسه ،بدون پشتیبانی صورت گرفته است.در این بین محبت های مردم ایران هر چند در اهداء یک سیب یا یک چایی برایم هدیه خیلی بزرگی بوده است.از یادم نخواهد رفت.