خاک     

ای مایه گرانبها

ای با ارزش ترین گوهر تابناک

ای جاذب جذاب

آغوش باز کن

من هم با اجل زمان نخواهم ساخت

بگیر این امانت از من

رهایم کن

ذره ذره در وجود من

سرشته شدی

تا به این غایت رسیدی

رهایم کن

نه شور وشعف جوانی

نه مال ومنال دنیا

نه زیبا رویان عالم

آرامم می کند

نه حسرت گذشته

نه ترنم باران

نه صدای بلبل

نه گل و شکوفه

نه طبیعت

خستگی را از دوری وصل به وصال

از تنم بدر میکند

رهایم کن

حجاب تو

می آزارد وجودم

می گیرد از بر گرفتنم

می شکند حرمت روحم

رهایم کن

خواهی که از حوصله برون روم

دشنام ونفرینت کنم

یاخواهی که در صحرای محشر

تعریف وثنای تو گویم

یا چو شیطان بیش خالق

دست در خصلت دو رنگی

ذات رنگارنگ

تو بد بگو.یم

رهایم کن

به آن علم که یافته ام

به آن راه که گزیده ام

در وصل او میخ اطمینان

به دل کوبیده ام

به قرب او رسیده

آرامش گزیده ام

از تغییرودگر گونی

ترسی به دل راه نداده ام

یافته مقصد در قرب او

در سکون به آرامش رسیده ام