پنج سالی است.که از بلوچستان دورم،دلم برای دیدن مردمان این دیار هر روز تنگ است.به گمانم دلم را در فراقش جا گذاشته ام.گاهی از زجر انسانی ام در محدوده ها می نالم.گاهی هم از این دوری در نهایت واماندگی در مقصد نا کجا آبادها سیالم.شاید محبت این مردمان خوب ایران زمین باعث شد در رکاب زنی دور نوار مرزی ایران در تابستان 90 برای دیدار این چنینی با دوچرخه نیروی مضاعف پیدا کنم.تا بدین وسیله همچنان ارادتم را حفظ کنم.در طول رکابزنی در این استان سال گذشته ،بال و پر پرواز داشتم.گویی دوباره فرصت حق حیات را می گرفتم.هر چند با این حرکت دیگر در وسوسه آرزوهایم ،آخرین آن بوده است.همان قدر که کوله بارم آرزوهایم در قرب الهی در کمترین توقع پرشده است.حرکتهای بعدی ام بعد از این دیگر حالت گذران عمر را دارد.

هر وقت دلتنگ می شدم.مهمان ناخوانده پدر و مادر هایم در مسیر روستاهای کنارک تا نزدیک جاسک می شدم.خیلی دوستشان داشتم .می دانم آن ها هم مرا دوست داشتند.شیر چای بل لوک هایم(مادر بزرگهایم)هنوزمزه اش از شهد جرعه عشق خداوندی بوی مهر و انسانیت و نیکی دارد.دوستان پاک و بی الایش هم تزئین سفره عشق انسانی هیچوقت از یادم نخواهد رفت.

خیلی دلتنگ بودم.تا چند عکس را در دیدار چند سال پیش را به بهانه عرض ادب در این صحفه بگذارم.لازم به یاد آوری است.در فصل تابستان  منطقه زرآباد با آنکه در آب و هوای گرمسیری است.چنان مناطق سرسبزی دارد.که شاید در شمال هم آن را نمی توان یافت.

مهمان پدر خوانده هایم ناکو پیرداد و ناکو کرم و بچه های مهربانش در منطقه زرآباد،مرز بلوچستان و هرمزگان با دوستان دعوت بودیم.واین عکس ها هدیه مهربانی آنها و بچه هایشان.