کربلایی امیر حسین (عرفان،عبدالواحد) امروز تولد یکسالگی اش هست.برای اولین بار دیروز برای اصلاح موی سرش بردم.آبجی گلش مقدمات جشن تولدش را فراهم کرده است.چون ماه عزیزی است.قرار شده فقط خانواده دورهم جمع باشند.باباش به جای عرفان شمع را فوت کند.

یادش بخیر سال گذشته در حین تمرین بودم.خبردار شدم.با لباس ورزشی بیمارستان رفتم.همه شماتتم کردند.امامن گوشم به این حرفهانبود.می گفتند میانه با لباس ورزشی ،مردم مسخره می کنند.اما من کار خودم را بدون توجه به این حرفها انجام می دادم.باید این فرهنگ جا بیفتد.اما راه درازی را باید پیمود.

امیر حسین این روزها خیلی بامزه شده است.بخصوص با من خیلی میانه خوبی دارد.موقع خواب هم ول کن من نیست.شاید می ترسد بار دیگر با سفر باباش چند ماهی باید تنها با مامان و آجی گلش بماند.بخاطر همین فرصت را غنیمت می داند.گاهی یواشکی در اتاق را می بندم.بی صدا و آرام با کامپیوتر سرگرم می شوم.باز با حس ششم اش وجودمرا باور می کند.مجبور می شوم آهنگ بازی وخو وخو کارتونی جوجه را چند دقیقه برایش باز کنم.تازه جوجه این بازی را خریدم.تا کمی به آن عادت کند.اما بازی چند دقیقه ام با او کمی آرام می شود.

در این استرس و مشغله کاری و زندگی ،خنده های شیرین اوست.که گاهی مرا بیشتر باور می دهد.تا در پس آواها و خنده های او همچنان دل زنده و شاداب باشم.

عرفان:بابا من پشت مبلم.اگه توانستی پیدام کنی

عرفان:آخ جون،خودم شمع تولدم را فوت می کنم

عرفان:بابا این شالو ،دایی ام داده به هیچ کس نمی دهم

عرفان:بابا من عروسک وخو وخو را می خوام.می خری؟

عرفان:من زود می خوابم.فردا روز تولدمه

عرفان:بابا ولش کن.بیا بازی.وخووخو

بابا:عرفان تو یخچال چکار می کنی

عرفان:بیسکوت نمی خورم.دنبال شکلات می گردم

عرفان:بابا مموری کارتت نیست.کجا قایمش کردی