یک گام همیشه عقب

من یک معلم هستم.درد و رنج های زندگی به من آموخت.تا یک انسان باشم و در این راه گام بردارم.زندگی در این شرایط مرا بدهکار زمان خویش کرد.تا دست به قلم ببرم.ودر این مانور زندگی با لطفی خدایی مواجه شوم.که تبحر این خلاقیت را با گذشت زمان به من عطا نماید.هر چند تا بحال بصورت حرفه ای کتابی چاپ نکرده ام.اما تلاش می کنم.در آینده این رکورد را بشکنم.فعلا در گیر حرکتهای ورزشی هستم.و گاها شبها نوشته هایم را تایپ می کنم.چرا که می ترسم.گاهی فرصت عمرم به من اجازه ندهد.بنابراین همه را آماده می کنم.تا بقیه کارهایم را دخترم ادامه بدهد.در این صفحه تلاش می کنم.داستان و خاطراتم کوتاهم را بدون چشم داشت مادی در اختیار هم وطنان و دوستانم قرار دهم.شاید تسکین دردها و رنجهایم باشد.تا شاید خستگی یک خسته دل راه دور در کنجی به آرامشم برسد.

- اولین ایرانی رکورد دار 14 حرکت در 14 ماه در سه رشته در کنار درس و مدرسه

- اولین و آخرین ایرانی رکابزن حداقل نوار مرزی دورایران بطول 8000 کیلومتر

- اولین ایرانی رکابزن تا پای کوه تفتان و صعود به آن با دوچرخه

- اولین ایرانی و میانه ای رکوردار شنای تمام سدهای میانه و امیر کبیر و سد منجیل

- اولین ایرانی رنگ زنی با دوچرخه به طول 1800 متر از آچاچی تا شلمچه

-نخ کشی نمادین صلح جهانی در چهار پایتخت جهان با دوچرخه

آشنایی با حسین قره داغی،آقا معلمی با 14 رکورد در 14 ماه(اینجا کلیک فرمایید)

روزنامه رسالت و...

http://www.rekordzan.blogfa.com

http://www.ghachotakhteh.blogfa.com

http://www.ghara-baloch.blogfa.com/

http://www.sher-ehsas.blogfa.com


ادامه نوشته

وداع

یک نگرانی خاصی داشتم.می ترسیدم،فرصت عمر مرا در جایی میخکوب کند.مجبور به تلاش بودم.تا ازبین این انسانهای روی زمین لااقل من بتوانم.فراز و نشیب های زندگی را در جدال طبیعت و انسانیت رو کنم.تا حدودی موفق شدم و نگرانی ام برطرف شد.تا حاصل زحمات نفسم در طول این فرصت عمر هدر نرود.

آرزویی به دلم نمانده است.به تمام آرزوهای معقول انسانی و قرب بخدا رسیده ام.از این به بعد تنها در رسیدن به نقطه سکون هستم.تا در یک جایی آرام و ساکت باقی عمر را سپری کنم.

از آخرین فضا و بهانه زندگی هم با این شرایط خدا حافظی می کنم.هر چند دوستان انتظار دارند.همچنان به فعالیتم ادامه بدهم.اما این شرایط را مناسب نمی دانم.دوست دارم انرژی ام را در جای دیگر صرف کنم.تازه فراتر از حد یک انسانی من به جامعه دوران خود خدمت کرده ام.با نبود پدر و مادرم از دوران کودکی شرافتمندانه زندگی کرده ام و در این مورد به جامعه دینی ندارم.در حالیکه جامعه به من دین زیادی بدهکار می باشد.با تمام این اوصاف همچنان با احساس زنده ام و همه را دوست دارم.

به حول قوه الهی هم، وبم تا حدودی به حد دائره المعارف رسیده است.و تا آنجایی که توان داشتم با بضاعت و اندوخته هایم تلاش کرده ام.باشد مورد قبول درگاه حق قرار بگیرد.

خدا حافظ

تاریخ خداحافظی از این سایت:1391/11/16

به خاطره بسپارید


*********

هم آوایی یک دوست هم وطن در خاموشی یاد(روی عنوان کلیک فرمایید)


************




کشور آذربایجان،باکو دومین پایتخت ،نخ کشی خیابانهای آن تابستان 91 (برای دیدن تصاویر بیشتر روی اهمین عنوان کلیک فرمایید)



نخ کشی نمادین با رنگ سیاه از تهران تا حرم خردادماه 91



بدلیل شرایط جوی طوفان ومشکلات دیگر بعضی از حرکتهای پیش بینی شده هم انجام نگرفت.اما خلا آنها را با حرکت دیگر پر کردیم.

تمام این حرکتها با یاد و نام شهدا صورت گرفت.وبیشتر هزینه های آن را شخصا تقبل نمودم.اما شیرین تر از همه چیز بعد از تحمل مرارتها و رنجهای فراوان مفتخر شدم.بعنوان اولین رکوردار ایرانی با کمک دوستان به این عنوان دست یابم.شاید گذشت زمان ارزش وعظمت این کارهای بزرگ را در طول چهارده ماه بعنوان یک ایرانی پر رنگ تر نماید.

صعود به قله کوچک و دیدنی گل فشان چابهار


صعود به قله های زیبای گاجو

رکابزنی دور کیش درشب

دو استقامتی از گل فشان تا تنگ بطول 12 کیلومتر

چهاردهمین رکورد،دو استقامتی از روستای قره داغ(گرداگ) تا قصر قند،بطول 8 کیلومتر با گذر از کوههای قندی شکل بود.که تنها ونیمی درشب انجام دادم.

سیزدهمین رکوردم ،رکابزنی گروهی از سراوان به سوران بود.که با کمک دوستان سورانی و سراوانی انجام دادیم.تلاش آقای بلوچزهی خبر نگار سراوانی برای انعکاس این خبر ستودنی بود.

دوازدهمین رکوردم ،صعود به قله بسیار زیبا و خشن تفتان با کمک وهمراهی دوستان سورانی آقای امام بخش جهاندیده و آقای حاج نبی بخش رضا زهی وآقای ابراهیم دهقان وآقای بجارزهی و... بود.

یازدهمین رکورد شنای ده کیلومتر از رامسربطرف تنکابن بود.بدلیل عدم حمایت و مشکلات حاشیه ای هیچوقت مورد مهر و محبت قرار نگرفت.

دهمین رکوردم ،رکابزنی دور نوار مرزی ایران بعنوان اولین ایرانی با مسیر انتخاب شده در تابستان گرم 90 بود.که در حین این حرکت چهار حرکت دیگر را انجام دادم.تا در عرض چهارده ماه چهارده حرکت در یاد و نام شهدا بعنوان اولین رکوردار یک ایرانی شکل بگیرد.

نهمین رکوردم،رنگ آمیزی با دوچرخه ازمیانه تا شلمچه بطول 1800 کیلومتر با حاشیه با کار گروهی دوستان خوبم آقای جعفر قدیمی وآقای مهدی محمدی وآقای علی رمضانی انجام دادیم.

هشتمین رکوردم،دواستقامتی بطول 55 کیلومتر از ترکمانچای تا شهر میانه بود.که با دوستان خوبم آقای زین العابدین مشایخی و آقای جعفر قدیمی وآقای یوسف جهان آرا در زمستان 89 برفی در بهمن ماه انجام دادیم.

هفتمین رکوردم، دو سرعتی از میانه تا آچاچی بطول 10 کیلومتر بود.که با آقای زین العابدین مشایخی انجام دادیم.

ششمین رکوردم دو استقامتی بطول 45 کیلومتر ازروستای کندوان میانه تا گلزار شهدای میانه بود.که باتفاق دوستان خوبم آقای زین العابدین مشایخی ،آقای جعفر قدیمی وآقای یوسف جهان آرا درآبانماه 89انجام دادیم

پنچمین رکوردم شنای یک نفسه سد آیدوغموش به طول 8 کیلومتر بود.که دو ساعته و نیم طی کردم.البته یک ساعت و نیم آن در شب صورت گرفت.این رکوردم در هفتم مهر ماه 90 انجام شد.کار خوب در تدوین توسط آقای رنگرزخبرنگارصدا و سیما و دوستانش در پردازش آن باصدای دلنواز لای لای جبهه لرین....ارزش کارم را صد برابر کرد.واز شبکه یک هم پخش شد.کمتر کسی بود.با دیدن این کار نگرید.

چهارمین رکوردم ،رکابزنی با دوچرخه به طرف تبریز بود.که در هفته دفاع مقدس سال 89 انجام دادم.

سومین رکوردم،شنای طول وعرض سد آونلیق بود.که بصورت رفت وبرگشت در تابستان 89انجام شد

دومین رکوردم،شنای سد کزرج بصورت رفت وبرگشت طول وعرض بود.که در تابستان 89 انجام دادم

اولین حرکتم را در خردادماه 89 با دوچرخه به طرف حرم امام(ره) و شرکت در مراسم سالگردشروع کردم.خیلی از عزیزان و دوستان با طعنه می گفتند از زنجان برگشت می کند.اما به لطف خدا اولین حرکتم رقم خورد.


ادامه نوشته

قطار شادی یزد پس از گذر از میانه به آوین رسید

با آقای کمالی از طریق اینترنت آشنا شدم.قسمت شد در میزبانی از توریست او هم در شهر یزد سهیم شود.تا همچنان ارتباط تلفنی و... بهترین پل ارتباط دوستی مان باشد.او یک موسسه زیبایی را تاسیس کرده است و در کنارش با شرکت قطار شادی در زمینه فرهنگی برای دانش آموزان زحمت زیادی می کشد.یک روز آمار دانش آموزان را خواست.تا بعد از چند روزی با یک بسته پستی در منزل میخکوب شوم.

او بتعداد دانش آموزان این هدیه ویژه را زحمت کشیده بود.برای عرفان و الهام هم هدیه ویژه فرستاده بود.بهترین فرصت شد تا درشروع دهه فجر آن را بین دانش آموزان تقسیم کنیم.اما هنوز فرصت نکرده ام. تا از زحمات یک ایرانی از این عزیز تشکر کنم.لذا جا دارد از حسن توجه این بزرگوار بی نهایت از طرف دانش آموزان و خودم تشکر و قدردانی کنم.

ادامه نوشته

اینجا آباد است

بالاخره اتفاق دیگر بر دفتر خاطراتم حک شد.تا هشتمین رئیس اداره را در رفتنش نظاره گر باشم.آقای حسن پور رئیس اداره آموزش و پرورش کندوان رفتنی شد.تا شاهد این اتفاقات باشیم.و بدانیم دنیا گذری بیشتر نیست.صندلی های ریاست موقتی است و در گذر زمان یاد می شود.وهمیشگی نیست.در روز اول هم نصیحت برادرانه بر این بزرگوار کردیم.اما....

او با عملکرد چند ساله اش از نگاه تیز بین اطرافیان بدور نخواهد ماند.لااقل من یکی در خاطراتم از او یاد خواهم کرد.که چه نسخه ناجوری را در منطقه کندوان پیچید و رفت.بخصوص امسال که در مورد من یک بازی زیبایی را آفرید.که در نوع خودش جالب و عبرت آموز بود.

او گویا بابت این مدیریت عالی و منحصر بفردش پاداش گرفته و بدرجه بالاتری ارتقاء یافته است.اما اداره آموزش و پرورش ملکان مثل کندوان نخواهد بود.

ادامه نوشته

به فال نیک می گیریم

تا چند سال پیش دندانهای سالمی داشتم ودر جمع خانواده به آن می بالیدم.فکر نمی کردم.یک روزی از زیبایی های آن کم بشود.مشغله های کاری و فشار ها و استرس ها و دل مشغولی ها باعث شد بعداز رحل اقامت از سیستان و بلوچستان به آذربایجان شهر میانه ،سه دندان آسیابم را از دست بدهم.البته دو تا ازآنها دندانهای عقلی بود.زیاد ناراحت کننده نبود.اما یکی از آنها برایم حیاتی بود.تا این هدیه روزگار نا مراد را بپذیرم.ودر برابر این همه فشار از گذشتن این لطف خدا زیاد غمگین نباشم.و به فال نیک بگیرم.چراکه این نقصان خود نوید پیری و ورود به این دوران را خبر می دهد.تا این دوره را هم بگذرانیم.هر چند که باز این پیامد می تواند کمی روحیه ام را متزلزل کند.ودر راه دوریک خسته دل راه دور را خسته تر کند.

ادامه نوشته

مهر استاد در انجمن ادبی میانه

هر از چند گاهی با برش از دغدغه ها و مشکلات زندگی با برادر و استاد زندگی ام هوشنگ قره داغی سری به انجمن ادبی میانه می زنیم.تا شعرهایش همدرد راه هم آوایی دوستان این محفل شود.

ادامه نوشته

نماد باوفای یاد یاران آچاچی

این دویار جدا نشدنی هستند.برای خود قصه ها دارند.شوخی شوخی در نبرد با فلک چشم اورا در آورده اند.بالاخره موفق شدم در یک فرصت عکسی از آنها بگیرم.

آچاچی با دو یار جدا نشدنی(روی این عنوان هم می توانید کلیک فرمایید)
ادامه نوشته

پهلوانان آینده ایران زمین


کاوس (محرم) قره داغی و آراز و عرفان قره داغی در کنار مربی بزرگشان


ادامه نوشته

هفته سکوت و انزوا


هفته گذشته خیلی روزهای سختی داشتم.خیلی بی قرار و نا آرام بودم.محبتها و مهربانی برادرانم در کنار تماس تلفنی دوستان کمی آرامم می کرد.حوصله نوشتن نداشتم.گاهی هم کامپیوترم دست عرفان و الهام اشغال بود.هر چند مردد خداحافظی با وبم هستم و گاها به سرم می زند.چیزی ننویسم.ویا اینکه از فضای اینترنت پاکش کنم.دوست دارم.یک جای خلوتی در یک جای دور افتاده پنهان شوم و با خروج از دنیای انسانها،چند روزی در یک مکان ساکت و آرام باشم.یا سفری به نقاط دور افتاده بلوچستان داشته باشم.اما ناخود آگاه در این دنیای خاص قرار می گیرم.چهره های متفاوت با اندرون ناشناخته به ظاهر مهربان و دوست داشتنی و....شاید قبول تقدیر و سرنوشت در کنار قوه اختیار هم باورش سخت باشد.چرا که قدرت لحظه ای توقف این راز حرکت عالم خلقت را معنای ایستادن نیست.یا هم این طور بوده و هست و خواهد بود.تا تنها به جایی آرام باشیم.که در باورهایمان تنها قرب راز خلقت در آرامش همیشه گی است.اما با تمام این دانستنها هنوز بشر در دنیای رقابت و استعمار و برتری گامش را تندتر می کتد.تا آنچه را که شکل نمی گیرد.شکل بگیرد.
ادامه نوشته

به یاد مردم خوب بانسنت در شهر کنارک سیستان و بلوچستان

دلم برای دیدن مردم خوب بلوچستان تنگ شده است.دوست دارم.چند ماه فرصت داشته باشم و به تمام روستاها سر بزنم و از پدر ها و مادرهای دینی ام سراغی بگیرم.اما در حصار انسانی و تقدیر زندگی دست و پا می زنم.تا فقط از دور جویای حالشان باشم.دلم برای ناکو میا و مردم خوب بانسنت تنگ شده است.کاش می شد.کنار مخابرات بانسنت می نشستم تا در یک فرصت خدادادی تمام رهگذرانرا می دیدم.تا با خیال آسوده در گذر زمان از طلب حلالیت و تقدیر عقب نمی ماندم.

ادامه نوشته

دیوار پیش ساخته

یکی از دوستان زنگ زدند.سفارش چند دیوار پیش ساخته را کردند.ماهم قبول کردیم.بلافاصله آماده کرده و تحویلشان بدهیم.این دوست مارا به این پست جدید مفتخر کرده بودند.دلیل این لطف را پرسیدم.می گفت:در چابهار روی دیوار فرودگاه نام و شماره تلفنتان را دیدم.بخاطر همین سفارش این کاررا دادم.این صحبت ما ادامه داشت.تا اینکه فرمودند.خواستیم شوخی کنیم.ما خریدار دیوار نیستیم.من هم گفتم :من هم چنین شرکتی ندارم.من هم خواستم شوخی شمارا کامل کنم.

بعد این مکالمه دوستانه ما ادامه داشت.تا اینکه بر رکابزنی دور نوار مرزی ایران تابستان 90 یک کوچلو توضیح بدهم و در عوض یک مهر و محبت هم وطن ایرانی را در خسته نباشید صید کنم.

ادامه نوشته

وجودش همراز نفسم هست

کاوس (محرم)قره داغی داداش پهلوانم هست.در دوره خودش ابر مرد تاریخ ورزش میانه بوده است.حسن سلیقه شخصی مسئولان ورزش آن زمان میانه باعث شد.این نخبه ورزشی نتواند.برای ایران افتخار بیافریند.آن زمان که در رشته کشتی و شنا و وزنه برداری مرد اول میانه بود.تا در قربانی عدم بارور سازی و حمایت ،از قافله افتخار عقب بماند.کسانی که اورا می شناسند.حرف مرا تایید می کنند.انرژی بیشتر من هم از اوست.وبیشتر الگوی حرکتهای ورزشی ام او هست و برادر دیگرم ،هوشنگ قره داغی که باز او هم در چند رشته زبانزد بود.

او فعلا به شغل عاشقانه رانندگی با ماشین های سنگین مشغول هست.و زندگی نامه اش هم مثل من یک لطف خدایی را در خود دارد.آن زمان که یکبار همه چیزش را باخت.اراده و باورش دوباره اورا با اراده اش در شهر میانه و روستای آچاچی زبانزد همه کرد.دوباره به نقطه ای رسید.تا در کنار برادر کوچلویش مشوق یک راه بزرگ باشد.تا در سکوت ممتد این روش در بین مسئولان میانه ،تنها نقطه اتکای باور گرد و غبار گرفته باشد.

در تمام حرکتهایم به وجود او در کنارم افتخار می کنم.در رکورد شنای سد های میانه او به پای من تا آخرین نقطه با آن سنش شنا کرد.هر چند نامی از او آورده نشد.اما در افتخار شاگردش در انعکاس یک حرکت ستودنی گریست.

شب گذشته بعداز سالها فرصت شد.خانوادگی در کنارهم باشیم و فرصت بدست آمده را غنیمت بدانیم.چون با حرکتهای ورزشی کمتر این لطف نصیبم شده بود.برایش آرزوی سلامتی و شادگامی دارم.امید دارم.فرزندش آراز راه رفته اورا در آینده روشن تر نماید.

ادامه نوشته

یک باخت بد

قرار بود از یک مهمان دوچرخه سوار انگلیسی در میانه میزبانی کنم.از قضا آن روز چند عامل دست مرا بست.تا شرمنده این عزیز مهمان باشم.آن روز یکشنبه این هفته،لاستیک ماشینم در راه ترکید و زمان زیادی را برای جایگزینی آن از دست دادم.و از طرفی دخترم بدجوری مریض بود.تا این روزم زیاد درگیر باشم.به خیلی از دوستان هم زنگ زدم.اما هیچکدام پا پیش نگذاشتند.تا شرمنده این انسانیت باشم.بدینوسیله جا دارد از این دوچرخه سوار با شرمندگی تمام عذر خواهی کنم.

HI HOSSEIN.IM KALEB CYCLING FROM UK.I MET YOUR WARMSHOWER FREND AKBAR IN MARAND HE GAVE ME YOUR NUMBER.I WILL BE IN MIYANEH TONIGHT ANY CHANCE OF A WARM SHOWER? KALEB
ادامه نوشته

شنای دریای خزر در کشور آذربایجان

با توجه به توانایی ها و بضاعت شخصی مسیر آسیا را برای رکابزنی تابستان 92 در تعطیلی مدارس را در نظر گرفته ام و بیشتر انرژی و فکرم را به آن معطوف کرده ام.هر چند وجود شرایط از برنامه های پیش بینی شده نظرم را به یکی معطوف خواهد کرد.البته از آن طرف دوستان آذری برنامه شنای دریای خزر را تدارک می بینند.تا در کشور آذربایجان از آستارا تا سومقایت و مرز روسیه را شنا کنم.اما زمان و وقت لازم رابرای هماهنگی ندارم.و بنابه دلایلی کمی هم از این کارم نگران هستم.تا در گذر زمان بارفع ابهامات در صورت وجود شرایط لازم بعنوان یک ایرانی این کار را هم در اولویتهایم قرار خواهم داد.

ادامه نوشته

شهرت در تفسیر ظن دوستان

خیلی از دوستان مرا متهم می کنند.که دنبال شهرت هستم.و تمام برنامه هایم در لوای چنین هدفی نهفته است.در حالیکه هیچ کس نخواهد فهمید.از زمانی که نبود عزیز ترین کسانم را حس کردم.دنیا با تمام ظواهرش برایم یک ذره ارزش ندارد.ستون سلسله نسل بشر ،پدر و مادرم را از دوران کودکی از دست داده ام.از آن زمان بودن ما با تمام مزایا و ارزش های دنیا در گذر عمر یک اجبار بیشتر نبوده است.وجود باورهای دینی و اعتقاد خاص به خالقم و اطرافیانم مرا به نفس کشیدن وادار می سازد.در حالیکه با شستن این امید،بودن ما در این دنیا هیچ لذتی نخواهد داشت.هر چند بودن و زیستن در چنین شرایطی باز لطف خدا در قرب به اوست.اما دلشکسته ای بیشتر نیستیم.تا باور کنیم برای اطرافیان یک زندگی و یک باور و یک اعتقاد ویژه را در دنیای درد و رنج ترسیم کنیم.تا آنها هم در قرب خدا وارد شوند.هر چند این باور در اذهان مردم و دوستان بر اساس درک و شناخت از آموزنده دنیای شان ممکن است.در تصویرهای متفات شکل بگیرد.اما همچنان در تلاش خواهیم بود.تاآخرین نفس در این داد و ستد باور ،به مال و منال دنیا و تکبر و غرور آلوده نشویم.و همچنان در پاکی و صداقت و راستی ایمان استوار کنیم.

لذا هر گونه تفسیر دوستان با هر دیدگاهی یک قلقلکی بیشتر برای ما نیست. وراه مارا سد نخواهد کرد.چراکه با جان و نفس این راه پاک و صادق در اوج ناباوری زمان را با اندوخته هایمان ثابت کردیم.تا سر گذشت زندگی ام بهترین تفسیر این راه بزرگ باشد.

ادامه نوشته

امسال زیاد در مدرسه با نشاط نیستم

وجود دانش آموزان و دیدار آنها در یک فضای همیشگی و صادق هنوز مرا در مدرسه آرام می کند. نسبت به سالهای گذشته خیلی سرد و بی روح شده ام.به قول بچه ها همیشه تصویرم نشان از یک فرد گم کرده چیزی را نشان می دهد.مثل سابق خندان و شادب نیستم.خودم هم در این عالم ناراحتم.می دانم تا آخرین لحظه حیاتم باید در تلاش باشم.اما این رخوت و سستی کمی نا امید کننده است.

خیلی دوست داشتم.با کامپیوتر در کلاس فعال باشم.اما نقل مکان چند باره در این چند سال در چند مدرسه شور و شوق مرا از بین برده است.به بچه قول دادم.که همه این امکانات را فراهم بکنم.اما تجربه قبلی در شکستن روش سنتی با ارزش موجود،راه را بر من می بندد.چند بار از بچه ها عذر خواهی کرده ام.اما باز از این رسم شکنی ام همیشه نگرانم.تا این کوتاهی ام را بچه ها درک کنند.وبه من حق بدهند.



ادامه نوشته

به یاد بلوچستان

من به سرما هنوز با گذشت 5 سال در آذربایجان عادت نکرده ام.خوشبختانه در این چند سال هم بیشتر در مناطق سرد آذربایجان نسبت به شهر میانه خدمت کرده ام.تا این نفرت من بیشتر شود.چرا که هنوز گرمای بلوچستان مرا به تحمل سرما فرصت نداده است.دوست دارم.بخاری ماشین را تا آخر با آنکه شال و کلاه هم دارم،روشن نگاه دارم.اما اعتراض همکاران مرا از این کار منصرف می کند.چراکه آنها به سردی  و سرما عادت دارند. و من هم حق می دهم تا تابع جمع شوم.و ناخواسته به سرما نیش خند بزنم.گذر هر روز در طول هفته در مسیر میانه به آوین و تحمل سرمای آن گاها صبر و بردباری ام می آزارد.
ادامه نوشته

ترجیح در رکابزنی آسیا

بنابه دلایلی ترجیح می دهم.که در آسیا رکاب بزنم.مگر آنکه مجبور شوم.تغییر مسیر بدهم.چراکه مردمان آسیا مهربانتر از اروپایی ها هستند.و این شرایط با روحیه من سازگاری دارد.ممکن است در صورت وجود مشکل خاص به چند کشور قناعت کنم.که باز به نظرم با توانایی هایم.در کنار درس و مدرسه ،بازهم کار بزرگی است.حتما به کشور امارات متحده عربی و کشور عمان مسافرت خواهم کرد.در صورت نبود مشکل به عربستان هم خواهم رفت.در این سفر مثل سفرهای قبلی ام زمان را از دست نخواهم داد.شب و روز با حذف زمانهای پرت در رکاب خواهم بود.تا از فرصت سه ماه تعطیلی بهترین استفاده را ببرم.البته بدلایلی این سفرم با هزینه های زیادی همراه خواهد بود.که باز برای آن مشکلی نخواهم داشت.

ادامه نوشته

تنظیم سفر با دوچرخه در تابستان 92

امسال نسبت به سال گذشته زمان زیادی دارم.برنامه هایم را با تمام محدودیتها و موانع چینش می کنم.هر چند جمع و جور کردن آن با زمان ،هیچ تطابق عقلی ندارد.اما تلاش خواهم کرد.به آن دست پیدا کنم.در حال تحقیق برای یک میانبر هستم.شاید دوستان در کنارم قرار بگیرند.اما نبودشان هم مشکلی را برای من ایجاد نخواهد.کرد.همچنان با پرچم شهدا رکاب خواهم زد.و با شعار تلاش و باور یک ایرانی برای صلح جهانی در حرکت خواهم بود.بدلیل سرما و مشکلات و تردد به روستا فعلا تمرین ندارم.بعداز عید تمریناتم را شروع خواهم کرد.تغییراتی را در خورجین دوچرخه انجام خواهم داد.شناسه مخصوص را طراحی کرده ام.که در سفر همراهم خواهد بود.

از دل بستن به سازمانها و ارکانها در ایران دلسرد شده ام.باز مثل حرکتهای قبلی روی توانایی های خود حساب خواهم کرد.

ادامه نوشته

از حسن نظر هم وطنان سپاسگزارم

بعداز تابستان 90 و رکابزنی دور نوار مرزی ایران،هم وطنان با تماس تلفنی شان مارا شرمنده محبت می کنند.از اینجا از همه عزیزان بی نهایت سپاسگزارهستم.در این مدت بیشترین تماس را از استان بوشهر داشتم.بعداز آن سیستان و بلوچستان و هرمزگان بودند.همه دوست دارند.بیشتر در مورد سفرم و... بدانند.من هم با سعه صدر جوابشان را می دهم.محبت های این عزیزان اراده مارا برای تلاش بیشتر تقویت می کند.تا در مسیری بزرگتر گام بگذاریم و از دعا های این بزرگواران بهترین استفاده را بکنیم.از خداوند می خواهم مارا شرمنده این دوستان نکند.
ادامه نوشته

کوران شهر زابلی سراوان در رکابزنی دور نوار مرزی ایران تابستان 90

یک مجسمه بزرگ مردی خرما بدست نشان می داد .در ورودی شهر زابلی سراوان هستم.قبلا بچه های خوب اورژانس زابلی را زیارت کردم.آنها مارا به محل کارشان برای استراحت شب دعوت کردند.اما من دوست داشتم.دوستم را پیدا کنم و شب را مهمان او باشم.در حالیکه نه آدرسی داشتم و نه شماره تلفنی،تنها امیدم.به نامش بود.در شهر زابلی به مغازه ای پناه بردم.تا گرمای طاقت فرسای راه را با نوشیدنی های سرد جبران کنم.از چند نفر پرسیدم.اورا نشناختند.تا اینکه در سه راهی مرکز شهر مغازه داری خیلی خوشحالم کرد.او محمد رفیق آزادی را می شناخت.چراکه با او همکار بود.آدرس اورا داد و خیلی راهنمایی ام کرد.در روستای کوران زندگی می کرد.که در جنوب شرقی زابلی با فاصله ای کم قرار داشت.با پرس و جو روستای کوران را پیدا کردم.در مغازه ای مهمان بودم.تا او با همراه کردن بچه ای مرا به خانه محمد رفیق ببرد.جلو خانه محمد بودم.اما هر چه در زدیم.کسی خانه بود.در این بین بعداز هیجده سال دوری شمای دیدار مجدد ونحوه آن را تمرین می کردم.تا اینکه همسایه شان به پیشوازم آمد.متاسفانه خانم بود.و این مشکل مرا بیشتر می کرد.بعداز ساعاتی او همسر محمد را از آمدن مهمان خبردار کرد.اولین برخوردم با همسر دوستم بود.او با دیدن دوچرخه و شکل و شمایل آن غرق در تعجب بود.جریان دوستی مان را گفتم.بلافاصله به محمد زنگ زد و گفت مهمان داری.گوشی را به من داد.کمی اذیتش کردم.تا خیلی زود مرا بشناسد.آن همسایه خواهرشان بود.کلید خانه دست محمد بود.مرا به خانه خواهرشان بردند.تا محمد برسد.خیلی پذیرایی کردند.

بعداز دقایقی محمد رسید.و باتفاق به خانه شان رفتیم.محمد کمی فرق کرده بود.چرا که گذر زمان کارش را کرده بود.من هم با تایید او دست کمی در نگاه او نداشتم.باهم در تربیت معلم شهید مطهری زاهدان هم اتاق بودیم.و دو سال در بهترین خاطرات دوران عمرمان در زیر یک سقف از زمان یادها داشتیم.دیدار بعداز هیجده سال و مرور خاطره ها هر چند دیر خودش عالمی داشت.همسرش برای شام خیلی زحمت کشیدند.او سه تا فرزند داشت.که از قضا اسم یکی از آنها همنام دخترم الهام بود.باهم برای دید و بازدید به چند جا رفتیم.چند دوست مقیم کنارکی را در ناباوری ملاقات کردیم.آنها مرا خوب می شناختند.به دیدار پدر و مادر محمد هم رفتیم و ساعاتی را با شوخی پدرش سر گرم بودیم.یک پشه ای هم مرا نیش زدو دستم باد کرد.و تا ساعاتی درد آن را حس می کردم.

فردای آن روز به محل کار محمد رفیق به اداره آموزش و پرورش زابلی سراوان رفتیم.چند دوست دوران تربیت معلمی را هم دیدم.همه شان را نمی شناختم.اما آنها خوب مرا می شناختند.چراکه در تربیت معلم آچار فرانسه بودم.اولین نشریه زیبای تربیت معلم را با کمک آقای فدایی راه انداخته بودیم.طوری که تمام دانشجویان آن زمان مرا بیاد داشتند.باهم یک عکس دسته جمعی گرفتیم.تا این روز را به خاطره ها بسپاریم.

محمد استاد خطاطی بود.روی لباسهایم را با خط زیبایش تزئین کرد.رکابزن دور نوار مرزی ایران را نوشت.به چند نخلستان سر زدیم.تا برای وداع و دیدار مجدد در کمین فرصت لطف خدا باشیم.فردای آن روز همسرش برای راهم خیلی وسایل گذاشته بود.تا در خداحافظی گله محمد را به جان بخرم.این نشد.بعداز سالها دوری این در حقیقت داغ دل مارا بیشتر کردی.قول دادم.اگر خدا عمری داد.یک روزی با خانواده مزاحمش شوم.

ادامه نوشته

تنگ با گذر از کهیر در رکابزنی دور نوار مرزی ایران تابستان 90

فاصله کهیر تا روستای تنگ زیاد نبود.اما دوست داشتم با آرامش خاطر این مسیر رارکاب بزنم.و از روستای امام آباد و احمد آباد هم دیدن کنم.و سرکی به خاطرات سال 77 بزنم.با نگاه به مناظر نا خود آگاه می گریستم.از اینکه در دوره عمرم در فراق این دیار مهربانی ها در بازی سرنوشت و دوری ،باز فرصت دیدار دوباره پیدا می کنم.به امام آباد سری زدم.کلا تغییر کرده بود.دیگر از آن روستای کپری چیزی باقی نمانده بود.مردم این روستا عشایر بودند و از منطقه حنظوم نیکشهر به این منطقه تغییر مکان داده بودند.خانه های جدیدو نوساز جلوه گری می کرد.از دوستان قدیم یادی کردم و یک چای شیرین خوردم.چراکه نهار می بایست به احمد آباد می رسیدم.بچه های دبستان بزرگ شده بودند و بعضی ها هم ریش در آورده بودند.عبدالرشید بدرودمعلم این روستا بود.اهل بانست و از شاگردان دوران قدیمم بود.بوی مهربانی های اورا در نبودش حس می کردم.

بعداز امام آباد در فاصله ای کوتاه به احمد آباد رسیدم.تا سری به رحیم و ناکو احمد کدخدای روستا سری بزنم.زحمت مارا زیاد کشیده بودند.دوست داشتم.ارادت و خلوص نیتم را با سفر دوچرخه در عشق مردم بلوچستان ثابت کنم.اما قسمت دیدار نشد.تا در تعجب جوانان روستا این تقدیر را نقل قول کنم.نهار مهربانه ای خوردم.همچنان در حین نهار اشک از چشمانم سرازیر می شد.به یاد حبیب کیخا و محمد کیخا که در این روستا معلم بودند افتادم.در دوره راهنما معلمی از این روستا بیشتر یاد می کردم.بخصوص یک خاطره ناب داشتم در بین تران و احمد آباد گم شدم.از قضا بنزین موتورم هم ته کشیده بود.بارندگی هم باعث شده بود.چند بار بیفتم وبا ظاهری درهم برهم و گل آلود در آخرین نفس هایم ،نزدیک صبح به احمد آباد رسیدم.

در مسیر دوراهی تنگ و زرآباد در مسیر حاشیه قرار گرفتم.تا چند کیلومتری رابه سمت چپ به کناره های دریای عمان روستای تنگ برسم.قبل از همه می بایست. از یک پدیده نادر و زیبای گل فشان تنگ دیدن می کردم.در پای کوه یک مکان زیبا برای مهمانان ساخته بودند.هر چند امکانات کمی داشت.اما بازهم بد نبود.یادش به خیر با توریست های خارجی زیاد به این جا آمده بودیم.گل فشان در دوره تاریخش مهمانان زیادی را پذیرفته بود.تا شاهکار خلقت خداوندی را به رخ بکشد.توقفم و رفتن به بالای کوه  تا شب طول کشید.نگران نبودم.چراکه به مسیر وارد بودم.

شبانه از گل فشان به طرف تنگ راه افتادم.درختان برگ سوزنی در بعضی جاها جاده را احاطه کرده بود.جاده هم جاده قدیمی با آسفالت سرد بود.تا چاله هایش خود نمایی کند.در مسیر یک کامیونی که به طرف تنگ در حرکت بود.ایستاد.تا شکل و شمایل این مسافر عجیب  تاریخ جاده تنگ را ببیند.عبدالواحد خونجگر بود.در دوره نه چندان دور در روستای تنگ شاگردم بود.با دیدنم خیلی تعجب کرد.که با دوچرخه و با آن همه بار در راهی دور و دراز سیال هستم.بعداز دقایقی با اسرار من حرکت کرد.تا تدارک شام را ببیند.من همچنان رکاب بزنم.در راه دهدار روستای تنگ را با خانواده دیدم.که به طرف سراوان روستای گوشت در حرکت بودند.او هم ایستاد تا با تعجب مهمانشان را با این شمایل بر انداز کند.بعد از احوالپرسی و سفر به گذشته مرا شناخت و بر این کارم تحسین گفت.چرا که با توریستها زیاد زحمتش داده بودیم.

روشنایی چراغهای رحمی آباد چسبیده به تنگ هویدا بود.روبروی شهرک صنعتی بودم.چند سگ به طرفم حمله ور شدند.با مکافات از دستشان در رفتم.طبق معمول به مسافر خانه کدخدا رحمی فرمان دوچرخه را چر خاندم.شب بود.کمتر کسی بیرون بود.چرا که بیشتر در نماز ترابی ماه رمضان بودند.عبدالواحد که نوه کدخدا بود.شام را آماده کرده بود.تا بعداز خوردن شام بلافاصله آماده بجا آوردن صله ارحام باشم.موتور عبدالواحدرا گرفتم.تا به روستای تنگ سربزنم و از انسانهای دوران خاطرات زندگی ام یاد کنم.همه در حیاط مدرسه ناصر خسرو تنگ جمع بودند.مسابقه فوتبال جام رمضان در جریان بود.هر سال این مسابقه یک گرمای خاصی دربین جوانان روستا همراه خودش داشت.چند دقیقه ای بازی از حرکت افتاد تا همه به پیش مهمانشان بیایند.اکثرا یک زمانی شاگردمبودند.با دیدنم تعجب می کردند.چند عکس یادگاری گرفتیم.تا چند لحظه نظاره گر بازیشان باشم.در گوشه ای گز کرده بودم.انگار دوستان دوره معلمی سال 76 کنارم بودند.بیاد حبیب ا... دامورو حسین صداقتیان (گرگ) و علی عزیز به و محسن رحمتی و اسلم بشکار و محمد ازبک افتادم.خیلی غمگین و افسرده شدم.اما محبت بچه ها مرا از این خیال دور کرد.

بعداز این برای دیدن ناکو سوالی و ناکو حسین رفتم.آنها هم خیلی زحمت مارا کشیده بودند.با سرزنی به آنها یادی از گذشته کردم.و حرمتشان را پاس داشتم.یعقوب و احمد سازواری و برادر کوچکشان خیلی برایم زحمت کشیدند.یک عالمه آب میوه و کیک به خوردم دادند.یعقوب مغازه داشت.فرصت شد از گذشته یاد کنیم.برای خرید اسپری رنگ و نور افکن به مغازه قدیمی پهلوان رفتیم.از او که تبعه افغانستان بود.خبری نبود.در این مغازه ها همه چیز پیدا می شد.برادر یعقوب نگذاشت دست به جیب ببرم و همه را حساب کرد.یعقوب هم نماد حرکتم را روی دیوار های تنگ زحمت کشید.چراکه هر چه تلاش کردم.در فرصت کم نتوانستم.دوستان و بزرگان روستا را ببینم و یادی از آنها کنم.با این کار خواستم ضمن تشکر،شماره تلفنم را باقی بگذارم.تا همچنان در ارتباط باشیم.بعداز آن خیلی دوستان زنگ زدند.و ازدست رفتن  این فرصت در دیدار مجددا ابراز ناراحتی کردند.بیشتر دانش آموزانم بزرگ شده بودند.و بعضی ها هم ازدواج کرده بودند.

صبح زود این روستا را به قصد منطقه زرآباد و روستاهای آن با دلی محزون و غمگین در توانایی عجز انسانی ام ترک کردم.تا غمگین ترین فرد روی زمین باشم.تا به شکرانه این دیدار با این وسیله به خدای خود هزاران مرتبه شکر بگویم.

ادامه نوشته

زندگی نامه من

زندگی نامه من
در اول خرداد 1351در روستای زیبای آچاچی ده کیلومتری میانه بدنیا آمدم.که دو رود خانه روستای مارا احاطه کرده بود.که قزل اوزن یکی از آنهاست.اسم روستا هم ترکی است .بدلیل قرار گرفتن در وسط این دو رود خانه هاچاچای نام گرفته است.کوههای استوارش چون قافلانکوه نگینی است که تاثیرش را بر مردمان صبورش هدیه داده است.
پدرم در تاشکند بدنیا آمده بود واصل ونصب روسی داشت.در سال 1914 میلادی بعد از انقلاب کمونیستی بنابه دلایلی به ایران مهاجرت کردند.ودر شهر مقدس مشهد به دین اسلام مشرف گشتند.زبان ترکی وفارسی رابعد از اقامت در ایران یاد گرفتند.آشنایی پدرپدرم وپدر مادرم باعث شد.آنهادر این روستا بس از طی مسافت طولانی در آن زمان سکنی گزیدند.وبعد از مدتی با مادرم ازدواج کردند.
مادرم از خانواده مذهبی بود.که اصل وریشه خانوادگی بزرگی داشتند.مادرم از دوران کودکی میل وعلاقه زیادی به فراگیری تعالیم اسلامی داشتند.که قرآن رابعد ازمدتی حفظ کرده بودند.واکثر کتب و داستانهای آن زمان را حفظ کرده بودند.بچه بودیم هرشب برای ما نقل می کردند.هنوز بعضی از آنها را به یاد دارم.

پدرم سنگ تراش بود.تونل میانه به زنجان از یادگارهای اوست.با عمویم در این کار تبحر زیادی داشتند.وبیشتر در همه جای ایران کار کرده بودند.که در دوران سربازی در پادگان پسوه در نقده با مشکلات سربازی گاهی ساختمانهایی که با سنگ به شکل ماهرانه ای ساخته شده بودند.بوی دست پدرم را حس می کردم.
پدرم در زمان طفولیت در غربت کار می کرد.آن زمان امکانات سفر نبود.با هزار مکافات در شش ماهگی سفری سخت وطولانی به ایلام داشتیم.گاهی مادرم برایم تعریف می کرد.در چنین خانواده ای با مشکلات آن زمان بزرگ شدم.5 برادر ودو خواهربودیم.من کوچک وخواهرم کوچکترین فرزند خانواده بود.پدرم برنامه سخت گیرانه ای داشت.برای تربیت ماقید وبندهای خاص خود را داشت.از بچه گی می باید کت وشلوار می پوشیدیم ودر حفظ ونگهداری آنها تلاش می کردیم.رسوم آن زمان را می باید بجا می آوردیم.وای اگر ازما خطایی سرمیزد.مثلا در مهمانی باید در یک جا می نشستیم.وتکان نمی خوردیم.اگر میوه یا شرینی بود.بدون اجازه اوومادرم حق برداشتن نداشتیم.خواهرم ازمن 2سال کوچکتربود.عزیز پدرم بود.اورا خیلی دوست می داشت.زندگی ما به آرامی وبا نهایت احترام وحرمت در بین فامیلها در جریان بود.تا اینکه تن خسته ورنجور پدرم برای همیشه به وصل خدا رسید.آن زمان کلاس سوم ابتدایی بودم.از مرگ پدرم زیاد ناراحت نبودیم.تازه در عالم کودکانه شادوخندان بودیم.چراکه از قید وبندها آزاد شده بودیم.در حالیکه باگذشت زمان به نبود بهترین پدر دنیا باورمان داد.در خیلی جاها با فتوت ومردانگی او با اعتراف دوستان وآشنایان ایمان آوردیم.فهمیدیم که چه عزیزی را از دست داده ایم.
مادرم بعد از سه سال از پدرم فوت کرد.رفتن مادرم ضربه سختی به خانواده بود.که هنوز هم نبود اورا بیشتر حس می کنیم.یادم می آید از داغ نبود مادرم حوصله هیچ کاری را نداشتیم.بیرون خانه جلو در حیاط خانه مان ماسه ای تلنبار بود.از غصه وناراحتی گاهی روی آن خوابم می برد.چشم باز می کردم.می دیدم در آغوش مهریه خاله همسایه مان آرام گرفته ام.مادرم سنگ صبور بود.به همه خوبی می کرد.می دیدم مهریه خاله گریه می کرد.می گفت خدا بیامرز مادرتان حق بزرگی برگردن من دارد.من نمی توانم جای مادرتان را پرکنم.ولی برای شما از هیچ خدمتی دریغ نخواهم کرد.دوستها وفامیلهای مادرم به ما خیلی محبت می کردند.از طرف پدری دوعمه مهربان ویک عمو داشتیم.که عمه هایم خیلی مهربان وخیلی دوست داشتنی بودند وبه ما خیلی محبت کرده بودند.اما عمویم اصلا مهر ومحبتی به ما نداشت. البته بعدا فهمیدیم که باپدرم اختلاف داشت.شاید آن اختلاف باعث فاصله ها شده بود.
برادر بزرگم به خانواده ما خیلی کمک می کرد.درخانواده ما همه تا الان به همدیگر مهربان هستیم.واین مهربانی وگذشت را به فرزندانمان می آموزیم.بعد از فوت پدرم ومادرم برادر بزرگم از گنبد کاوس با خانواده به روستای آچاچی نقل مکان کرد.اووهمسرش برای ما زحمت زیادی کشیدند.تا اینکه برادر دیگرم با بیش شرط من و خواهرم به خواستگاری رفت.وازدواج کرد.قرار شد ما هم به همراه آنها به چابهار برویم.این برادرم خیلی زرنگ ورشته اش ریاضی فیزیک بود. قبل ازاینکه وارد نظام شود.روزی نبودبرای کمک خانواده کار نکند.آن زمان بار علوفه در گونی های بزرگی جابجا می شد.هیچ کس در روستا ی ما قدرت حمل آن را نداشت.بخاطر همین این کارها مخصوص بهلوان ما بود.چون خودش شرایط رسیدن به درجات عالی تحصیلی را نداشت.آرزو می کرد ما را به آن مقام برساند.با آنها به چابهار رفتیم.در بهترین خانه آن زمان سکنی گزیدیم.برا ی هر کدام ما یک اتاق خواب با امکانات عالی دادند.او مهندسی مکانیک ماشینهای دیزل را گرفته بود.و فرمانده گارد ساحلی بود از بندر چابهار تا جاسک واز آنطرف به خلیج گواتر ادامه داشت.و نبود که در این راه برای حفاظت از مرز های ایرا ن از جانش مایه نگذارد.واقعا چنین انسانی جسور و زحمت کش در آن زمان برای دفاع از حد وحریم میهن اسلامی مایه مباهات نظام بود.
یادم می آید برای خرید به بازار می رفتیم.زندادش مهربان ودوست داشتنی مان که جای مادرمان برای ما زحمت می کشیدند.همیشه می گفت اول باید برای این عزیزان خرید کنیم اگر پولی ماند برای خودمان خرید می کنیم.
ما مثل جوجه ماشینی بودیم.هیچ دلخوشی ومحبت دیگران جای خالی مادر را پر نمی کند. ماهم زیاد با بند دنیا نبودیم. روزگار زخم عمیقی در تنمان به یادگار گذاشته بود.که هیچ مرحمی نداشت و نخواهد داشت. وتا ابد این درد با ما خواهد بود.شاید روزگار با لطف خداوندی راه دیگری در حق حیات جلو روی ما گذاشته بود.
آن زمان چابهار شهر خیلی کوچکی بود.حتی یک خیابان درست وحسابی نداشت.مادر منازل سازمانی هیئت سه نفره اسکان داشتیم.ودر یک مدرسه تقریبا خوب درس می خواندیم.در دوره دبیرستان یک دبیر ادبیات و یک دبیر شیمی داشتیم.دبیرادبیات احساس مرل در انشا نوشتن ودبیر فیزیک هم توانی مرا در شیمی خیلی خوب حس کرده بودند.در کشاکش تجربی وادبیات مانده بودم.برادرم دوست داشت.تجربی بخوانم.حتی عهد بسته بودهر طور شده کمکم خواهد کرد که دکتر شوم.در حالیکه نمی دانست تقدیر می بایست با من همراه می شد.یکدفعه گرایش عجیبی به ادبیات بیدا کردم.دور از چشم او بعد از سه ماه تغییر رشته دادم.برادرم خیلی ناراحت شد.گویی ضربه سختی بر او بود.چرا که آرزوهای بزرگی داشت.که این آرزو را بالاخره در فرزندان خود دست یافتنی کرد.آنقدر به ادبیات علاقه داشتم.بلافاصله در حین تدریس دبیرمان من تا آخر درس را از حفظ یاد می گرفتم.
بلاخره دیبلم را در سال 69 گرفتم.در تمام تابستانهای گرم چابهار کار میکردم.کارگری راننده غلتک کمک راننده بلدوزر کمک نقشه بردارو....برادرم مخالف کار کردن من بود.اما من دوست داشتم بدین طریق محبت های اورا جبران کنم.تازه برای آینده هم بخته تر می شدم.در سال 70 عازم خدمت سربازی شدم.دوران سربازی هفت ماه ونیم با آموزش شروع شد.همه اش قدم آهسته بشین بر با بدو دور میل برچم سینه خیز و.... دوران سختی بود.مقدماتی در هوای سرد چهلدختر شاهرود وتخصصی و کد صدویازده در شهر شاهرود سمنان تمام کردیم. درحین آموزشی برای امتحان کنکور خیلی مطالعه داشتم.در مرحله اول رتبه خوبی را کسب کردم.برای مرحله دوم مرخصی ندادند.تازه با اعتراضی که کردم .به جای امتحان بازداشتگاه بودم. برای اذیت شفارشی با آب سرد مهمان نوازی کردند.در تقسیم تیپ چهل سراب رانتخاب کردیم. اما در امریه محل خدمت را تیپ 25 تکاوری زده بودند. هر چه اعتراض کردیم کسی گوش نکرد.به پسوه رسیدیم.شدیم تکاور که اصلا دوره اش را ندیده بودم.از صبح تا شب درگیر کارهای روزمره بودیم.با اعتراض جند نفر وپیگیری بعد ازشش ماه تازه متوجه شده بودند که چی شده است مارا مجددابه تیپ چهل سراب دادند.تا به میانه نزدیک تر شویم.فرم پر کردیم تا به ما حقوق سربازی را بدهند.اما بعد از آموزشی یک ریال هم ندادند. تا آخر خدمت هم یک ریال ندادند.در این بین بیشتر انرزی من صرف حمایت از بعضی سربازان ضعیف بود. که حاصل آن تنبیه بازداشت محرومیت ها بود. کد مربیگری که شبیه معلمی بود.مرا بر آن داشت تا به معلمی علاقه پیدا کنم.در انتخاب رشته هم دقت نکردم.بالاخره از تربیت معلم زاهدان در حین خدمت قبول شدم.درست برای انجام کارهای ثبت نام یک هفته داخل اتوبوس بودم.سراب میانه زاهدان چابهارو...آنقدر خسته شده بودم که دیگر وسط اتوبوس دراز کشیده وخوابم می برد.
در حین خدمت کمتر به مرخصی می آمدم.چون دوست نداشتم به خانواده زحمت بدهم.قانع بودم.یادم می آیدبا یک همخدمتی بروجردی ام در چهلدختر که او هم از خانواده فقیری بود.خیلی گرسنه می شدیم.همه از بوفه وسایل می خریدند.مادر حسرت می ماندیم. یک روز قرار گذاشتیم به آشپزخانه بزنیم.شکممان را سیر کنیم.هر چه گشتیم چیزی پیدا نکردیم حتی یک سیب زمینی ویا پیازبه محل ریختن زبله ها رفتیم.هر چه بود گرگها وسگها خورده بودند.چیزی نمانده بود.فقط ته دیگ سنگ شده خیلی یافتیم.اما خیلی سفت وسیاه بودند.به آب می زدیم تا نرم شوند.آنگاه شکمی از عزادرآوردیم.مابقی را دور از چشم بقیه هم خدمتی ها در یک جایی دور کنار رودخانه قایم کردیم.هر روز بعد از ظهرها سری به آنها می زدیم.وقتی می خوردیم.تمام بدنمان به لرزه می افتاد.گویی با کمپرسور جاده کنی کار می کردیم.یا بعضی مواقع ظرفهای دوستانمان را می شستیم.آنها هم در قبال اینکار ما را مهمان می کردند.البته وضع برادرهایم خوب بود.اجازه نمی دادم بدانند که من به پول احتیاج دارم. این طور گذران عمر دل وجرعت می خواهد. تازه خدا لطف داشت.
سال 71 برادرم از چابهار به کرج نقل مکان کرده بودند.از مهرماه 72 در تربیت معلم شهید مطهری زاهدان شروع به تحصیل نمودم.اولین نشریه را با کمک مربی پرورشی آقای فدایی تهیه وتنظیم کردم.که بیشتر مطالب آن مربوط به مفاخر آذربایجان بود.در آن زمان بخصوص مراکز تربیت معلم تبریز ومیانه وشهرهای دیگر ازما توسط نامه تقدیر وتشکر کردند.در این بین محبت های آقای زیبنده سرپرست مرکز وآقای فریدونفر از یادم نمی رود.بخصوص آقای زیبنده که خیلی از من حمایت می کرد.و بیشتر شخصیت وتلاش من برگرفته ازمحبت های او بود.در این دوسال تنهای تنها بودم بودم.به دیدن فامیلها نمی رفتم.البته برادرانم به دیدن من می آمدند.در تعطیلات میان ترم و بعداز امتحانات همه به مرخصی می رفتند.اما من تنها در تربیت معلم می ماندم.رئیس مرکزآقای کربلایی که یزدی بودند. خیلی لطف داشتند.جیره خشک مرا دستور می دادند.تحویل شود.کمک سرپست بودم.امکانات خیلی خوبی به من داده بودند.در تنهایی های آنروزها دعای کمیل را حفظ کردم.تا برای همیشه در تنهایی هایم مرحم دل تنهاثیم باشد.از آن روزها جرقه حفظ کل قرآن به ذهنم خطور کرد.در حفظ مفاهیم وسوره های قرآن مقام اول را کسب کردمو در رشته قصه نویسی مقام دوم را.تا باجسارت خاصی که پیدا کرده بودم 15 جز قرآن را حفظ کردم.تابر تنهایی ام فائق شوم.درتابستان 73 بجای حرکت به زادگاهم برای کار به بندرعباس رفتم.ودر یک شرکتی مشغول بکار شدم.از قضا بهره کارآیی شرکت ده برابر شد.کار آن ساخت صندلی دسته دار برای مدارس هرمزگان بود.موقع تسویه حساب حقوقم چند برابرحساب شده بود.که هیچوقت این لطف خدا وبنگانش را فراموش نمی کنم.
وقتی به تربیت معلم بعداز کار تابستان برگشتم.سیاه وسوخته شده بودم.آقای زیبنده ترسید.مرا چند روزی از کمک سرپرستی خلع کرد. به گمانم تصور کرده بود من معتاد شده ام.اما بعدا مرا دوباره به سرپرستی برد.وآخرسری هم اعتراف کرد.جریان را برایش تعریف کردم.از آن موقع محبت خودرا به من دو چندان کرد.دوست داشت مرا برای ازدواج ترغیب کند.اما من قصد ازدواج نداشتم.به دروغ مصلحتی متوسل شدم.گفتم نامزد دارم.
دوره تربیت معلم در کنار دلواپسی عدم استخدام تمام شد.شایعه شد بود. شاید کسی را استخدام نکنند.در حین تقسیم با آن که امتیاز خوبی داشتم وخیلی از دوستان تلاش داشتند مرا در زاهدان نگه دارند.ناخود آگاه دنبال سرنوشت وتقدیر درسایه لطف خداوندی بودم.منطقه کنارک را با ایده های درونی خود انتخاب کردم.تا دنبال سرنوشتی بروم که بابت آن همیشه از خدا شاکر باشم.چرا که دوست داشتم سرگذشت برادر دلیرم را بنویسم.در داستان نویسی هم تا حدودی پیشرفت کرده بودم.
نا آگاه آلوده به محبت و مهربانی مردم خوب بلوچستان بخصوص کنارک وجابهار و روستاهای آن شدم.واقعا با معلمی در کنار مردمی قرار گرفتم که همیشه بابت این تقدیرم خدا را هزاران مرتبه شکر می گویم.به تمام آرزوهایم رسیدم.از خداوند هواپیما نخواستم.همین قدر به ارزشها وباورهای انسانی رسیدم برایم کافی بود.اما در مجموعه ای قرار گرفتم.که درد و رنج های فراوانی داشت.هر چه بیشتر وارد می شدم.تشویش ونگرانی بیشتر وجودم را فرا می گرفت.در جاهایی خدمت کردم که کمتر کسی می پذیرفت.اما صبوری وبردباری را گذشت زمان به من یاد داده بود.بخصوص در کنار انسانهای شریف وبا محبت که شوق دوستی و انسانیت و محبت به دیگران را به بهانه رسیدن به او هزینه کنم.
با مدیریت ها مشکل داشتم. واز همان ابتدا تغییر وتحول در آموزش وپرورش را لازم وضروری می دانستم .در این بین تلاشهای زیادی را انجام دادمو خیلی بی مهری ها دیدم.البته با چند برادر بزرگوار آشنا شدم. که خیلی کمکم کردند.یکی آقای رئوفی بود.که در دوره رهنمایی در چابهار دبیرعلوم مابود.وبعدها رئیس اداره شد.وآخر هم در کنار ما باز نشست شد.ودیگری آقای رئیسی مردی شریف وکاردان و مهربان از روستای هیچان روستای معروف وخوشنام که انسانهای بزرگی را به کشور و استان وشهرستان هدیه داده بود.آقای رئیسی تا این روز رئیس اداره آموزش و پرورش نیکشهر هستند.قبلا که در منطقه کنارک رئیس بودند.خیلی به من محبت و نیکی کرده بودند.
در این بین خیلی از عزیزان دوست داشتند مرا داماد کنند.آقای هراتی باتفاق همسرمهربانشان تا مرحله آخر رفته بودند.نظر مرا جویا شدند.ناخودآگاه گفتم نامزد دارم.گویی آب سردی بود.که بر سر و روی بنده خدا ریختند.خیلی ناراحت شد.گفت کاش جلوتر به ما می گفتی.
در این چندسال همه مرا بعنوان محقق می شناختند.اگر در قصرقند می دیدند.که در روستای کرداغ<قره داغ > هستم.تعجب نمی کردند.ریشه وسرگذشت این روستا عجیب است.نامی ترکی که بافامیل من شباهت وسرگذشت غریبی داشت.یادر ترکوهی ویا ترکان دل قبرستان ترکها در سرگان بالاو.... اکثرا فیلمهای مستنند ساخته ام ولی فرصت تدوین را پیدا نکرده ام.طوری بود.که من بیشتر از بومی ها شاید منطقه را می شناختم.

درآموزش وپرورش هم ازهیچ تلاش وکوششی دریغ نکردم.که حاصل آن چند نوشته است.با آنکه بعضی از آنها را ثبت شده دارم .گاها مورد دستبرد واقع شده است .که معروفترین آن درمورد مدارس روستایی است.وبا نام مجتمع های آموزشی در جریا ن است.
تابستان 86 باهزارمکافات دربروکراسی اداری به آذربایجان منتقل شدیم.هم ولایتی هایم لطف داشتند.ابلاغ همسرم را به منطقه مهربان دادند.من هم تیکمه داش.اثاث منزل میانه در خانه پدری همسرم در انتظار مابود.می بایست خلبانی یاد می گرفتم ویک هواپیمای اقساطی می خریدم تا این مشکل را حل کنم.با دوندگی وسرو صدای زیاد وانصراف از انتقالی به این استان وحق کشی ابلاغ همسرم را هم به تیکمه داش دادند.
تیکمه داش با ... 90 کیلومتر فاصله داشت.سهمیه بندی بنزین از مهر همین سال شروع شد.ومشکلات ما را دوچندان کرد.من در روستای زییای حافظ در 45 کیلومتری میانه وهمسرم در روستای الخلج 85 کیلومتری میانه جهت تدریس ابلاغ گرفتیم.روزهای پر مشغله وپر عذابی داشتم.روزانه نزدیک به 300 کیلومتر می بایست رانندگی می کردم.تدریس هم سر جای خود.ساعت 5 صبح بیدار می شدم گاز ماشین را پر می کردم.85 کیلومتر به روستای الخلج و سپس 40 کیلومتر بر می گشتم تا به روستای حافظ می رسیدم.آنگاه بعد از تدریس دوباره به الخلج وبستان آباد جهت تجدید سوخت گازمی رفتم.بعد از این مجددا به روستای حافظ جهت تدریس 2 ساعت باقی مانده بر می گشتم وساعت 4 بعد از ظهر به طرف میانه حرکت می کردیم.روز های سخت وعذاب آوری بود.محیط عوض شده بود.آب وهوا وارتفاع هم حرف خودش را می زد.چندین سال بود.پایین تر از صفر درجه را تجربه نکرده بودم.تیکمه داش هم از ... خیلی سردتر بود.تنها فرزندمان هم شرایط خاص خودشرا داشت.که بعضی وقت ها دلم به حالش می سوخت.
سال دوم با انتقال همسرم به میانه از بار مشکلاتم کم شد.اما بعضی مشکلات سرجای خود بود.در اثر سردی هوا وفشار هواوکمی استراحت قسمت چپ بدنم فلج شد.ولی این عذاب باعث خلل در حضورم در مدرسه نشد. همچنان بدون بهانه ای با آنکه استراحت پزشکی داشتم درمحل کارم حاضر می شدم.
بالاخره با صبوری دوسال گذشت.افسردگی ومریضی بر جانم ریشه دوانده بود.در انتقالی دیگر به منطقه کندوان رسیدم. هنوز با میانه فاصله داشتم.در روز اول حضورم در این منطقه تحویلم نگرفتند. محبت آقای متین فر یکی از همکاران جدید در این منطقه هیچوقت تا آخرین لحظه حیات از یادم نخواهد رفت.رفته رفته با گذشت زمان بچه های منطقه خیلی به من محبت می کردند.محبت های آقای ...معاون اداره مرا به خود آورد تا بر توانایی ها ی خود ایمان بیاورم.انصافا بابت این مهربانی ها من هم جبران کردم.
الان مریضی بد جوری مرا آزار می دهد. احساس می کنم چیزی را در بلوچستان جا گذاشته ام.به امید نویسندگی به وطن برگشتم.می ترسم این آرزو رابه گورببرم.چرا که یواش یواش در حال تنظیم نوشته هایم هستم.حال که حاصل زندگی را درو می کنم.نجوایی مرا می خواند.و....
دعایم کنید.تا لااقل بتوانم از نیروی قدرت درونی انسانها که می تواند راه رسیدن به اورا هموار سازد.استفاده کنم واز انسانهایی صحبت کنم که می توانند خصلت های زیبای خدواندی را تفسیر درستی بدهند . اگر عمری ماند در آینده بیشتر خواهم نوشت .واگر زنده ماندم با من بیشتر دوست خواهیدشد.این نوشته هم خلاصه مختصری از سر گذشتم بود تا بدینوسیله ارادت خود را به زادگاهم آچاچی و شهر میانه و فرهنگیان عزیز و مردم خوب سیستان و بلوچستان بخصوص مردم خوب و مهربان کنارک وروستا های آن بجا آورده باشم.

ادامه نوشته

جهلو زرآباد کنارک ساخت حوض آب در رکابزنی دورنوار مرزی ایران تابستان 90

صبح زود از بندر تنگ کنارک به طرف جاسک راه افتادم.این جاده برایم آشنا بود.در دوره راهنما معلمی و مدیر مدرسه شبانه روزی جهلو زیاد زیاد با موتور تردد داشتم.در مسیر راه خیلی از دوستان و عزیزان آشنا می دیدند و از حضورم با دوچرخه تعجب می کردند.مجبور شدم.در روستاهای مسیر به دیدار چند تن از بزرگان و دوستان قدیمی بروم.نهار در روستای بندینی بودم.در روستای یادمان تو جنی هستی هم توقف کردم.نزدیک شب به جهلو رسیدم.گذر از مسیر بندینی و جهلو برایم رویایی بود.کوههای مریخی و مجسمه های طبیعی روی کوهها جلوه گری می کرد.

شام خانه ناکو کرم در جهلو بودم.دامادش عبدالملک رامش در دوره راهنمایی شاگردم بود.بعداز شام خانه او بودم.تا به منزل پدرش هم سری بزنیم.چراکه در خاطراتم خیلی به من زحمت کشیده بودند.هر سال عید قربان با خانواده مهمانشان می شدیم.بودن در زرآباد به من آرامش خاصی می داد.و شاید هم از علل حرکت با دوچرخه دورنوار مرزی ایران بهانه فراق چند ساله بود.تا بدینوسیله ارادتم را به این مردمان خوب ثابت کنم.

قرار شد.برای عبدالملک یک حوض آبی بسازم.تمام وسایلش آماده بود.صبح با کمک عبدالملک یک حوض زیبایی ساختیم.چرا که بنایی هم از شغلهایی بود.که خداوند لطف کرد در دوران عمرم به آن سرک بکشم.جلوه گری و نمای زیبای حوض برای عبدالملک و همسر مهربانش دور از باور بود.می گفت فکر نمی کردم.چنین حوض زیبایی درست کنی.

این یادگاری زیبا در قبال محبت انسانهای بزرگوار یادی بود.تا همچنان بر این خاطراتم بنازم و برایشان آرزوی سلامتی و شادگامی بکنم.

ادامه نوشته

امسال خیلی راحت ترم

سال گذشته در هر شرایطی می بایست در مدرسه حضور پیدا می کردم.طول هفته هم رانندگی و خستگی مسیر در کنار سه پایه عذابم می داد.سال ،سال خوبی برای من نبود.خیلی توان و قدرتم تحلیل می رفت.اما امسال با بودن دوستان خوبم کمی راحت تر هستم.امسال دوپایه را تدریس می کنم.آقای داریوش حسین نژاد دوست و همکار خوبم،با ماشینش گاهی زحمت مارا می کشد.تا در طول مسیر فرصت چرت زدن داخل ماشین را پیدا کنم.مزه چرت زدن داخل ماشین بعداز سالها خستگی ،واقعا شیرین و دلچسب هست.

تازه کمی هم به شرایط عادت کرده ام.تا زود از کوره در نروم.و عصبانی نشوم.چراکه فرصت پیدا می کنم.کمی به درون آشفته و درهم برهمم ،نظم بدهم.کمک آقای حاج جمشید عیسی خانی و آقای بهزاد انگوتی را هم فراموش نمی کنم.وجود همکاران دیگر و حسن برخورد و ادبشان هم به من کمک می کند.

ادامه نوشته

هرچه زمان بگذرد حمله های لفظی بر علیه احمدی نژاد بیشتر خواهد شد

زمان زیادی برای اتمام مدت ریاست جمهوری احمدی نژاد باقی نمانده است.هر چه زمان بگذرد.حمله های لفظی بر علیه او بیشتر خواهد شد.چراکه همیشه این شرایط در چنین تغییراتی بوده و هست.اما عاقل کسی است.که با بررسی خدمات چند ساله این بزرگوار بیطرف وارد این جمع شود.و دلسوزانه و با رعایت شرایط موجود با داریت و بینش یک انسان بیطرف قلم خودرا به حرکت در آورد.در این مدت من هم دوست داشتم.برای تجربه در این جمع وارد شوم.هر چند خیلی وقت پیش اینکاررا کردم.اما در حد و اندازه هایی نیستم.تا در این مورد با علم به تمام جوانب نظر بدهم.اما همین قدر می دانم.که در دوران خدمت این بزرگوار در آموزش و پرورش چه گذشته است.دیروز و امروزمان چه بوده است.چه حرکتهایی شده است.و....

در دو دوره هم بر این بزرگوار رای دادم.اما آیا پشیمانم یا افتخار می کنم.این راز را درون خود محفوظ نگاه می دارم.تا شاید در فرصت مناسب جواب درستی بدهم.اما هرچه نامه نوشتم و در مواردی چند مورد را یاد آوری کردم.جوابی نیامد.تازه در این چند سال فدای بی برنامه گی دوستان او شدم.تا قدرت و توان و اراده یک نخبه را بر خلاف شعارهایش حس کنم.و حرفهایش را بدون عمل بدانم.و....

من در این مورد چیزی نخواهم نوشت و چیزی نخواهم گفت.فقط آن را به گذشت زمان می سپارم.تا با تخصص و شرایط روز متبحرین قلم مورد بررسی قرار دهند.

عکسهایی از دوچرخه سواری رئیس جمهور ، www.taknaz.ir

ادامه نوشته

فرم معلم نمونه سال تحصیلی 91-92

خیلی از دوستان توصیه می کردند.این فرم را پر کنم.اما قبلا انصراف خودرا اعلام کرده بودم.دوستان دلایل آن را می پرسیدند.من هم در جواب می گفتم.حال پر کردن ندارم.تا لااقل در این تحریم اقتصادی بتوانم با صرفه جویی در کاغذ در این حرکت سهیم شوم.هرچند دلایل شرکت من به نظرهای شخصی خودم بر می گردد و دوست دارم بیشتر در این مورد سخنی نگویم.در آینده اگر خدا عمری داد.در فرصت مناسب این فرم انتخاب معلمان نمونه و روند انتخاب را نقد خواهم کرد.

ادامه نوشته

شال و کلاه مخصوص

هر سال خواهر خوب و مهربانم در فصل زمستان شال و کلاه مخصوصی به من هدیه می دهد.هر چند راضی به زحمتش نیستم.اما وجود آن  در کنارم به من آرامش خاصی می دهد.آن زمان که مادرم از دنیا رفت.همیشه تکیه گاه ما در دردها و رنج هایمان بوده است.آن زمان که قرآن را حفظ بودم.خیلی تشویقم می کرد.در این راز مکمل هم بودیم.تا او هم در این راه ،راه مانده مادرم را کامل کند.اکنون او یک معلم قرآنی است.همچنان در این زمینه شاگردان زیادی را تربیت می کند.ودر مراسمات قرآنی در شهر میانه تلاش می کند.

شال و کلاه را خود می بافد.امسال که عرفان کوچلو در بردن رسم سهم چله بابا به عمه اش یک هدیه گرفت.تا آن رسم را همیشگی کند.عمه مهربانش برای او یک کلاه زیبا و قشنگ بافته بود.تا او هم هرسال با دعای عمه سرزنده باشد.

در تمام سفرهایم در بدرقه ام حضور پیدا می کند.و آن چیزی را که دوست دارم.برای مسیر راهم آماده می کند.من به داشتن چنین خواهر مهربان و دوست داشتنی افتخار می کنم.

ادامه نوشته

بارش برف نعمت است

با بررسی متغییرهای بارش برف در منطقه کندوان نسبت به دو سال پیش ، می توان گفت.امسال تا این زمان روزهای خوبی داریم.البته این مقایسه در تردد بین میانه و آوین مد نظر است.و مقدار آن منظور نیست.درست سال گذشته در همین روزها برای تردد با مشکل مواجه بودیم و برای رسیدن به آوین روزهای پر درد سری را پشت سر می گذاشتیم.اما تا امروز خبری از آن روزها نیست.به ظاهر چنین بر می آید.در خستگی سال گذشته امسال روز استراحت و بدون دغدغه ای را داریم.

هر چند بارش برف خود یک نعمت است و نوید خوبی برای کشاورزان منطقه را همراه دارد.اما بارش آن برای ما روزهای خوبی را رقم نمی زند.چرا که تازه دغدغه های اصلی و مشکل یکسال ما در تردد را به نقطه اوج در این فصل می رساند.در حالیکه ما حاضر به تحمل مشقات ریزش نزولات آسمانی هستیم.تا برای منطقه و کشاورزی آن روزهای خوبی را نوید دهد. لذا همچنان دست به دعا آرزو می کنیم این وقفه نسبت به سالهای گذشته در ریزش برف روزهای کوتاهی داشته باشد.تا منظره زیبای دامنه های بزگوش با سفیدی اش چشم همه رادر فصل زمستانبه خود معطوف کند.

ادامه نوشته

به کاپشن حاجی می نازم

حاج حسینعلی محمدی دوست خوب و مهربانم ساکن کنارک سیستان و بلوچستان که در اداره پست کار می کند.برای رفیقش در جنگ سرمای آذربایجان از آنجا برای زمستانش ،تنها نمی گذارد.هر سال کاپش ضد سرما می فرستد.کاپشنی دارم.که بیشتر آذری ها در آرزوی داشتن آن در حسرت هستند.اصلا لنگه ندارد و برای خودش در این منتقطه در زمستان سرد یکه تازی می کند.با پوشیدنش همیشه با حس خاطرات مردم خوب سیستان و بلوچستان سرزنده تر می شوم.و از سرما دلهره ای به خود نمی گیرم.حتی برای زنجیر بستن ماشین نیروی تازه می گیرم.وقتی با آن هستم.احساس تنهایی هم نمی کنم.چراکه بوی اورا حس می کنم.گاهی پیامی که از او می آید.با خواندنش می گریم و تمام خاطرات دوران خوب زندگی چندساله در چابهار و کنارک را مرور می کنم.تا همچنان در تلاش باشم و با مشکلات و فراق دوری بچنگم.

برای این دوست خوب دوران خاطرات خوش زندگی ام همیشه آرزوی سلامتی و شادگامی می کنم و ازخداوند می خواهم موفق و پیروز باشند.

ادامه نوشته