با ورودم به منطقه کنارک بعد از چند ماهی دبیر اقامه نماز منطقه شدم.ودر امورتربیتی کار می کردم.رئیس اداره تا مرا دید.پست روابط عمومی را هم پیشنهاد کرد.تا ظاهرا در کنار اتاق رئیس دفتر جداگانه باشم واین کاررا هم ادامه بدهم.مسئول امورتربیتی موافق نبود.بر من فشار می آورد.تا نپذیرم.در این کش وقوس اختلاف بزرگی پیش آمد.تا فدایی این حرکت من باشم.قرار شد گاهی در امورتربیتی هم باشم وعلاوه بر کارهای داده شده کمی هم در قسمت فرهنگی وتربیتی کار کنم.این را مدتی انجام دادم .دیدم مسئول امور تربیتی قصد آزارم را دارد.از هر طریقی در فکر خراب کردن من است.هر روز مدیران مدارس می آمدند.با مسئول امورتربیتی کار داشتند.در کمال ناباوری دقت می کردم.صحنه خوبی را نمی دیدم.یک روز به مسئول امورتربیتی توصیه کردم. شرعا چند صدم ثانیه می تواند در صحبت با مدیران مدارس بخصوص همکاران خواهرسرش را بلند کند.نباید بیشتر به چهره نگاه کند.حالا در کنارش خنده هم بر شدت آن می افزاید.بیشتر ازآن یک گناه کبیره را شامل می شود.و....از آن زمان حساس شدم.مواظب خطایش بودم.تا مرا می دید.که کنجکاو هستم زود سرش راپایین می انداخت.همین نهی از منکر باعث شد. روز به روز بر اختلاف ما افزوده شود.تا با توطئه دوستانش نقشه جدیدی را برای من پی ریزی کند.منم از خدا می خواستم آن جمع ظاهر ساز را ترک کنم وبا کمال شهامت آموزشی را ترجیح دهم.( جریان مفصل آن در خاطراتم نقل شده است.)